درباره وبلاگ

كاري از تيم اينترنتي آپادانا
فهرست اصلی
آرشيو موضوعی
امام مهدي و آخر الزمان
معرفي كتاب
سيره اهل بيت
اخبار
گالري عكس
احاديث و سخنان
جريانات اسلامي از گذشته تا كنون
اسلام شناسي
وبلاگ هاي ما
دنياي عكس آپادانا
شبكه انگليسي آپادانا
شبكه علوم كامپيