تبليغاتX
شبكه اسلامي آپادانا
 

تفکر انتقادي در سنت اسلامي

امروزه نقش تفکر انتقادي در حوزه تعليم و تربيت مورد توجه فيلسوفان تعليم و تربيت قرار گرفته است. در کشور ما بسياري نقد عقيده اي را به معناي نفي آن عقيده مي دانند که مغالطه اي آشکارا نادرست است.
بسط و تفصيل اين مساله خود مقاله اي ديگر را مي طلبد، اما آنچه در اينجا مدنظر است بررسي جايگاه تفکر انتقادي در تعليم و تربيت اسلامي است. پيش از ورود به بحث ، لازم است مقايسه اي ميان 2 شيوه آموزش يعني عادت دادن و تعليم و تربيت انجام شود.
استفاده از روش تلقين و عادت در انتقال مطالب به معناي حاکم کردن شيوه مکانيکي است که در آن شخص حالتي منفعلانه به خود مي گيرد. به تعبير روان شناسان پايه عادت دادن ايجاد واکنشي شرطي در فرد است. اين در حالي است که در فرآيند تعليم و تربيت فعال بودن شرط اساسي محسوب مي شود و تفکر و استقلال فکري نقشي اساسي ايفا مي کنند. مسلما روح تربيت اسلامي نيز اقتضاي چنين امري را در پذيرش يا رد اعتقادات دارد. در تربيت اسلامي سعي بر آن است که متعلم از طريق تفکر و انديشه ورزي و به دور از هر گونه تعصب کورکورانه سر تسليم بر آستان حقيقت فرود آورد چنان که مرحوم مطهري در کتاب جهان بيني توحيدي مي نويسد:اسلام دين حقيقت گرا و واقعيت گرا است.
لغت اسلام يعني تسليم شدن و نشان دهنده اين است که اولين شرط مسلمان بودن تسليم واقعيت ها و حقيقت ها بودن است... هر نوع عناد و تعصب کورکورانه ، جانبداري خودخواهانه از آن نظر که برخلاف روح حقيقت خواهي و واقعيت گرايي است از نظر اسلام محکوم و مطرود است.
تقليد کورکورانه و بدون پشتوانه عقلي و منطقي بارها در قرآن مورد تقبيح واقع شده و کساني که از روي عناد و لجاجت به شيوه آبائ و اجداد خويش رفتار مي کنند و اسير تقليد هستند مورد مذمت واقع شده اند. چنان که در سوره بقره آيه 171 چنين بيان مي شود:
چون به آنها گفته شود که از آنچه خدا فرو فرستاده پيروي کنيد مي گويند ما از پدران خود پيروي مي کنيم. آيا از پدرانشان پيروي مي کنند اگرچه آنها تعقل نمي کردند و هدايت نشده بودند يا در سوره زخرف آيه 23 بيان مي کند که هيچ پيامبري رسالت خويش را به مردم ابلاغ نکرد مگر اين که با اين سخن مواجه شد که ما پدرانمان را بر آيين و عقايدي يافتيم و البته به آنان اقتدا خواهيم کرد.
در بررسي 2 آيه بالا آنچه آشکار است فقدان نگرشي انتقادي به سنت و عاداتي است که از گذشتگان به افراد منتقل شده و آنها بدون تحليل و نقادي و صرفا از روي تعصب به پذيرش آن اقدام کرده اند؛ اما در شيوه تربيتي اسلام آزادي بحث و انتقاد حتي درباره مسائل مذهبي از ويژگي هاي منحصر به فرد مکتب اسلام به شمار مي آيد. مخالفان دين اسلام در حوزه نظر با حفظ آداب مباحثه و مناظره آزاد بودند که هر پرسشي را مطرح کنند و اين پرسشها حتي شامل تشکيک در اصول دين نيز مي شد؛ اما شيوه تربيتي اسلام برخلاف شيوه تربيتي بسياري از مکاتب با سرمشق قرار دادن روحيه تسامح و تساهل به پاسخگويي اين شبهات مي پرداخت بدون اين که اهانتي به پرسش کننده شود. نمونه هاي بسياري را مي توان ذکر کرد که ما به ذکر يک نمونه اکتفا مي کنيم.
ابن ابوالعوجا از کساني بود که بصراحت خدا را انکار مي کرد و با وجود اين در مساله وجود خدا و مسائل مذهبي ديگر به بحث و گفتگو با امام جعفرصادق مي پرداخت و با وجود اين که بارها در بحث مغلوب مي شد، لجاجت عجيبي به خرج مي داد و دست از عقيده خود برنداشته در جامعه اسلامي آزادانه زندگي مي کرد. زماني يکي از ياران امام صادق به نام مفضل با ابن ابوالعوجا برخورد کرده بود در حالي که او مشغول شرح چگونگي تکوين جهان و اين که جهان خود به خود بدون آفريدگار و مدبر پديد آمده است ، بود. مفضل از گستاخي او به خشم آمده و با کمال تندي و عصبانيت با او سخن مي گويد. ابن ابوالعوجا که چنين شيوه بحث و گفتگو در جامعه اسلامي برايش تازگي داشت رو به مفضل مي کند و مي گويد:
چرا اين گونه حرف مي زني؟ اگر اهل بحث هستي با تو بحث مي کنم.
اگر ثابت کردي از تو پيروي مي کنم و اگر اهل بحث نيستي حرف نزن. اگر از ياران جعفر بن محمد هستي که او اين جور با ما حرف نمي زند و بيش از تو حرفهاي ما را شنيده ولي هيچ وقت در صحبت با ما بد زباني نکرده و جز پاسخ حرفهاي ما سخن اهانت آميز ديگري نگفته. او با کمال بردباري و متانت به سخن ما گوش مي دهد و از ما مي خواهد هرچه دليل بر عقيده خود داريم بياوريم پس از اين که حرفهاي ما تمام مي شود در حالي که ما به خيال خود او را محکوم کرده ايم او شروع به صحبت مي کند و با چند کلمه کوتاه تمام حرفهايي را که زده ايم را باطل مي کند.
اين نمونه به تنهايي کفايت مي کند که به نقش تفکر انتقادي در روش تربيتي اسلام پي ببريم. اهميت به تفکر انتقادي نه تنها بايد به وسيله خود مسلمين بسط و گسترش يابد بلکه مسلمين خود در برابر تفکرات انتقادي که به اصول و فروع دين اسلام مي شود بايد با متانت و به شيوه استدلال برخورد کنند. مناظره ها و مباحثات بسياري من جمله مناظره امام صادق و طبيب هندي ، امام صادق و ابوشاکر که امام را به فريب دادن مردم با افسانه متهم مي کرد، مناظره امام صادق با جابر بن حيان و موارد بسيار ديگر که به صورت پرسش و پاسخ و مناظره مطرح شده همگي بيانگر اين مطلب است که شيوه تربيتي اسلام نسبت به موضع انتقادي به اصول و فروع دين طريقي جز پاسخ گفتن به شيوه استدلال همراه با حلم و متانت نيست.

سخن آخر

امروز در جامعه ما شيوه يادگيري مبتني بر عادت دادن است.
دانش آموزان و دانشجويان در فرآيند يادگيري نقشي فعالانه ايفا نمي کنند. بسياري از دانش آموزان با الفباي تفکر انتقادي بيگانه اند و اندکي نيز که خواهان کاربرد اين شيوه در فرآيند يادگيري هستند معمولا با برخورد غير منطقي معلمان و استادان مواجه مي شوند. در بسياري از مدارس اصول و فروع دين به صورت تعبدي به دانش آموزان انتقال داده مي شود، در حالي است که معلمان و استادان بايد با طرح پرسشها و به چالش کشيدن اذهان دانش آموزان و دانشجويان آنان را به بازسازي دوباره ساختار ذهن ترغيب کنند تا اموري که اينان بدون استدلال و صرفا از روي تعبد و تعصب فرا گرفته اند مورد بررسي دوباره واقع شوند. مسلما رواج چنين شيوه اي ثمرات مبارکي براي رشد و توسعه فرهنگ اسلامي خواهد داشت.


 

نوشته شده توسط محسن آريامنش در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت موضوع جريانات اسلامي از گذشته تا كنون | لينک ثابت


عرفي شدن پديده ديني

فرهنگ هاي لغت ، اين واژه را به معناي دنيوي کردن ، غيرمذهبي کردن ، دين زدايي ، غير روحاني کردن ، جداانگاري دين و دنيا و معناهايي از اين دست بيان کرده اند.
سکولاريزاسيون جرياني است اجتماعي که از يک مجموعه عوامل اقتصادي ، سياسي ، فرهنگي و علمي تاثير مي پذيرد و تحت اين تاثيرپذيري صورت مي گيرد. در اين فرآيند، ممکن است هيچ گونه هدف و برنامه از پيش طراحي شده در کار نباشد.
بريان ويلسون در اين باب مي گويد:
«اين مفهوم (سکولاريزاسيون) با دنيوي گري که گاهي با آن مشتبه مي شود تفاوت دارد. جدا انگاري دين و دنيا اساسا به فرآيندي از نقصان و زوال فعاليت ها، باورها، روشهاي انديشه و نهادهاي ديني مربوط است که عمدتا متلازم با ديگر فرآيندهاي تحول ساختاري اجتماعي يا پيامد ناخواسته يا ناخودآگاه فرآيندهاي مزبور رخ مي دهد؛ در حالي که دنيوي گري يا قول به اصالت دنيا، يک ايدئولوژي است. قايلان و مبلغان اين ايدئولوژي ، آگاهانه همه اشکال اعتقاد به امور و مفاهيم ماوراي طبيعي و وسايط و کارکردهاي مختص به آن را طرد و تخطئه مي کنند و اصول غيرديني و ضدديني به عنوان مبناي اخلاق شخصي و سازمان اجتماعي حمايت مي کنند.
اين ايدئولوژي احتمالا تا حدودي به فرآيندهاي جدا انگاري ديني و دنيا مدد مي رساند؛ ولي قراين و شواهد حتي درباره جوامعي که هم چون اتحاد شوروي (سابق) به اصالت دنيا قابل بوده اند نشان مي دهد که اين مساله ، بسيار تدريجي و بسيار غيربنيادي تر از تاثيري صورت مي پذيرد که فرآيندهاي گسترده تر تحول ساختاري اجتماعي مانند صنعتي شدن و شهرنشيني بر جريان جدا انگاري دين و دنيا داشته اند».
پيداست که سکولاريزه شدن دين ، همان فلسفي يا علمي شدن ديني نيست ؛ بلکه به حاشيه راندن دين و فروکاستن نفوذ و حضور دين در متن زندگي اجتماعي انسان هاست.
سکولاريزاسيون با سکولاريسم تفاوت هايي دارد؛ از جمله اين که:
1- سکولاريسم يک مسلک و يک ايدئولوژي است ؛ اما سکولاريزاسيون يک جريان و فرآيند است.
2- سکولاريسم مکتب و ديدگاهي است با اصول ، مباني و اهداف ويژه خويش ؛ اما سکولاريزاسيون يک واقعه و پديده عيني است. جرياني است که تحقق خارجي دارد و در آن قداست زدايي ، ناديني کردن ، غيرمذهبي شدن ، عرفي شدن و دنيوي شدن رخ مي نمايد. فرآيندي که در آن ، نقش و جايگاه اجتماعي تفکر ديني و نيز وظايف و اعمال ديني و نهادهاي مذهبي رنگ مي بازد.

سکولاريسم و لائيک

آنچه در اذهان عوام و تلقي پاره اي از خواص استنباط مي شود، اين است که سکولاريسم قائل به تفکيک دين و دنياست و لائيک ضددين.
از اين رو لائيک را با الحاد همسان مي دانند؛ اما چنين برداشتي ناصواب است و بنا به نقل فرهنگ لغتهاي معتبر و کتب موجه و مقبول ، سکولاريسم (Secularism) واژه هاي انگليسي است و از ريشه لاتين (Seculum) اخذ شده است. معادل فرانسوي آن Seculorise يا Laicite است. در فارسي به معناي ناسوتي ، دنيوي ، بشري ، عرفي ، زميني و گيتيانه آمده است.
پس مي توان گفت سکولاريسم و لائيک معادل و مترادف هستند و در کشورهاي فرانسوي زبان ، بيشتر از واژه لائيک و در کشورهاي انگليسي زبان از واژه سکولاريسم استفاده مي برند.
برخي سکولاريسم را به 2 بخش خشن و ملايم طبقه بندي مي کنند. سکولاريسم خشن اشاره به الحاد و سکولاريسم ملايم اشاره به جدايي دين و سياست و پذيرش دين به عنوان يک نهاد دارد. چنان که برخي نيز به اين نکته اشاره مي کنند که سکولاريسم در کشورهاي پروتستان مذهب ساري است و در کشورهاي کاتوليک مذهب از آن به لائيک تعبير مي شود.سکولاريسم در عصر روشنگري وارد ادبيات سياسي غربي شد و با سيطره کليسا بر دولت و شوون جامعه به مخالفت برخاست. از سکولاريسم تعاريف متعددي به عمل آمده است. برخي از اين تعاريف ناظر به مباني فکري و برخي اشاره به پيامدها و اغراض آن دارد. مثلا برخي چون ماکس وبر، سکولاريسم را به معناي جدا بودن جامعه ديني از جامعه سياسي مي داند، به گونه اي که دولت حق هيچ گونه اعمال قدرت در امور ديني را ندارد و کليسا هم نمي تواند در امور سياسي مداخله کند.
آري ، برداشت عموم چنين است که سکولاريسم ، انديشه تفکيک دين از سياست و حکومت است و دين را به عنوان يک رشته رابطه هاي فردي ميان انسان و خدا تلقي مي کنند؛ ولي لائيک همان الحاد و دين ستيزي است.
حال آن که چنين نيست و اين دو واژه ، مترادف مي نمايد و به طور نسبي بر مفاهيم خشني چون الحاد و مفاهيم ملايمي مانند قبول دين به عنوان يک نهاد اجتماعي دلالت مي کند.
دکتر عرمابي در کتابي با عنوان «پيدايش لائيک و ورود آن در جامعه اسلامي» دليلي بر عدم رابطه علمانيه با علم از حيث واژه ارائه کرده است و مي گويد: و آنچه تاکيد مي کند به اين که رابطه اي با علم ندارد و اين که علمانيه در زبان غربيان و اصطلاح آنان به معناي بي ديني است ، آن است که دايره المعارف بريتانيا سخن درباره لائيک را نقشي يا رنگي از رنگهاي کفر قرار داده است و الحاد را به 2 قسمت تقسيم کرده است: 1- الحاد نظري 2- الحاد عملي. فلسفه لائيک در ضمن الحاد عملي قرار دارد.
بنا به نظر علايلي در تحقيقي با عنوان «کلمه علمنه تحديد لغوي»: «لائيک کلمه اي است که آغاز وضعش در اواسط قرن 19 ميلادي به خاطر برابري با کلمه لائيسم به فرانسوي يا سکولاريسم به انگليسي بوده است و به صورت گسترده اي ميان مردم با کسر عين (العلمانيه) شايع شده و آن اشتباه فاحشي است ، زيرا هيچ رابطه اي با اصل لاتيني آن با علم ، نه از نزديک و نه از دور ندارد؛ بلکه درست آن با فتح عين (العلمانيه) است منسوب به العلم (به فتح اول و سکون دوم) به معناي جهان دنيوي و آن با افزودن الف و نون است».
به هر حال ، هر دو جنبه علمانيه با فتح و يا کسر عين قابل انطباق با معنا و مبناي سکولاريسم است. يکي دنياگرايي در برابر آخرت گرايي و ديگري علم محوري در برابر دين مداري. هر دو در حذف دين در حوزه اجتماع و تاکيد بر علمي کردن و دنيايي کردن نظام تعليم و تربيت ، فرهنگ و نظام سياسي و حکومتي مشترک اند.


 

نوشته شده توسط محسن آريامنش در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت موضوع اسلام شناسي | لينک ثابت


معاد جسماني به روايت صدرا

فلاسفه اسلامي در طول قرن ها انديشه ورزي در بستر انديشه اسلامي به تامل عميق در معارف عقلي ، نقلي و شهودي پرداخته اند.
آنچه از ميان اين انديشه ها آشکار است اهتمام فراوان ايشان به بحث از مبدا و وجود حق تعالي است. تقريبا هيچ کتاب فلسفي اي يافت نمي شود که به بحث از مبداشناسي نپرداخته باشد، اما در اين ميان شيخ اشراق و سپس عرفاي عرفان نظري با بسط عالم خيال و عوالم مثاليه به بحث از معاد بيش از پيش اهميت دادند. ميراث فکري چند صد ساله فلسفه اسلامي در نهايت به صدرالمتالهين رسيد تا وي شاهکار حکمت متعاليه را به جهان انديشه تقديم کند.

فلاسفه اسلامي در طول قرن ها انديشه ورزي در بستر انديشه اسلامي به تامل عميق در معارف عقلي و نقلي و شهودي پرداخته اند. آنچه از ميان اين انديشه ها آشکار است اهتمام فراوان ايشان به بحث از مبدا و وجود حق تعالي است. تقريبا هيچ کتاب فلسفي يافت نمي شود که به بحث از مبداشناسي نپرداخته باشد، اما در اين ميان شيخ اشراق و سپس عرفاي عرفان نظري با بسط عالم خيال و عوالم مثاليه به بحث از معاد بيش از پيش اهميت دادند. ميراث فکري چند صد ساله فلسفه اسلامي در نهايت به صدرالمتالهين رسيد تا وي شاهکار حکمت متعاليه را به جهان انديه تقديم کند. گر چه اگر حکمت هاي شاد و اشراق و يماني و عرفان نظري نبودند ملاصدرا نمي توانست چنين حکمتي تاسيس کند، اما عمق انديشه صدرا و نبوغ فلسفي او موجب شد او به ابتکار عجيبي در فلسفه اسلامي دست يازد و به نزاع فلسفه و شريعت و عرفان و کلام پايان دهد.
از جمله اين نزاع ها مساله معاد جسماني است که حتي سبب تکفير فلاسفه توسط برخي ظاهر بينان و ساده انديشان شده است. در حقيقت اثبات و تبيين معاد جسماني از سوي ملاصدرا از ارکان و شاهکارهاي حکمت متعاليه است. آنچه در پي مي آيد ناظر بر جلسد هشتم و نهم اسفار، شواهد، مبدا و معاد و شرح زادالمساخر ملاصدرا ست.
نکته کليدي در فهم ابداعات فلسفي ملاصدرا، شناخت مباني فلسفي اوست. ملاصدرا با قائل شدن به اصالت وجود، اشتراک معنوي وجود و سپس تشکيک وجود گام مهمي در اثبات مسائل خاص فلسفي نهاد. مساله معاد نيز چه جسماني و چه روحاني مبتني بر شناخت نفس انسان و نحوه وجود آن است. کساني که در انکار معاد به سر مي برند در شناخت نفس مشکل دارند. در شناخت نفس نيز بايد به نکاتي توجه کرد.
1- تقوم هر شي ئ طبيعي به صورت آن و فصل اخير آن است و اجناس و فصول عالي و متوسط اگرچه از لوازم هستند، اما در تقوم شي ء دخالتي ندارند. بدن انساني اگرچه در حکم قوه و استعداد نفس براي کسب کمالات است ولي هويت و حقيقت خويش را از نفس اخذ مي کند.
2- تشخص هر شي ئ عبارت از نحوه وجود خاص آن شي ئ است و اعراض از لوازم تشخص هستند و جزو مقومات تشخص نيستند. چه بسا کيفيات ، کميات و ديگر اعراض يک شي ئ تبديل يابد، اما آن شخص همان شخص باشد.
3- با توجه به وحدت تشکيکي وجود در نظريه صدرالمتالهين ، شخص واحد جوهري به هر درجه از کمال وجودي دست يابد آن مرتبه اصل حقيقت او و مادون آن از آثار و لوازم آن محسوب مي شود، بنابراين هر چه وجود کمال بيشتري يابد و قوي تر شود. حيطه وجودي آن نسبت به ديگر مراتب افزون شده داراي درجات بيشتري مي شود.
4- صور خيالي صادر شده از نفوسي که با قواي خيالي انسان صورت مي گيرد قائم به ماده نيستند و در عامل مثال منفصل نيز نيستند، بلکه در عالم نفس به سر مي برند و از هيولاي عالم طبيعت خارج هستند. آنچه نفس با قوه مصوره خويش تصور و با باصره خيالي خويش مشاهده مي کند در اين عالم (مادي) حضور ندارد. حواس ظاهري به دليل ضعف وجودي خويش نمي تواند اين صور و آثار آن را درک کند.اين صور خيالي و مثالي وجودي بسيار اقوي از صور مادي دارند، چرا که اگر شواغل مادي از بين رود آثار و لوازم اين صور مثالي مشاهده خواهد شد.
5- قوه خيالي و مثالي انسان جوهري مجرد از اين بدن حسي است. پس با متلاشي شدن اين قالب مرکب از عناصر و اضمحلال اعضاي آن اين جوهر باقي است و فساد و فنا به آن راه ندارد.
6- حق تعالي نفس انساني را به گونه اي خلق کرده است که قدرت بر ابداع صور غيرحسي دارد. هر صورتي که بدون واسطه ماده حاصل شود، حصولش براي فاعل عين حصول آن براي خود اوست. اين قدرت که در دنيا براي اهل کرامت موجود است در آخرت براي عامه موجود است. در اين حال اهل سعادت به دليل صفاي نيت ايشان و نيکي اخلاقشان ، صور جناني مانند حور و حوض و شراب طهور همنشين ايشان است ، اما اشقياء به دليل عقايد پليدشان و اخلاق زشتشان ، حجيم و زقوم و عقرب ها و مارها همنشين ايشان است.
7- اصل و حقيقت ماده ، قوه و استعداد است و اصل و منبع آن امکان ذاتي است و به هر حال اين امور به نقص و فقر وجودي برمي گردد. پس مادامي که يک شي ئ در وجود ناقص باشد استکمال پساز نقص و فعليت پس از قوه را مي طلبد.
با اين اصول و ارکان ذکر شده آشکار است که شخص معاد در روز قيامت همين شخص است چه از نظر نقسي و چه بدن و تبدل خصوصيات بدن مانند مقدار و وضع و شکل و هيات ضرري در بقائ شخصيت بدن ندارد، زيرا تشخص هر بدني به بقاء نفس آن همراه با ماده ماست ، اگرچه خصوصيات ماده تبدل يابد. پس نفوس انساني پس از مدت طبيعي بدن طبيعي باقي هستند و متوسطين و ناقصين نمي توانند ارتقائ به عوالم بالاتر يابند، همچنين تلقي به بدنهاي تناسخي ندارند پس اين نفوس نه در اين عالم هستند و نه در عالم تجرد محض بسر مي برند، بلکه در عالمي بين عالم ماده و تجرد عقلي موجود هستند.
بنابراين وقتي نفسي از بدن مفارقت و تخيل مدرک صور جسماني را حمل کرده مي تواند امور جسماني را درک کند و با ذات خويش صورتهاي جسماني را که در حيات حسي مي کرد تخيل کند. پسنفس انساني در ذات خويش چشم و گوشي و شامه و قوه چشايي و لامسه دارد و اين قوا اصل و اساسي اين حواسي دنيايي هستند. پس وقتي انسان مي ميرد و همه لوازم قواهايش ازاو جدا مي شود. در اين حال نيز حامل قواي متصوره است که از دنيا جدا شده است و توهم مي کند که او همان انساني است که در قبري است که ادراک کننده آلام و دردهاست به آن صورتي که شريعت ها گفته اند و اين همان عذاب قبر است. اگر نفس انساني اهل سعادت باشد ذات خويش را در صورتي که امور وعده داده شده را مي بيند تصور مي کند و اين همان ثواب قبر است که پيامبر مي فرمايد: القبر دوخته في رياض الجنه او حفره من حفر الميزان: قبر باغي از باغهاي بهشت يا حفره اي از حفره هاي جهنم است.
به نظر ملاصدرا مرگ براي انسان حق است زيرا مرگ طبيعي است که منشا آن اعراض نفسي از عالم حواسي و روکردن او به سوي خدا و ملکوت است.
مرگ امري نيست که انسان را معدوم کند، بلکه بين آنچه انسان است و آنچه غيرانسان است جدايي مي اندازد کما اين که در احاديث وارد شده که خلقتم للبقاء لا للفناء: براي بقا خلق شده ايد نه فنا و الارض لاتاکل محل الايمان: زمين محل ايمان را از ميان نمي برد. صدرالمتالهين معتقد است بدن محسوسي امر مرکبي از جواهر متعدده است که از اجتماع آنها ابعاد سه گانه همراه با طبيعتي که اعراض هستند به وجود مي آيد. هنگامي که اجل فرا رسد هر جوهر به عالم خويش مراجعت کند. جوهر قائم به خويش است و اعراض قائم به غير هستند که جايز نيست از دنيا به آخرت انتقال يابد، در حالي که اعراض محسوسي مانند کم و کيف و وضع و... متغيير و استحاله پذير هستند و نمي توانند در دارالقرا بقاء يابند؛ بنابراين عرض که شان تجددي و تدرجي دارد جايز نيست که از اين عالم به عالم ثبات و بقائ ارتحال يابد و الا حرکت ، حرکت مي يابد و مرگ مرگ پيدا مي کند.
عالم دنيا غير از عالم آخرت است ، عالم آخرت عالمي تام است که در اين عالم در سلکي واحد جمع نمي شود. عالم آخرت محيط بر دنياست. احاطه معنوي که مانند احاطه روح به جسم است. بعث ، خروج نفسي از غبار اين هياتهاي محيط به نفسي است همان گونه که نوزاد از قرار مکين خويش خارج شود. در باطن انسان حيواني انساني با جميع اعضائ و حواسي و قوا وجود دارد که همين الان هم موجود است و با مرگ بدن گوشتي نمي ميرد، بلکه او همان است که روز قيامت محشور مي شود و ثواب و عقاب مي پذيرد. حيات او مانند حيات اين بدن نيست که عرضي باشد و از خارج بر بدن وارد شود. حيات او مانند حيات نفس ذاتي است و اين حيوان ، حيواني متوسط بين حيوان عقلي و حيوان حسي است که در روز قيامت بر صورت اعمال و نيات خود محشور مي شود. صدرا در مثالي کيفيت عذاب و عقاب آخرت را بيان مي کند.
وي معتقد است اين آتشي که در دنيا ديده مي شود، صفا و اشراق و تلالو آن داخل در حقيقت آن نيست. همه اين صفات از آتش حقيقي عقلي و از آتش جسماني اخروي مسلوب است. اين آتش هاي دنيوي آتش محض نيستند بلکه در آن نار و نور يعني آتش و نور جمع است. آتش محض به تمامه سوزاننده و آزاردهنده است. آتش محسوس دنيايي سوزاننده حقيقي نيست. آنچه مباشر حقيقي سوزاندن است آتش الهي است که مخفي از حواسي و خارج از فکر و قياسي است. سبب آتش جهنم در حقيقت معصيت ها و افعال زشت و انحراف از عدالت و راه و روش شريعت است.
از آنجا که صدرالمتالمين معاد جسماني را ضروري مي داند، از باب آن که حقيقت انسان به نفي ناطقه است و خصوصيات وجودي از قبيل دنيوي بودن و اخروي بودن قادح در حفظ هويت انسان نمي باشد و زير موجود در دنيا همان طور که ملاک تشخص و هويت آن نفسي ناطقه اوست و درجات طفلي و جواني و پيري ملازم با تغيير قواي جسماني و تغيير اين مراتب و درجات مانع صدق انسانيت بر آن نيست از آنجا که شيئيت انسان به نفس ناطقه است و اگر نفسي باقي باشد تبديل درجات بدن و زوال اصل بدن به اعتبار آن که منافات با بقائ زير به عنوان فردي از افراد انسان بودن ، ندارد و زير موجود در آخرت همان زير موجود در دنيا اگرچه موجود در آخريت نفسي ناطقه اوست نه بدن او.


 

نوشته شده توسط محسن آريامنش در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت موضوع اسلام شناسي | لينک ثابت


مفهوم تساهل در تعليم و تربيت اسلامي

هدفي که تعليم و تربيت اسلامي به دنبال آن است ، پرورش انساني است که از طريق نيروي تعقل خويش مسير کمال را طي کرده و با سپر تقوا که به تعبير مرحوم طالقاني همان وجدان آگاه فرد است ، بر تمايلات و شهوات خود مسلط و از تجاوز به حدود ديگر امتناع کند.
فرآيند تعقل از طريق ايجاد سوال و عزم براي يافتن پاسخ رخ مي دهد. به همين دليل ، طلب علم خودمهمترين عامل براي پرورش قوه تفکر است.
آيات و احاديث بسياري در باب اهميت تعقل و تفکر در قرآن و کتابهاي حديث ذکر شده که بجرات مي توان گفت هيچ دين و مکتب فکري به اندازه اسلام بر طلب علم و انديشه ورزي تا بدين حد تکيه نکرده است.
طلب امري که تنها از آن طريق مي توان خود را ساخت و به آنچه هدف تعليم و تربيت اسلامي است ، نائل شد. کثرت آيات و احاديث مانع ذکر حتي گوشه اي از اين درياي بيکران مي شود، اما تنها به عنوان شاهد برخي از آنها در اينجا ذکر مي شود:
1- سوره روم آيه 28 (ما آيات خود را بر ملتي که مي انديشند تفصيل و توضيح مي دهيم.)
2- سوره نحل آيه 125 (مردم را از طريق حکمت ، اندرز نيکو و بهترين طريق بحث به راه خدا دعوت کن).
3- پيامبر: دين عبارت از عقل است و کسي که عقل ندارد، دين ندارد.
4- وصيت پيامبر به علي: اي علي فقري سخت تر از ناداني نيست و مالي سودمندتر از خردمندي نيست.
5- پيامبر: طلب علم و معرفت بر هر مسلماني واجب است.
6- حضرت علي: حکمت گمشده مومن است.
حکمت را بياموز، اگرچه نزد اهل نفاق باشد.اختصاص دادن بخشهاي مجزا درباره عقل و تعقل در کتابهاي معتبر روايي و وجود 730 آيه درخصوص شناخت و ابعاد مختلف آن در قرآن مجيد همگي دلالت بر اين امر مي کند که تعليم و تربيت فرد مسلمان جز از طريق تعقل و انديشه امکان پذير نخواهد بود. در ادامه اين مقاله يک موضوع محوري بررسي خواهد شد که عبارت است از تسامح و تساهل در فرهنگ اسلامي.
تسامح و تساهل يکي از مهمترين مولفه هاي رشد فرهنگ و تمدن اسلامي از بدو ظهور تا به امروز بوده است. اسلام برخلاف مسيحيت کليسايي در کنار تشويق و ترغيب مسلمين به علم اندوزي و ترويج آن ، روح تسامح و تساهل را جانشين تعصبات کليسايي و دنياي باستان کرد و به تعبير دکترزرين کوب (در مقابل رهبانيت کليسا که ترک و انزوا را توصيه مي کرد با توصيه مسلمانان به راه وسط توسعه و تکامل صنعت و علم انساني را تسهيل کرد.) اسلام در مقابل تعصبات ديني نصاري و مجوس تسامح با اهل کتاب را توصيه کرد. شور و شوق مباحثه و مناظره ميان پيروان ، بزرگان و دانشمندان در قلمرو اسلامي کاملا نمايان بود و اين اختلاف عقيده ها نه تنها امري طبيعي به حساب مي آمد، بلکه نوعي رحمت نيز تلقي مي شد. براي تاييد اين مدعا مي توان به اين سخن کنت دو گوبينو اشاره کرد که مي گويد: اگر اعتقادات مذهبي را از ضروريات سياسي جدا کنند، هيچ ديانتي تسامح جوي تر و شايد بي تعصب تر از اسلام وجود ندارد. مسلما يکي از قلمروهايي که تسامح و تساهل مورد بحث خود را در آن آشکارا نشان داده است قلمرو تعليم و تربيت اسلامي است.
در تفکر اسلامي علاوه بر تاکيد بسيار درخصوص انديشه ورزي و جستجوي علم بر ذو مراتب بودن آن نيز تاکيد شده است چنان که در حديثي آمده است که (اگر ابوذر مي دانست در دل سلمان چه مي گذرد، سلمان را تکفير مي کرد يا سلمان را مستوجب قتل مي دانست) نتيجه اي که از اين مقدمه مي توان گرفت ، ذو مراتب بودن برداشت و ادراک انسان ها از حقايق است.
چنين نگرشي علاوه بر قلمرو نظر بايد خود را در حيطه عمل نيز نشان دهد و قايل شدن به ذو مراتب بودن ادراک و استنباط از حقايق ، در عمل معنايي جز تسامح و تساهل در مقايسه با عقايد ديگران ندارد. در روايات بسياري تاکيد شده است که از علامت هاي شخص دانشمند حلم است و اين حلم چيزي است از نوع تساهل و تسامح.
روحيه تسامح و تساهل به تبع خود آزادي انديشه را به دنبال مي آورد و مقدمات شکوفايي و تکامل انديشه را فراهم مي کند. شايد بتوان گفت در هيچ ديني به اندازه اسلام به آزادي انديشه و عقيده توجه و تاکيد نشده و اين به آن حد بوده است که مخالفان دين اسلام بدون هيچ محدوديتي حتي در مقابل رهبران ديني به اظهارنظر مي پرداختند و اين خود يکي از ويژگي هاي تعليم و تربيت اسلامي است.
اهميت اين مساله تا به آنجاست که در روش تربيتي اسلام دعوت مردم به پذيرش اسلام از طريق اکراه نهي شده است ، چنان که در سوره بقره آيه 256 چنين آمده است: «کار دين به اجبار نيست چه راه هدايت و ضلالت روشن شده است» يا در سوره يونس آيه 99 بيان شده «اگر پروردگار مي خواست هرکس که در زمين است همگي ايمان مي آوردند پس تو آيا مي خواهي مردم را مجبور کني که به اکراه ايمان بياورند؟»
در کتاب مغز متفکر جهان شيعه که از سوي 25 تن از دانشمندان عضو مجمع تحقيقات استراسبورگ به رشته تحرير درآمده چنين بيان شده است: «فرهنگي که جعفر صادق براي مذهب شيعه به وجود آورد نسبت به فرهنگ هاي مذهبي آن دوره يک مزيت داشت و آن آزادي بحث در آن فرهنگ بود و به همين جهت توسعه و پيشرفت يافت.»
فرهنگ شيعه نه تنها خود توسعه يافت بلکه عامل و الگويي براي ديگر فرقه هاي اسلامي در زمينه آزادي انديشه و مباحثه شد. در همان کتاب در توصيف شيوه تربيتي امام ششم چنين آمده است: «آزادي بحث در مسائل مذهبي از زماني شروع شد که جعفر صادق فرهنگ شيعي را به وجود آورد و در محضر او جلسه بحث آزاد بود وهر شاگردي مي توانست به استاد ايراد بگيرد و اگر بتواند نظريه استاد را رد کند. امام نظريه خود را بر شاگردانش تحميل نمي کرد و آنها را آزاد مي گذاشت که نظريات استاد را بپذيرند يا نپذيرند. بر اثر همين آزادي بحث بود که فرهنگ شيعه گسترش يافت.»


 

نوشته شده توسط محسن آريامنش در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت موضوع اخبار | لينک ثابت


شعر و تفکر در عرفان اسلامي

ويليام چيتيک در سال 1943 در شهر ميلفورد امريکا به دنيا آمد. وي ليسانس خود را در رشته تاريخ از امريکا گرفت. در سال 1966 به ايران آمد و در رشته زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت و در سال 1974 به اخذ درجه دکتري در اين رشته نائل آمد.
مدت 12 سال در ايران اقامت داشت و از استاداني چون جلال الدين همايي ، فروزانفر، سيدحسين نصر، ايزوتسو، هانري کربن و سيدجلال الدين آشتياني استفاده شايان کرد. ويليام چيتيک متخصص مطالعات علمي و آکادميک تصوف و عرفان هستند. اکنون هيچ استادي تا کتابهاي او را نخوانده باشد نمي تواند در امريکا درباره ابن عربي تدريس کند. به نظر او شعر از گذشته تا امروز، راهي براي بازتاب انديشه تحقيق در فرهنگ اسلامي بوده است. او براي بيان اين که چگونه و چرا شعر به تحقيق راه يافته است ، از ابن عربي که هميشه سعي در ايجاد توازن ميان دو مفهوم ادراک عقلي و شهودي داشت ، کمک مي گيرد. ابن عربي اين دو را عقل و خيال مي نامد.
مقاله اي که مي خوانيد به رابطه شعر و خيال و اهميت آن در عرفان اسلامي و کاستي هاي تفکر عقلاني غربي مي پردازد.

مساله اصلي و اوليه ابن عربي آن است که جستجوي عقلي راه به انديشه انتزاعي مي برد (به معني جدا شدن حق از مظهر خود). در مقابل ، ادراک خيالي تجسم معاني را به عنوان شناخت «حق» مي داند. عقل در ذات گرايش به شناخت «حق» به عنوان «متعال» و برتر دارد، در حالي که خيال ، حق را در همه جا حاضر مي بيند. عقل حق را متعلق خاص خود يا خدا مي داند، در حالي که خيال ، حق را در خود اشيا مي يابد. با آوردن حق اشيا به حوزه انديشه انتزاعي ، کندوکاو عقلي سريعا ما را به قطع ارتباط شخصي مان با خدا (که در زندگي ديني نقطه اصلي است) رهنمون مي شود. در مقابل ، ادراک خيالي متعلق شناسايي خود را در تصاويري مي يابد که آن را مي نماياند. او «حق مطلق» را واقعا در افراد ممکنات حاضر مي بيند. يا چنان که ابن عربي به ما مي گويد: وجه خدا را در همه چيز مي بيند. خدا در قرآن مي فرمايد: «به هر سو رو کنيد وجه خدا را مي يابيد». در آثار ابن عربي «وجه» به طور دقيق همان واقعيت جاودان شي ، حق آن ، بازتابيده در حوزه امکان هاي ربطي است. ارتباط تام شعر با خيال روشن است.
شعر خوب تجسم قوه خيال است. زبان شعري با استفاده از خيال و عناصر سمبوليک و زيبايي موسيقايي خود در مقابل مفاهيم انتزاعي به ادراک خيالي جان داده است و قدرت مشاهده حق مجسم را در اشيا گسترش مي دهد. شعر بيش از نثر، حافظ جنبه رمزي و باطني قرآن است.
چرا که شعر مانند قرآن اساسا مقوله اي شفاهي و مشارکتي است. به آن معنا که حفظ مي شود و به آواز درآمده يا در موقعيت هاي روزانه آدمي کاربرد دارد. مي توان با مقايسه تصوير خداوند در اشعار مولانا از يک سو و رسالات کلامي از سوي ديگر، سنجش دقيقي از ترسيم عقلي و خيالي پيام قرآن به دست آورد.
ابن عربي در آثار و نوشته هايش درپي آن بود تا ميان خيال و جنبه رمزي و باطني از يک طرف و عقل و استدلال از طرف ديگر تعادلي دقيق ايجاد کند. در نظر او کلام و فلسفه داراي جنبه عقلي يک طرفه بودند. وي همچنين بخش زيادي از تصوف را نسبت به ابعاد عقلي و آگاهي انسان کم توجه مي داند. بخش اصلي انتقاد او متوجه علما بود، چرا که آنان را غرق در علم تقليدي و اهداف دنيايي مي ديد. او به خوانندگانش گفته است که «تحقيق» غايت وجود انسان است و بنابر اعطاي حق ذي حق ، اشيا بايد به 2 چشم عقل و خيال نگريسته شوند.
در نظر ابن عربي جنبه خيالي ادراک که در شعر و وجه باطني رشد يافته است ، به انسان اجازه مي دهد تا حضور حق را در زيبايي ، آواز، سازگاري ، تعادل و عشق بچشد. او هر ذره از اين دانش خيالي را چون دانش عقلي مهم مي داند که به ما مجال فاصله گرفتن از اشيا و تامل در آنها را مي دهد. هر دو جنبه علم بايد کاملا تحقق يابند تا حقوق اشيا به آنها اعطا شود. پيام ابن عربي در ميان محققان نسلهاي بعدي به فراموشي سپرده شد و اگر کسي بر سنت اسلام ايراني تاثير فراوان نهاد، احتمالا آن شخص مولوي بود. نمي توان مسلمان تحصيلکرده اي را يافت که با آثار مولوي بيگانه باشد يا احساسي نسبت به گفتارهاي اسطوره اي شمس تبريزي نداشته باشد. چنان که در اشعار مولوي يا در سيره عرفا ترسيم شده ، شمس تحقيرکننده رفتار متظاهرانه دانشوري و آداب اجتماعي بود و کاملا حق هر موقعيت را مدنظر قرار مي داد. حتي اگر متفکران مسلمان بتوانند دستورات ابن عربي درباره تعادل جنبه عقلي و خيالي را رد کنند به سختي مي توانند آموزه هاي مولوي در باب خدمت علم به عشق را که نيروي هدايتگر به سمت «تحقيق» است ، ناديده انگارند.
همچنان که شعر ديده «تحقيق» را زنده نگه مي دارد؛ «تحقيق» هم به سنت شعري جان مي دهد. در مقابل ، عقل منفصل از خيال ، اسطوره را ناچيز شمرده و عالم & حق را خالي مي کند. اگر عقل گرايي يوناني در سنتهاي بعدي بي ارزش شد، دقيقا به آن دليل بود که نگاهي يک طرفه داشت.
مکاتب فلسفي چون سهروردي و ملاصدرا از آن جهت مقبوليت يافتند که بر ضرورت تعادل عقل و خيال تاکيد داشتند. آنها در وصف خيال از اصطلاحاتي چون «کشف»، «مشاهده» و «عرفان» استفاده کردند.از ديدگاه بزرگان سنت عقلي اسلامي عقل گرايي صرف نوعي نقصان روح است.
وقتي استدلال با اسطوره و خيال بررسي نشود به تاکيدي افراطي بر تفاوت ، غيريت و تعالي مي انجامد تا آنجا که حق نشات گرفته از عالم و اشيا به عنوان باطل ادراک مي شود. در اين صورت ، اشيا صدق ذاتي و تناسب ندارند، بنابراين ما وظيفه اي در برابر آنها نداريم.
اهميت «تحقيق» در تصوف با پرسش از اعتبار معلم بيش از پيش آشکار مي شود. دليل حرمت شيخ صوفي «تحقيق» او بود نه «اجتهادش». او به عنوان تابع پيامبر، شريعت ، طريقت و حقيقت را نمايان مي ساخت. او فراگرفته بود تا به اشيا «آنچنان که هستند» بنگرد و حقشان را ادا کند. بخش بزرگي از «مقالات» شمس تبريزي همچون مثنوي ، درباره تعيين خصوصيات و کيفيات شيخ واقعي است بويژه در چارچوب دانشي که خداوند به وي اعطا مي کند.
شيخ صوفي بيشتر به عنوان مجتهد يا فقيه عمل مي کرد تا محقق. کارکرد نخستين او هدايت پيروان براي عمل به آداب طريقت بود که همان دستورات شريعت است. فقهاي مخالف طريقت ، شيخ را غاصب مقام فقاهتي خود مي ديدند. صوفيان در نظر آنان چون فريبکاران منحرف از قرآن ، سنت و اهل بدعت بودند.
آداب خاص طريقت و برنامه هاي ذکر و فکر آن بر اهميت نقش محوري شيخ نسبت به هدايت پيروان در نيل به اهداف مي افزود. تنها شيخ مي توانست کيفيت ذکر و فکر را تبيين کند.
«تحقيق» در ذات محصول خلوص در راه خدا و متابعت از پيامبر اوست. با ذکر حق و عمل به سنت نبوي ، درون آدمي از اوهام غلط خالي شده و زمينه براي مشاهدات صحيح آماده مي شود. شمس هميشه تاکيد مي کند که جوهر عمل صحيح «متابعت» از پيامبر است. او به اين دليل برخي از متصوفه را به دليل شطحياتشان که متفاوت از سنت نبوي است ، به انتقاد مي گيرد.
در تصوف برخلاف آنچه که در برخي آثار فلسفي آمده است ، تحقيق با تلاشهاي انساني حاصل نمي شد؛ زيرا فضل و عطاي الهي است. ابن عربي بر اين اعتقاد است که تلاشهاي انساني ما را تا در خانه خدا مي رساند. اين خداست که بايد در را بگشايد. او در «فتوحات مکيه» اظهار مي کند که نوشته هاي اين کتاب محصول «تحقيق» و مطالعه معمول نيست.
نقش محوري «تحقيق» تا به امروز براي خودشناسي صوفي باقي مانده است.درباره شيخ گفته شده است که اشيا را «آنچنان که هستند» مي بيند و حق هر ذي حقي را به آن عطا مي کند. کيفيت «تحقي »، شيخ را نه تنها از فقها، بلکه از مجتهدان نيز متمايز مي کند (بويژه در تشيع ).
اين که «تحقيق » هدف بسياري از سنتهاي عقلي بود، ما را در يافتن فيلسوفان مخالف متصوفه کمک مي کند. آنان ، شيخ را که مدعي علم اعلي و مرجح بود به سخره گرفته و شاگردان احمق وي را به دليل تقليد، نقد مي کنند. با وجود اين ابن سينا و ديگران از علم مرجح «عرفا» نوشته اند.
در سنتهاي متاخر نظر به شروح نوشته شده بر فصوص الحکم ابن عربي ، کافي است تا اهميت مساله «تحقيق» براي بسياري از متفکران اسلامي روشن شود. تنها در قرن 19 و 20 بود که گرايشات عقلي مسلمانان به آنچه که در علوم مدرن «تحقيق» خوانده مي شود، کشيده شد (مهندسي ، فيزيک ، پزشکي و مانند آن ).
مفهوم «تحقيق » به طور عمومي مجوز نقد دروني آموزه ها و اعمال صوفي را داده است. يکي از بحثهاي جاري در ميان طريقت هاي مختلف ، مساله «استحقاق شيخ» بوده است.
رومي ، شمس ، ابن عربي و بسياري ديگر، بيشتر با عبارات «تحقيق» و «تقليد» درباره کيفيت شيخ بحث کرده اند. براي آنها «تحقيق» به معناي تکامل قوه تميز و تشخيص بود. آنها با اين که علم را محصول عشق و ايمان به خدا و متابعت از پيامبر(ص) مي دانستند، به فراگيري فقه و علوم عقلي نيز تاکيد داشتند.
شمس و رومي هر دو گفته اند، بسياري از مشايخ به هدف «تحقيق» نائل نشده اند. بخشي از دلايل مخالفت اصحاب رومي با شمس به يقين به دليل حمله هاي وي به مدعيان تصوفي بود که حياتشان مستلزم «تحقيق» و متابعت از پيامبر نبود. او بيشتر نام مي برد. برخي اوقات حتي شيوخ محترم گذشته را و گاه نيز افراد مشهور زمان خودش را. شمس درباره آنان مي گويد: «سخن عاشقان دلنشين باشد، اما من از عشقي سخن مي گويم که صادق است... از «تحقيقي» مي گويم که واقعي است... من هيچ گاه خاک کفش کهنه عاشق صادق را با عاشقان و شيوخ امروزين عوض نمي کنم.»
او در عبارتي ديگر شيوخ امروزين را با شيوخ واقعي مقايسه کرده و مي گويد: «اغلب اين شيوخ راهزنان دين محمد بوده اند. همه موشان خانه دين محمد، خراب کنندگان بودند؛ اما گربگانند خداي را از بندگان عزيز که پاک کنندگان اين موشانند.
صد هزار موش گرد آيند، زهره ندارند که در گربه بنگرند؛ زيرا که هيبت گربه نگذارد که ايشان جمع باشند و گربه جمع است در نفس خويش و اگر جمع بودندي همه موشان هم کاري کردندي. چند موش اگر فدا شدندي ، آخر گربه يکي را گرفتي ، مشغول شدي ، آن يکي دگر چشمش را بکندي و آن دگر در سرش در افتادي ؛ البته بکشتنديش.
الا اگر نکشتنديش ، باري گريزان شدي. الا همين است که خوفشان نگذارد که جمع شوند موشان. و گربه جمع است.»
اکنون بگذاريد تا نظري به وضعيت جهان معاصر بيفکنيم. در جهان کنوني شکلهاي جديد (جديد به مفهوم اين که در دوران پيشامدرن سابقه اي نداشته است) علم و فناوري بر همه جا گسترده شده است. ما از کودکي تحت تاثير رسانه ها، آموزشگاه ها و روح حاکم بر زمانه به اين باور مي رسيم که اين تنها علم است که با اشياي واقعي سروکار دارد. امروز باور جاري در جهان ما، گذشته از برخي حملات پست مدرن ها بر راسيوناليسم (عقل گرايي) اعتماد و تکيه صرف بر علوم به عنوان «علمي شدن» است.
عقل گرايي دوران مدرن ، ابزارگراست. يعني درصدد انجام کارهاست. راه اثبات اين دانش ، «کارکرد» و قابل استفاده بودن آن است و مي تواند مورد آزمايش و تجربه قرارگيرد. با اين همه کارکرد و قابل استفاده بودن ، راهي به حقيقت اشيا در عرصه هستي ، چنان که در جهان شناسي پيشامدرن مرسوم بود، نمي گشايد. دانش مدرن ، به آن معنا که من پيشتر اشاره کردم ، کاملا مخالف «خيال» و «تصور» است. بي شک انسان ، نيازمند تصوري خوب است تا دانشمند بزرگي بشود و شکي نيست که علم گرايي ، افسانه و وهمي بزرگ است که وهمهاي کوچکتر بسياري را مي سازد؛ اما تصور خيالي از آن نوع که تعريف شد، دقيقا ابعاد روح انساني است که به ما اجازه مي دهد حق را آنچنان که در اشيا موجود است ، مشاهده و ادراک کنيم. اين همان چيزي است که به «تحقيق» توانايي مشاهده حوزه فيزيکي را به عنوان نيم نماي نور «حق» مي دهد.


ويليام چيتيک
مترجم: اميرحسين اصغري


 

نوشته شده توسط محسن آريامنش در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت موضوع اخبار | لينک ثابت


بررسى آثار تربيتى ـ روان شناختى نماز (قسمت دوم)

نويسنده:على احمد پناهى

نماز; احياگر فضيلت ها

اگر انسان نماز را با شرايطى كه شرع مقدّس بيان فرموده و توصيه كرده است انجام دهد، خصلت ها و فضيلت هاى انسانى در وجودش زنده مى شوند و انسان را به سوى تربيت عالى بشرى رهنمون مى گردند. مسئله نيّت پاك و اخلاص در آن، انسان را به گونه اى تربيت مى كند كه در هر كارى، هدفى عالى و خدايى داشته باشد و كارها را با توجه به هدف و مقصدى پاك انجام دهد و در كارش جز راستى و صداقت و امانت چيزى نباشد. چگونه ممكن است بنده اى كه به مبدأ و معاد (مالكِ يومِ الدّين) معرفت دارد، روزى پنج بار، راستى و صداقتورزى با خدا را با نيت خالص تمرين كند و اين خصيصه در ديگر كارها و شئون زندگى اش اثر نگذارد؟! آنكه با خداى خويش صداقت دارد، مطمئناً با بندگان خدا نيز صادق است و نمى تواند اهل ريا و شرك و نفاق و فريب باشد.

انسان در نماز روح تشكّر و سپاسى را كه از خصال عالى انسانى است، در خود تقويت مى كند. اينكه در ضمن نماز، به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)سلام مى دهيم و از خدا مى خواهيم كه بر او و خاندانش درود بفرستد، در واقع نوعى تشكر و قدردانى از مروّج نعمت هاى بزرگ نماز و اسلام است. انسان نمازگزار تسليم قضاى پروردگار است و تنها به او اميد دارد و از او كمك مى طلبد: (ايّاكَ نعبدُ و ايّاكَ نستعين) و از اين رو، در زندگى صبور و قانع است و احساس خشنودى مى كند; چون راضى به رضايت حق تعالى است. «نماگزار با گفتن (ايّاكَ نعبدُ و ايّاكَ نستعين)، هرگونه حاكميت غير خدا را محكوم مى كند، هرگونه حقارت پذيرى و استمداد از قدرت هاى پوشالى را نفى مى نمايد و به نمازگزاران، درس عزّت در سايه بندگى خدا مى دهد، تا بنده و برده غير خدا نشوند و از تهديدها و تطميع هاى ديگران، نلغزند و راه خدا را كنار نگذارند.»24

7. نماز; باعث روشنى دل

نماز معراج مؤمن است و اين معراج و عروج نه در فضاى باز آسمان، بلكه در فضاى معنويت و بندگى است و براى رسيدن به قرب پروردگار و رسيدن به آرامش كامل. وقتى چنين شد، باعث شكفتگى و طراوت وجود و روشنى دل انسان مى شود و نور الهى در درون انسان و جوهره وجودى انسان حلول مى كند و از اين رو، پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «جَعَلَ اللّهُ قُرةَ عينى فى الصلاةِ»;25 خداوند روشنايى چشم و خوشحالى ام را در نماز قرار داده است.

مراد از «روشنى چشم» در اين روايت، روشنى دل و درون است و اگر هر انسانى نماز را با شرايطش انجام دهد، همين روشنى و صفاى دل در او ايجاد مى شود و به انبساط خاطر نايل مى گردد.

الكسيس كارل مى گويد: «نيايش در روح و جسم تأثير مى گذارد و احساس عرفانى و احساس اخلاقى را توأماً تقويت مى كند. در چهره كسانى كه به نيايش مى پردازند، حسّ وظيفه شناسى، قلّت حسد و شرارت و حسّ نيكى و خيرخواهى نسبت به ديگران نمايان مى شود. نيايش خصايص خود را با علامات بسيار مشخص و منحصر به فردى نشان مى دهد: صفاى دل، متانت رفتار، انبساط خاطر، شادى بى دغدغه، چهره پُر از يقين، استعداد هدايت، آمادگى براى پذيرش حق و راضى بودن به رضاى پروردگار.»26 و عالى ترين نوع عبادت و نيايش، نماز است كه به عنوان ركن دين و «مُخّ عبادت» معرفى شده است.

امام سجاد(عليه السلام) در مناجات «خمس عشره» عرض مى كند: و مشاهده تو تنها حاجت و نياز من، و نعمت هم جوارى با تو مطلوب من، و مقام قرب تو فراخناى خواهشم است. شادى و آرامش من در مناجات تو نهفته، و دواى بيمارى و شفاى قلب سوزانم و فرو نشاندن حرارت دل و برطرف شدن اندوهم نزدتوست. پس تو در هنگام وحشت و ترس، انيس و مونس من باش و عذر لغزش هايم را بپذير و از زشتى هايم درگذر.27

8. نماز; باعث اميد و نشاط
در برنامه شبانه روزى، هر انسانى اگر بخواهد با روانى شاداب و روحيه اى بالا و خوب با مشكلات زندگى مواجه شود و با اميد و اطمينان آن را ادامه دهد، بايد به نماز و دعا پناه ببرد و از آثار روانى و معنوى آن برخوردار باشد و از اين رو، پيروان تمام اديان الهى تا زمانى كه زنده اند، بايد نماز را برپا دارند و آن را ادامه دهند; زيرا نماز در سعادت و سلامت روان آن ها نقش عمده اى ايفا مى كند.28 ايمان به خدا و راز و نياز با او به انسان اميد و توان مى دهد; احساس مى كند به پناهگاه مطمئن و باقدرتى متّكى است و بدين دليل، احساس نشاط و توانمندى مى كند و اگر اين ارتباط با آن منبع عظمتورحمت قطع باشد، احساس دل تنگى و نگرانى در او ايجاد مى شود و به بيمارى هاى روانى گرفتار مى آيد.

به اين حقيقت روان شناسان و روان كاوان بزرگى همچون يونگ، اريك فروم، ويليام جيمز و ديگران اشاره كرده اند و ايمان به خدا را اساس و پايه پيش گيرى و معالجه بيمارى روانى مى دانند.29

ديل كارنگى (Dale Carnegie) مى نويسد: «هنگامى كه كارهاى سنگين، قواى ما را از بين مى برد و اندوه ها هر نوع اراده اى را از ما سلب مى كند و بيشتر اوقات، كه درهاى اميد به روى ما بسته مى شود، به سوى خدا روى مى آوريم. ولى اصلا چرا بگذاريم روح يأس و نااميدى بر ما چيره شود؟ چرا همه روزه به وسيله خواندن نماز و دعا و بجاى آوردن حمد و ثناى خداوند، قواى خود را تجديد نكنيم؟»30

حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «پروردگارا! تو از هر مونسى براى دوستانت مونس ترى و از همه آن ها براى كسانى كه به تو اعتماد كنند، براى كارگزارى آماده ترى. پروردگارا! آنان را در باطن دلشان مشاهده مى كنى و در اعماق ضميرشان بر حال آنان آگاهى و ميزان معرفت و بصيرتشان را مى دانى، رازهاى آنان نزد تو آشكار است و دل هاى آنان در فراق تو بى تاب. اگر تنهايى سبب وحشت آنان گردد ياد تو مونس آن هاست و اگر سختى ها بر آنان فرو ريزند به تو پناه مى برند.»31

9. نماز و جلب رحمت پروردگار
خداى متعال، لطف ويژه و اقبال خاصّى به نمازگزاران دارد، و روى آوردن پروردگار به بنده، سبب كاملى براى سعادت و رستگارى اوست. روى آوردن خدا به بنده به معناى آمرزيدن گناهان و برآوردن حاجات و آباد كردن دنيا و عقباى او و نزديكى به بارگاه يزدان و برخوردارى از لطف و رحمت ايزدى و سعادت ابدى است.

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «لُو يعلم المصلّى ما يغشاهُ من جلال اللّه ما سَرَّهُ أَن يُرفَعَ رأسُهُ مِن سُجودِهِ»;32 اگر نمازگزار مى دانست كه چگونه رحمت خدا او را فرا گرفته است سر از سجده برنمى داشت.

ميرزا جواد ملكى تبريزى مى فرمايد: «بدان كه سجود از افضل اعمال بدنى است، و از امام صادق(عليه السلام)روايت شده كه فرمود: نور را در دو چيز يافتم: در گريه و سجده، و براى سجده فضيلت هاى زيادى است; از جمله آمده است كه جمعى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خواستند كه از طرف خدا بهشت را براى آنان تضمين كند، حضرت فرمود: با اين شرط كه مرا به طول سجده يارى كنيد. آنان پذيرفتند. حضرت هم بهشت را براى آنان ضمانت فرمود.»33

و اين سجده و نماز باعث مى شود كه انسان مقرّب درگاه الهى شود و از اولياى الهى به حساب آيد و فاصله او با منبع فيض و رحمت كم گشته، به اقيانوس رحمت و بركات الهى متصل شود.

على(عليه السلام) مى فرمايد: «الصلاةُ قُربانُ كلِّ تقى»;34 نماز موجب تقرّب هر پرهيزگارى است.

نماز و ياد خدا باعث مى شود كه غبار گناه از دل انسان زايل شود و نور و رحمت الهى در آن جاى گيرد و هرقدر انسان با اقامه نماز، روح خود را منوّر كند، به خدا نزديك تر مى شود و از درياى رحمت الهى بيشتر فيض مى برد و به جايى مى رسد كه جزو اولياى الهى مى گردد و كسى كه جزو اولياى الهى قرار گيرد، هيچ حزن و نگرانى ندارد و بركات الهى او را احاطه مى كنند. قرآن كريم مى فرمايد: (أَلا إِنَّ أَولياءَ اللّهِ لا خوفٌ عَلَيهِم وَ

لا هُم يَحزَنونَ) (يونس: 62); اولياى خدا خوف و حزنى ندارند و غم و اندوهى بر آنان نيست.

«اولياى خدا كسانى هستند كه ميان آنان و خدا حايل و فاصله اى نيست، حجاب ها از قلبشان كنار رفته و در پرتو نور معرفت و ايمان و عمل پاك، خدا را با چشم دل چنان مى بينند كه هيچ گونه شكّ و ترديدى به دل هايشان راه نمى يابد، و به خاطر همين آشنايى با خدا، كه وجود بى انتها و قدرت بى پايان و كمال مطلق است، ما سواى خدا در نظرشان كوچك و كم ارزش و ناپايدار و بى مقدار است. كسى كه با اقيانوس آشناست، قطره در نظرش ارزشى ندارد، و كسى كه خورشيد را مى بيند نسبت به يك شمع بى فروغ اعتنا نمى كند.»35

از اين مطالب، روشن مى شود كه نماز باعث رحمت و بركات الهى بر انسان است و موجب تقرّب انسان به خداست، نمازگزار از اولياى الهى محسوب مى شود، و اولياى الهى ترس و حزن و اضطرابى ندارند; زيرا خوف و اضطراب به خاطر احساس تنهايى و نداشتن ملجأ و پناهگاه و به خاطر ترس از آينده است. اما كسانى كه به درياى رحمت الهى راه پيدا كرده اند و هر روز پنج بار خود را با آب زلال معرفت شستوشو مى دهند، دل هايشان نورانى و پاكيزه است و نگرانى و هراسى ندارند و غم و اضطرابى كه ديگران نسبت به گذشته و آينده دارند، به وجود آن ها راه ندارد و امنيت و آرامش واقعى بر وجود آن ها حكمفرماست و به فرموده قرآن كريم: (اولئِكَ لَهُم الأَمن)(انعام: 82); آن ها در امنيت و آرامشند و به تعبير ديگر، دل هايشان به ياد خدا آرام و مطمئن است.

10. نماز; مانع زشتى و منكر
آن گاه كه انسان دست از ماديات مى شويد و با لباسى پاكيزه از نجاست ظاهرى و غصب و درآمد حرام به پيشگاه خدا روى مى آورد و در نماز خود، از خداوند رحمان و رحيم ياد مى كند و از او يارى مى خواهد كه به راه راست هدايتش كند، و او را همراه با ستمگران و گم راهان مغضوب درگاهش قرار ندهد (سوره حمد) و اين برنامه را در پنج وقت شبانه روز و در هر نماز تكرار مى كند و در جوّى معنوى مملوّ از ياد خدا و توجه به دستورات او و دورى از گناه و نافرمانى خدا قرار مى گيرد، اين حالت معنوى و توجه، غفلت را از او دور ساخته، از گناه و معصيت پروردگار بازش مى دارد.

خداوند متعال در قرآن مجيد مى فرمايد: (اَقمِ الصلوةِ اِنَّ الصّلوةَ تنهى عَن الفحشاءِ والمنكرِ)(عنكبوت: 45); نماز را بپا دار، كه همانا نماز انسان را از پستى و پليدى باز مى دارد.

محمّد بن سنان از حضرت رضا(عليه السلام) روايت مى كند كه حضرت در پاسخ پرسش هاى او درباره فلسفه نماز نوشتند: «علت نماز آن است كه نماز اقرار به ربوبيت خداوند بزرگ، نفى شريك براى او، قيام در پيشگاه او با حالت فروتنى و خضوع و درخواست آمرزش گناهان، و نهادن پيشانى به خاك به منظور تعظيم خداوند بزرگ، و نيز بدان منظور است كه انسان همواره به ياد خدا باشد و او را فراموش نكند و با حالت فروتنى و كُرنش، پيشرفت امر دين و دنياى خود را بخواهد. علاوه بر اين، نماز در پنج وقت موجب مداومت ياد خدا و ياد قيامت مى شود و اين ذكر مداوم و قيام در پيشگاه حضرت حق، انسان را از آلودگى به گناهان حفظ مى كند و از فساد باز مى دارد.»36

البته وقتى نماز اين خاصيت را خواهد داشت كه انسان آن را با آداب و شرايط خاص خودش بجاى آورد و نماز را كامل و درست انجام دهد و گوش به فرمان نماز باشد و با حال معنوى و معرفت ويژه اين عبادت سِترگ را انجام دهد.

پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «كسى كه به فرمان نماز توجه نكند، نمازش نماز كامل نيست، و اطاعت از فرمان نماز آن است كه خويش را از گناه و معصيت حفظ كند.»37

البته ممكن است گاهى خاصيت بازدارندگى نماز سريع و فورى نباشد، و پس از مدتى نمازگزار را از گناه بازدارد. «روايت شده است كه جوانى از انصار پشت سر پيامبر نماز مى خواند، ولى مرتكب فحشا مى شد، اين خبر را به پيامبر اسلام رساندند، حضرت فرمود: نمازش سرانجام، روزى او را از گناه باز مى دارد. چيزى نگذشت كه توبه كرد.»38

بنابراين، خاصيت بازدارندگى نماز به دليل همان توجه قلبى به خدا و فرمان او و خاصيت معنوى نماز است و هر قدر انسان نماز را بيشتر با حضور قلب و توجه به معنا و فلسفه نماز و محتواى آن بخواند، به همان اندازه براى او سازنده بوده، به حالش مؤثر و مفيد خواهد بود، و اگر انسان بخواهد بداند كه از نماز چقدر بهره مى برد، بايد ببيند نماز تا چه اندازه در عمل و رفتار او اثر گذاشته است.

حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «و انِّها لَتُحطُّ الذُّنُوبَ حَطَّ الورقِ و تُطَلِّقُها اطلاقَ الربقِ»،39 نماز گناهان را مى ريزد; مثل ريختن برگ درختان، و آزاد مى كند گناه كار را; چنان كه كسى را از بند بگشايند.

در روايتى هم حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «لو كان على باب دارِ احدكم نهرٌ و اغتسل فى كل يوم منه خمسَ مرّات أكانَ يبقى فى جسدهِ مِن الدّرنِ شىءٌ؟ قلتُ: لا. قال: مثَلَ الصلوةِ كمثَل النهرِ الجارى كُلَّما صلّى صلاةً كفرت ما بينهما من الذنوبِ»;40 اگر جلوى در خانه شما نهر آبى باشد و هر يك از شما هر روز پنج نوبت در آن آب خود را شستوشو دهد، آيا از چرك و پليدى چيزى در بدنش باقى مى ماند؟ راوى مى گويد: عرض كردم: نه، يا رسول الله. فرمود: نماز در پنج وقت شبانه روز همانند آن نهر جارى است. هر وقت بنده نماز مى خواند گناهان او پوشيده مى شوند.

انسان وقتى متوجه باشد كه ياد خدا و ذكر خدا باعث آمرزش گناهان مى شود و نماز انسان را شستوشو مى دهد، نگرانى و اضطرابش كاهش يافته، به رحمت خداوند اميدوار مى شود;چون گناهومعصيت باعث نگرانى و تشويش است و نماز انسان را از نگرانىو دلهره خارج مى كند و نورانيت و صفاى درونى در او ايجادمى كندو دل به رحمانيتو كرَم خداوندمتعال مى سپارد.

شيطان يكى از دشمنان قسم خورده انسان است كه به هر طريق ممكن، سعى در گم راه كردن انسان دارد و يكى از شيوه هاى شيطان براى گم راه كردن انسان ها، ترساندن و نااميد كردن آن هاست; به اين معنا كه انسان ها را نسبت به آينده نااميد مى كند و بذر هراس و نگرانى در دل انسان ها مى پاشد و روح اميد و نشاط را از انسان مى گيرد.

استاد محمدتقى مصباح مى فرمايد: «ترساندن انسان و نااميد كردن او، يكى ديگر از كارهاى شيطان است كه انسان را نسبت به آينده خويش بيمناك مى سازد و از اين رهگذر، مانع وى مى شود از انجام كارهاى خير.»41

خداوند در قرآن مى فرمايد: (الشيطانُ يعدُكُمُ الفقر)(بقره: 268); شيطان به فقر و ندارى وعده مى دهد و بدين وسيله، شما را از كارهاى مفيد اجتماعى و اخلاقى باز مى دارد.

يكى از چيزهايى كه انسان را از گزند و انحراف شيطان نگه مى دارد، نماز و ياد خداست.

حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «الصَّلوةُ حِصنٌ من سَطواتِ الشيطان»;42 نماز قلعه اى است كه انسان را از حملات شيطان نگاه مى دارد.

شيطان، مردم را از اطاعت پروردگار به اطاعت خود مى خواند، اما نماز آنان را به فطرت اصلى شان سوق مى دهد و در قلعه امن الهى قرار مى دهد و از تيرهاى زهرآلود شيطان محافظت مى كند. از اين رو، نماز موجب افسرده گشتن شيطان هاست. دور كردن شيطان، يعنى قرار گرفتن در حريم امنيت الهى و آرام گرفتن به ياد و ذكر خداى سبحان.

انسان ها از طريق نماز به جايى مى رسند كه قرآن كريم درباره آنان مى فرمايد: (رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لاَ بَيعٌ عَنْ ذِكرِاللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ) (نور: 37); مردانى كه ايشان را هيچ تجارت و معامله اى از ياد خدا و اقامه نماز باز نمى دارد.

حضرت على(عليه السلام) هنگام تلاوت اين آيه شريفه، تصويرى ذهنى و چهره اى معنوى از ذاكران خدا به دست دادند و در بخشى از آن فرمودند: «فرشتگان گرداگردشان حلقه مى زنند; رحمت و آرامش جسم و جان بر آنان فرود مى آيد و درهاى آسمان به رويشان باز مى گردد. در اين سفر روحانى، در جايگاهى كه در آن خدا از احوالشان آگاه است، كرسى هاى كرامت برايشان نهاده است، سعيشان مرضىّ خداوند و مقامشان نزد او محمود است، بوى خوش نيايش به درگاه خدا را استشمام مى كنند و آمرزش او را اميد مى دارند.»43

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «تا زمانى كه فرزندان آدم بر نمازهاى پنج گانه مواظبت دارند، شيطان پيوسته از آنان دور مى شود. پس آن گاه كه آن ها نماز را تباه گردانند و حق آن را ادا نكنند، جرئت و جسارت شيطان بر آنان زياد مى گردد و آنان را به گناهان بزرگ مى اندازد.»44

و آيا به راستى چنين نيست؟ آيا امروز، شيطان ها و صاحبان فرهنگ هاى شيطانى، از نماز، اين سلاح مؤثرى كه در دست مسلمان هاست، نمى ترسند؟! آيا درصدد آن نيستند كه نماز،

اين حربه فرهنگى مؤثر و اين دژ محكم الهى را در هم بشكنند و امّت اسلامى را گرفتار فحشا و منكر و بى هويّتى و تشويش و نگرانى كنند؟

امام خمينى(قدس سره) درباره «سفر عشق» فرمودند:

با دل تنگ به سوى تو سفر بايد كرد *** از سر خويش به بت خانه گذر بايد كرد

پير ما گفت: زميخانه شفا بايد جست *** از شفا جستن هر خانه حذر بايد كرد

آنكه از جلوه رخسار چو ماهت پيش است *** بى گمان معجزه شقّ قمر بايد كرد

گر دل از نشئه مى دعوى سردارى داشت *** به خود آييد كه احساس خطر بايد كرد

مژده، اى دوست كه رِندى سر خم را بگشود *** باده نوشان! لب از اين مائده تر بايد كرد

در ره جُستن آتشكده سر بايد باخت *** به جفاكارى او سينه سپر بايد كرد

سر خُم باد سلامت كه به ديدار رُخش *** مست ساغر زده را نيز خبر بايد كرد

طرّه گيسوى دلدار به هر كوى و درى است *** پس به هر كوى و در از شوق سفر بايد كرد.45

خلاصه آنكه اين نماز و اين عبادت با عظمت، انسان را در ابعاد گوناگون وجودى اش تربيت مى كند و از او انسانى كامل و بلندمرتبه مى سازد و او را به سوى سعادت دنيوى و اخروى رهنمون مى گرداند.

بياييم حق اين معجون انسان ساز را به خوبى به جاى آوريم و به وسيله آن در آسمان ها به پرواز درآمده، به قلّه هاى بلند معنويت و كمال نايل آييم. ان شاءاللّه.

--------------------------------------------------------------------------------
پى نوشت ها
1و2ـ حسين واعظى نژاد، طهارت روح، 1381، ص 20 / ص 21.
3ـ قال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله): «إنَّ عَمودَ الدّين الصلاة.» (شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 3، ص 23.)
4ـ عبدالله جوادى آملى، اسرار عبادات، 1376، ص 40.
5ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 10، ص 211.
6ـ محمّد غزالى، مكاشفة القلوب، ص 145 و 147.
7ـ عبدالوهاب بن احمدشعرانى،كشف الغمّه، ج 1، ص 337 و 340.
8ـ رضى الدين حسن بن فضل طبرسى، مكارم الاخلاق، 1412 هـ.ق، ص 310.
9ـ مهاتما گاندى، همه مردم برادرند، ترجمه محمود تفضّلى، 1366، ص 106.
10ـ عفيف عبدالفتاح طيّار، روح الصلاة فى الاسلام، ص 31.
11ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 79، ص 227.
12ـ ابوالقاسم فردوسى، شاهنامه.
13ـ حافظ، ديوان.
14ـ جلال الدين محمد مولوى، مثنوى معنوى، تصحيح قوام الدين خرمشاهى، دفتر اول، ص 138.
15ـ عباس عزيزى، نماز و عبادت امام على(عليه السلام)، نبوغ، 1379، ص 25.
16ـ صحيفه سجاديه، ترجمه علينقى فيض الاسلام، تهران، 1394 ق، دعاى يازدهم، ص 90.
17و18ـ ناصر مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، 1378، ج 2، ص 45 / ص 47.
19ـ نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، 1372، حكمت 244.
20ـ روح اللّه الموسوى الخمينى، آداب الصلاة، 1370، ص 350.
21ـ حسن بن محمد ديلمى، ارشادالقلوب، 1372، بيروت، دارالفكر، ج 1، ص 214.
22ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 83، ص 20.
23ـ ميرزا جواد ملكى تبريزى، اسرار الصلوة، بى تا، ص 53.
24ـ محسن قرائتى، پرتوى از اسرار نماز، 1369، ص 160.
25ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 77، ص 79.
26ـ الكسيس كارل، نيايش، ترجمه على شريعتى (مجموعه آثار شريعتى)، 1377، ج 8، ص 31ـ32.
27ـ شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، مناجات «خمس عشره»،مناجات هشتم.
28ـ مهدى پروا، روان شناسى يكتاپرستى، 1380، ص 78.
29ـ همان، ص 86.
30ـ ديل كارنگى، آيين زندگى،ترجمه ريحانه سيف،1380، ص203.
31ـ نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، 1372، خطبه 225.
32ـ شيخ صدوق، خصال، ج 2، ص 632.
33ـ ميرزا جواد ملكى تبريزى، اسرارالصلوة، ص 426.
34ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 82، ص 310.
35ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 8، ص 333.
36ـ شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 3، ص 4.
37ـ عبدعلى جمعه حويزى، نورالثقلين، ج 4، ص 161.
38ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 5 ،ص 371.
39ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 33، ص 449.
40ـ شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 40، ص 12.
41ـ محمدتقى مصباح، راهيان كوى دوست، 1376، ص 233.
42ـ محمد محمدى رى شهرى، پيشين، ج 7، ص 166.
43ـ نهج البلاغه، تنظيم صبحى صالح، خطبه 222.
44ـ قتيبه دينورى، عيون الاخبار، 1373، ج 2، ص 28.
45ـ امام خمينى، ديوان، 1372، ص 79.
..............................................................................................

منبع:ماهنامه معرفت ، شماره 84


 

نوشته شده توسط محسن آريامنش در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت موضوع اسلام شناسي | لينک ثابت


بررسى آثار تربيتى ـ روان شناختى نماز (قسمت اول)

نويسنده:على احمد پناهى

namaz

مقدّمه

يكى از پايدارترين تجلّيات روح آدمى و اصيل ترين ابعاد وجود او حسّ نيايش و پرستش است. مطالعه تاريخ زندگى بشر نشان مى دهد هر زمان و هر جا بشر وجود داشته، نيايش و پرستش هم وجود داشته، اما شكل عبادت و معبود او متفاوت بوده است; از نظر شكل، از حركات دسته جمعى موزون همراه با يك سلسله اذكار و اوراد گرفته تا عالى ترين خضوع ها و خشوع ها و راقى ترين اذكار و ستايش ها، و از نظر معبود، از سنگ و چوب گرفته تا ذات قيّوم ازلى و ابدى منزّه از زمان و مكان، همه در پاسخ به حسّ نيايش و پرستش بوده اند.
انسان در حال پرستش، از وجود محدود خويش پرواز مى كند و با حقيقتى مى پيوندد كه در آن نقص و كاستى و فنا و محدوديتى وجود ندارد و به قول انيشتين، دانشمند بزرگ معاصر، «در اين حال، فرد به كوچكى آمال و اهداف بشرى پى مى برد و عظمت و جلالى را كه در ماوراى امور و پديده ها در طبيعت و افكار تظاهر مى نمايد، حس مى كند.»1
اقبال مى گويد: «نيايش عمل حياتى و متعارفى است كه به وسيله آن، جزيره كوچك شخصيت ما وضع خود را در كل بزرگ ترى از حيات اكتشاف مى كند.»2
يكى از خُلق هاى ثابت، همگانى، تغييرناپذير و نسخ ناپذير، كه زمان هيچ گاه نمى تواند در آن تأثير داشته باشد، عبادتوپرستش است. پرستش از نيازهاى اساسى انسان است.
پرستش يعنى چه؟ پرستش يعنى حالتى كه انسان از ناحيه باطنى خود به حقيقتى كه او را آفريده است و خود را در قبضه قدرت او مى بيند، توجه داشته باشد و خودش را نيازمند و محتاج او ببيند. عبادت اساساً قطع نظر از هر فايده و اثرى كه داشته باشد، خود يكى از نيازهاى روحى بشر است و انجام ندادن آن موجد عدم تعادل و اضطراب در روح مى باشد. در ميان عبادات، نماز از جايگاه ويژه اى برخوردار است، به گونه اى كه اين عمل به عنوان ركن و اساس دين معرفى شده،3 و اين جايگاه رفيع به خاطر نقش و جايگاه و تأثيرگذارى شگرف آن در آرامش روح و روان، دور نگه داشتن انسان ازپليدى هاوآثارويژه تربيتى آن است.
وقتى قرآن كريم سخن از نماز به ميان مى آورد، مى فرمايد: (أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكري) (طه: 14); نماز را به خاطر ياد من بر پاى دار. در آيه ديگر مى فرمايد: (أَلا بِذِكرِ اللّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوب) (رعد: 28); آگاه باشيد كه ياد خدا آرامش بخش دل هاست. يعنى اگر در دل كسى ياد خدا با نماز ظهور كند، آن دل مطمئن و آرام است و اضطراب و نگرانى ندارد و آن دل آباد و مهذّب است.
پس معلوم مى شود كه نياز انسان به عبادت و پرستش، يك نياز اساسى و سِتُرگ است و نماز در ميان عبادات از جايگاه ويژه اى برخوردار بوده و قطع نظر از هر چيزى، طبيب در خانه است; يعنى اگر ورزش براى شادابى مفيد است، آب تصفيه شده براى سلامت جسم لازم است، هواى پاك براى هركس ضرورى است، غذاى سالم براى انسان لازم است، نماز هم براى سلامتى روح و روان انسان لازم و حياتى است. و آن گاه كه انسان در شبانه روز ساعتى از وقت خود را به راز و نياز با پروردگار اختصاص مى دهد، روحش را با صفا و پاك مى كند و عناصر موذى و ملال آور را به وسيله نماز از روح خود بيرون مى ريزد و عطر روح بخش معنويت و طهارت را جايگزين آن مى كند.
با توجه به جايگاه رفيع و بلند نماز در آرامش دل و صفاى باطن و با عنايت به اين مطلب كه اين فريضه آثار و بركات معنوى و مادى و اخروى زيادى دارد، در اين نوشتار سعى شده است تا به گوشه اى از آثار تربيتى و روان شناختى نماز پرداخته شود.

1. نماز و رفع نگرانى و اضطراب

اضطراب و نگرانى يكى از بزرگ ترين بلاهاى زندگى انسان ها بوده و عوارض ناشى از آن در زندگى فردى و اجتماعى كاملا محسوس است. از سوى ديگر، آرامش يكى از گم شده هاى مهم بشر بوده و به هر درى مى زند تا آن را پيدا كند. اگر گزارش تلاش و كوشش انسان ها را در طول تاريخ براى پيدا كردن آرامش از راه هاى صحيح و كاذب جمع آورى كنيم، خود كتاب بسيار قطورى خواهد شد.
خداوند متعال در قرآن كريم درمان تمام نگرانى ها و اضطراب ها را ياد و ذكر خدا معرفى مى كند، آنجا كه مى فرمايد: (اَلاَ بِذِكرِ اللّهِ تطمئنُّ القُلوبُ)(رعد: 28); آگاه باشيد كه ياد خدا و ذكر او باعث آرامش دل هاست.
يكى از مصاديق كامل ذكر خدا نماز است و خداوند متعال فلسفه نماز را ظهور ياد خدا در دل ها بيان كرده: (اَقِم الصلوةَ لِذِكري) (طه: 14) نماز را به خاطر ياد من به پا دار.
خداوند متعال حكيم است و حكيم كارهاى خود را از روى حكمت و تدبير انجام مى دهد. در تشريع نماز هم رازهايى وجود دارند كه به تمام آن ها نمى توان پى برد، ولى با توجه به روايات و قرآن كريم، مى توان به بعضى از آن ها دست يافت. مهم ترين راز اقامه نماز «طهارت ضمير» است تا انسان جانش را از هرچه غير خداست پاك كند. انسان در هر لحظه به خداى متعال و عنايت او احتياج دارد و اگر عنايت الهى لحظه اى از انسان قطع شود، نابود و هلاك مى گردد. دل انسان تنها با ياد و ذكر خدا آرام مى گيرد و قلب انسان با ذكر و نام او نورانى و با صفا مى شود.
وقتى قرآن كريم سخن از نماز به ميان مى آورد، مى فرمايد: نماز بخوانيد تا ياد مرا زنده كنيد: (اَقِمِ الصلوة لِذِكرى) و من به وسيله نماز در ياد شما ظهور مى كنم. اگر ياد خدا به وسيله نماز در دل ظهور كرد، آن دل مطمئن است; چون خود فرمود: (اَلاَ بِذِكرِ اللّهِ تطمئنُّ القلوبُ);با نام خدا دل ها آرام مى گيرند.
«پس دل انسان نمازگزار مطمئن است و چيزى او را نمى هراساند.»4 كسى كه دلش با ياد خدا مطمئن و محكم است، آرامش روحى و روانى دارد و هيچ هراسى از غير خدا ندارد و اميدوار و آرام است; چون متّكى به قدرت و عظمت الهى است و انوار الهى در درونش رسوخ كرده و ياد خدا عامل طمأنينه او شده است.

در سوره معارج، آيه 20 درباره اسرار نماز مى فرمايد: «طبع انسان در برابر شدايد جزع مى كند، و اگر خيرى به او برسد سعى مى كند انحصارطلب باشد و به ديگران ندهد، اگر رنج و شرّى به او برسد جزع و بى تابى مى كند، صبر را از دست مى دهد; و اگر خيرى به او برسد از ديگران منع مى كند، مگر نمازگزاران.»

علل نگرانى و اضطراب درون عبارتند از:

الف. احساس پوچى و بى هدفى در زندگى

گاهى ريشه نگرانى هاى آزاردهنده انسان، احساس پوچى زندگى و بى هدف بودن آن است، ولى كسى كه به خدا ايمان دارد و مسير تكاملى زندگى را به عنوان يك هدف بزرگ پذيرفته است و مى داند كه خداى بزرگ مالك و صاحب اختيار عالم و جزا دهنده است، از سرگردانى و اضطراب نجات پيدا مى كند. (مالكِ يومِ الدينِ)(حمد: 4)

ب. آينده تاريك و مبهم

گاهى اضطراب و نگرانى به خاطر آينده تاريك و مبهمى است كه در برابر فكر انسان خودنمايى مى كند. احتمال زوال نعمت ها، گرفتارى در چنگال دشمن، ضعف، بيمارى، درماندگى و احتياج، همه آدمى را رنج مى دهند، اما ايمان به خداوند و اعتقاد به او و منشأ كمك و يارى دانستن او، انسان را آرام و مطمئن مى كند. (اِيّاكَ نَعْبُدُ و ايّاكَ نستعين)(حمد: 5)

ج. نگرانى به خاطر عدم دريافت پاداش

گاهى انسان براى رسيدن به يك هدف زحمات زيادى متحمّل مى شود، اما كسى را نمى بيند كه به زحمت او ارج نهد و از او قدردانى كند. اين ناسپاسى او را به شدت رنج مى دهد و در حالت اضطراب و نگرانى فرو مى برد. اما هنگامى كه احساس كند كسى از تمام تلاش ها و كوشش هاى او آگاه است و به آن ارج مى نهد، جاى نگرانى برايش باقى نمى ماند.5
خلاصه اينكه از طريق ذكر است كه روحانيت و بُعدِ معنوى فرد بر بُعد خاكى و زمينى و مادى او غلبه مى كند و درمى يابد كه شك و دو دلى خاطره اى شيطانى است، و اضطراب و پريشانى درون از وسوسه هاى شيطان ريشه مى گيرد. آن گاه كه انسان در عبوديت خويش داراى اخلاص باشد و در جهت اطاعت از پروردگار خود بكوشد، خداوند متعال او را سرپرستى كرده، همّ و غم او را زايل مى سازد. در چنين وضعى، كسى كه به ياد خداست، در همراهى خدا به سر مى برد و آن گاه كه ابتلائات و گرفتارى ها بر انسان ذاكر يورش مى آورند و زندگانى، با رنج ها و آلامش، بر او سنگينى مى كند، از رهگذر ذكر و ياد خدا به اطمينان دست مى يابد و از قناعت و رضايت خاطر برخوردار مى شود. كسى كه با ياد و ذكر خدا، خود را در حضور حق مى بيند هيچ گونه ناله و شكوه اى ندارد; زيرا جايى براى ناراحتى و اضطراب و ترس و بيم در وجود او نيست و دلش با ياد خدا آرام و مطمئن گشته است.
يكى از دانشمندان اسلامى مى گويد: از طريق ذكر، همه مخاوف و ترس ها و بيم ها از ميان برمى خيزند و همه ناراحتى ها از آدمى سترده مى شوند. آن گاه كه فرد به ياد خدا مى افتد، قلبش با طمأنينه، معمور و آباد مى گردد و مالامال از رضا مى شود. قلبى كه آكنده از ترس و يأس بود، لطف و توجه پروردگار آن را زير سايه خود قرار مى دهد و به اين يقين و قاطعيت مى رساند كه رهيدن از ناراحتى هاى درونى، سهل و هموار است و مى توان وسوسه ها را در هم كوبيد و تخيّلات باطل را از خود به دور ساخت. چنين فرد ذاكرى با خداست و از هيچ امرى بيمناك نبوده، از هيچ چيزى نمى ترسد و به هيچ عارضه اى روانى دچار نمى گردد. اين حالت به خاطر ثباتى، كه خداوند متعال در دل او ايجاد مى كند به هم مى رسد.6(والذّكرينَ اللّهَ كثيراً و الذّكراتِ اعدَّ اللّهُ لهم مغفرةً و اجراً عظيماً)(احزاب: 35); خداوند متعال براى مردان و زنان ذاكر، مغفرت و پاداش عظيمى آماده كرده است.
اما كسى كه از خدا غافل، و گرفتار تكبّر و خودخواهى باشد به خويشتن ستم مى كند; چون مى پندارد كه عاقل و خردمند است و ديگران جاهل و نابخردند. ولى بايد گفت: در واقع، خود او نادان ترين افراد و نابخردترين مردمان است. (وَ مَن اعرضَ عنْ ذكرى فَاِنَّ لهُ معيشةً ضنكاً) (طه: 124); آنكه از ياد من روى گردان است، زندگانى اش سختوغيرقابل تحمّل خواهد بود.
«ذاكر» كسى است كه خدا نيز به ياد او است (واذكرونى اَذكُركُم)(بقره: 152); و از من ياد كنيد تا به ياد شما باشم.
آن گاه كه خدا به ياد بنده اى باشد، از رهگذر خير و ثناى خويش، در ملأ اعلى با وى مقابله به مثل مى كند; ولى وقتى دچار گناه مى گردد، احساس جرم نموده، سقوط در معاصى، وى را بيمناك مى سازد. سپس وقتى به خداى روى مى آورد و در سرّ و عَلَن، خداى را ياد مى كند، او را مشمول آمرزش خويش قرار مى دهد و همّ و غم و تنگناهاى زندگانى او را برطرف مى سازد.7
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «مَثَل البيتِ الّذى يُذكراللّهُ تعالى فيه و البيتُ الّذى لا يُذكر اللّهُ فيه مِثلُ الحىِّ و الميّت»;8مَثَل خانه اى كه در آن از خدا ياد مى شود و خانه اى كه در آن ذكرى از خدا به ميان نمى آيد مانند مَثَل زنده و مرده است.
يعنى دلى كه مركز ياد و ذكر خداست، آباد و آرام است، و دلى كه از ياد خدا تهى است ويران و تاريك، و اندوه و اضطراب آن را فرا گرفته است. تنها ياد خدا و ذكر او دل ها و روح هاى پريشان را دوا مى كند و آرامش واقعى را به ارمغان مى آورد.
گاندى مى گويد: دعا و نماز، زندگى ام را نجات داده است. بدون آن ها بايد از مدت ها پيش ديوانه مى شدم. من در تجارب زندگى عمومى و خصوصى خود، تلخ كامى هاى بسيار سختى داشته ام كه مرا دست خوش نااميدى مى ساختند، اگر توانسته ام بر اين نااميدى ها چيره شوم، به خاطر نمازها و نيايش هايم بوده است. دعا و نماز را مانند حقيقت بخشى از زندگى خود نمى شمارم. فقط به خاطر نياز و احتياج شديد روحى آن ها را به كار مى بسته ام; زيرا اغلب خود را در وضع و حالى مى يافتم كه احتمالا بدون دعا و نماز نمى توانستم شادمان باشم. هرچه زمان گذشت، اعتقاد من به خداوند افزايش يافت و نياز من به دعا و نماز بيشتر شد و بدون آن ها زندگى برايم سرد و تهى بود.9

2. نماز و پرورش تمركز ذهن و صفاى درون

اضطراب فكرى و تنش هاى روانى از بيمارى هاى مهلكى هستند كه بشريت قرن حاضر را تهديد مى كنند. روان كاوان و دانشمندان مى كوشند تا راه هاى كاهش بار فكرى انسان ها را پيش بينى كنند و براى مقطعى به فكر و روان او استراحت دهند و او را از دگرگونى هاى روحى نجات بخشند. مهار اين پراكندگى هاى فكرى و تنش هاى درونى شرط نخست دست يابى به نبوغ، درايت و فهم مسائل است. به همين دليل، كوشش مى شود مكان هايى كه براى مطالعه و تحقيق در نظر گرفته مى شوند از آرام ترين و مطبوع ترين و دل انگيزترين مكان ها باشند تا امكان تمركز ذهن و رفع نگرانى را فراهم آورند.

روان شناس معروف، ويليم مولتون مارستن، در مجله گزيده اى از ريدرز وايجست مى نويسد: «بيشتر مردم از حيث قدرت تمركز حواس در ارتباط با مسائلى كه تصميم گيرى در ارتباط با آن به عهده آنان نهاده شده، عاجزند و همين تشتّت و پراكندگى موجب خطا و سرگردانى آنان مى شود، در حالى كه عقل انسانى اگر تمركز قوى و شديد نسبت به امرى پيدا كند، به صورت يك ابزار جبران كننده، ايفاى نقش خواهد نمود.»

سپس با استناد به سخن يكى ديگر از روان شناسان، كه به «پدر روان شناسى» معروف است، مى افزايد: «فرق نوابغ و افراد عادى، در امكان تمركز ذهن و قواى عقلانى است، نه در توانمندى و ساير صفات فكرى.»10

نماز اين عمود دين و معراج مؤمن اگر با شرايط باطنى و ظاهرى انجام شود نه تنها ذهن را در مدار تمركز مى نهد، بلكه درون را نورانى و با صفا مى كند و اگر انسان حضور قلب و توجه در نماز را به خوبى درك كرده باشد توان آن را پيدا مى كند كه در يك لحظه تمام قواى ذهنى را متوجه يك چيز بكند و در نماز اين تمرين را به دفعات انجام داده است.

3. نماز; واقعى ترين لذّت
اگر مى خواهيم در امتداد زندگانى خويش، لحظاتى از جدّى ترين هيجانات روانى بهره مند شويم، و اگر مى خواهيم روح خود را به وَجد و سرور برسانيم، دقايقى چند روح خود را به نيايش و عبادت پروردگار واداريم. و اگر مى خواهيم زندگى ما اصالت داشته باشد و قابل تفسير عُقلايى باشد بايد خالق متعال را عبادت كنيم.

دير يا زود، همه ما از اين كره خاكى و از اين ستارگان و آفتاب فروزان، كه ميلياردها سال از زندگى آن ها مى گذرد و هنوز درخشنده اند، چشم فروبستهوباخاك تيره هماغوش خواهيم شد.

امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد: «يا باغَىِ العِلم، صلِّ قبلَ أَنْ لاتَقْدِرَ على ليل و لا نَهار تُصَلِّىَ فيهِ»;11 اى طالب علم و دانشجو! نماز بخوان، پيش از آنكه بر شب و روزى قادر نباشى تا در آن نماز بگزارى. آرى، دير يا زود نسيم بادهاى خزانى آخرين نفس هاى ما را در لابه لاى خود در خواهد پيچيد. آيا اين ستارگان زرّين خيمه لاجوردين، به ما خاك نشينان محقّر چشمك نمى زنند و ما را به اشارت نمى خوانند؟ آيا اين اشاره در عين مرموز بودن، اين نكته را براى ما فاش نمى سازد كه:

خراميدن لاجوردى سپهر *** همان گرد گرديدن ماه و مهر

مپندار كز بهر بازيگرى است *** سرا پرده اى اين چنين سرسريست؟!12

خلاصه اينكه همه زمين و زمان با زبان خود به ما هشدار مى دهد و ندا مى كند كه متوجه باش و در غفلت نمان. زندگى در بستر خود به پيش مى رود و در اين بستر، با حوادثى درگير است; گاهى يأس و نااميدى و اندوه هاى ما به آخرين درجه شدّت خود مى رسند و گاهى پس از لحظاتى اندوه و غم، بارقه اميدى در دل انسان زده مى شود و يأس ها به اميد و شادى مبدّل مى گردند و در طوفان سهمناك يأس و اندوه جانكاه، بارقه خيره كننده اى از گوشه مبهم جان سر مى كشد، و سراسر وجود ما را پر از فروغ مى سازد و هميشه در گوش دل ما مى گويد:

هان مشو نوميد، چون واقف نيى زاسرار غيب *** باشد اندر پرده، بازى هاى پنهان، غم مخور.13

در آن هنگام كه شادى ها و اطمينان و كُرنش هاى ما به غير خدا از حدّ مى گذرند; يعنى كشتيبان وجود ما، كه شخصيت ماست، به جاى هدف گيرى ساحل، از روى عمد يا خطا، خود را در گرداب هاى نابودكننده ساقط مى كند و خود را به اندوه و غم و تيرگى گرفتار مى سازد. تنها ياد خدا و ذكر اوست كه اين تيرگى را به نور و صفا مبدّل مى كند و عبادت و نيايش اوست كه چراغ راه انسان شده و اين سرگشته را نجات مى دهد.

در اين موقع است كه احساس مى كنيم در دريايى از نور غوطهور گشته ايم و سبك بال شده ايم. مرغ سبك بال روح ما در حال عبادت و نماز از تنگناى قفس تن رها گشته، پر و بالى در بى نهايت مى گشايد. اگر اين پرواز به درستى صورت گيرد، ديگر براى روح آدمى برگشتن و دوباره در زندان تاريك بدن محبوس شدن امكان نخواهد داشت; زيرا روح آدمى در آن حال كه مى خواهد از خانه محقّر بدن به پرواز درآيد، اين كالبد خاكى را به صورت رصدگاهى درمى آورد كه به سوى بى نهايت هدف گيرى شده است و هرگز ديده از نظاره بى نهايت نخواهد پوشيد.

خداوندا! اين مرغ ناچيز و محبوس در قفس، به تو چشم دوخته است و با لرزاندن بال هاى ظريف خود، آماده حركت به سوى توست، نه براى آنكه از قفس تن پرواز كند و در فضاى بيكران پر و بالى بگشايد، نه; زيرا زمين و آسمان با آن همه پهناورى جزقفس بزرگ ترى براى اين پرنده شيدا چيزى نيست!

تنگ تر آمد خيالات از عدم *** زان سبب شد خيال اسباب غم

باز هستى تنگ تر بود از خيال *** زان شود در وى قمر همچون هلال

باز هستى جهان حسّ و رنگ *** تنگ تر آمد كه زندانى است تنگ

علّت تنگى است تركيب و عدد *** جانب تركيب حس ها مى كشد

زان سوىِ حِس، عالم توحيد دان *** گر يكى خواهى، بدان جانب بر آن.14 او مى خواهد آغوش بارگاه بى نهايتت را به رويش باز كنى و به ديدار خويش بخوانى، كه ديدار تو و حضور در محضر تو برايش آرام بخش ترين حالات و لذيذترين مشتهيات است.

تنها چيزى كه غربت مرگبار آدمى و تحيّر اضطراب انگيز او را به روشنى و صفا مبدّل كرده خلوت با پروردگار و عبادت اوست، ياد اوست كه به نهان خانه درون انسان نفوذ كرده و مأنوس تر از آغوش مادر براى كودك شيرخوار، به انسان آرامش و راحتى مى بخشد و نور الهى است كه مثل چراغى فروزان از آغاز حيات انسان تا آخر عمر، به او گرمى و نشاط مى بخشد و اگر كسى با اين منبع نور و روشنايى ارتباط داشته باشد، شاه راه حيات را گم نخواهد كرد. تنها دوايى كه بيماران نااميد از طبابت طبيب را به آرامش و اميد وا مى دارد و در بدترين حالات و پُرتشويش ترين زمان ها ـ وقتى كه از همه چيز نااميد شده اند ـ نيايش و ياد خداست كه با نوازشى نامحسوس دست خداوندى را به سر و صورت بيمار مى كشد، او را به هيجان درمى آورد و به زندگى اميدوار مى كند.

در روايتى نقل شده است كه حضرت على(عليه السلام) به عبادت علاقه شديد داشت و مناجات با خداوند را بالاترين لذت مى دانست و بر هر لذت ديگرى ترجيح مى داد. عبادت را به خاطر شوق بهشت و ترس از جهنّم انجام نمى داد، بلكه خدا را سزاوار پرستش مى دانست.15 خلاصه اينكه براى عاشق جمال حق و جوياى سعادت، هيچ لحظه و زمانى شيرين تر و لذيذتر از خلوت با معشوق و جان جانان نيست و وقتى با اوست و در محضر اوست، به عالى ترين وجد و سرور نايل مى شود و نماز عالى ترين و نزديك ترين راه براى رسيدن به اين مقام است.

4. نماز; برطرف كننده تكبّر
انسان طالب كمال و سعادت خويش است، مى خواهد هم در دنيا و هم در آخرت سعادتمند گردد، و سعادت و كمال انسان در پرستش خداوند و اطاعت او نهفته است; چرا كه ممكن الوجود

زمانى به كمال مى رسد كه به واجب الوجود بپيوندد و نماز، اين اكسير عظيم، عبارت است از: تلاش و جلوه معنوى اشرف مخلوقات در پيشگاه خالق اكبر. در نماز، گفتارها و كردارها، همه براى تواضع و خشوع در مقابل حضرت حقّ تعالى هستند و توجه به قدرت لايزال حضرت حق و تمسّك و توكّل انسان نمازگزار بر آن منبع عظيم است و با ياد او آرام و استوار است.

امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد: «خدايا! دل هاى ما را به ياد خود از هر يادى، و زبان هايمان را به سپاس خود از هر سپاسى، و اندام هايمان را به طاعت خوداز هر طاعتى مشغول گردان.»16

با راز و نياز و نماز است كه انسان متوجّه فيض الهى مى گردد و شيرينى عبادت و سجده را درك مى نمايد.

نماز اگر با شرايط خاص و مطلوب اقامه شود، انسان را تربيت مى كند و تكبّر را، كه يكى از بيمارى هاى روحى و اخلاقى است، درمان مى كند.

اساس تكبّر اين است كه انسان خود را برتر از ديگران مى داند (خود برتربينى) و توقّع دارد ديگران به او احترام كنند و صدرنشين مجلس باشد و همه در مقابلش تعظيم كنند.17علماى اخلاق تكبّر را به سه بخش تقسيم كرده اند كه يكى از آن ها «تكبّر در برابر خداوند» است و منظور از آن، كه بدترين نوع تكبّر است و از نهايت جهل و نادانى سرچشمه مى گيرد، اين است كه انسان ضعيف خود را بنده خدا نداند، بلكه مردم را به بندگى و اطاعت خود دعوت كند.18

كسى كه هر روز پنج بار با حال خضوع و خشوع، يعنى در نهايت تواضع ظاهرى و باطنى در برابر پروردگار خود مى ايستد و در هر نماز، چندين بار به ركوع و سجود مى رود و اظهار بندگى و تواضع مى كند، نه تنها در مقابل خدا، بلكه در مقابل بندگان خدا هم تكبّر نمىورزد و خود را كمتر از آن مى داند كه در مقابل خالق و آفريدگار خود تكبّر و خود برتربينى داشته باشد.

امام على(عليه السلام) مى فرمايد: «فَرضَ اللّهُ الايمانُ تطهيراً مِن الشركِ و الصلوة تنزيهاً عن الكِبرِ»;19 خداوند ايمان را براى پاكى از نجاست شرك و نماز را براى پاكيزگى از پليدى كبر، واجب گردانيده است.

امام خمينى(قدس سره) مى فرمايد: «چون نماز معراج كمالى مؤمن و مقرِّب اهل تقواست، متقدّم به دو امر است كه يكى مقدّمه ديگرى است:

اول. ترك خودبينى و خودخواهى; كه آن، حقيقت و باطن تقواست.

دوم. خداخواهى و حق طلبى; كه آن حقيقت معراج و قرب است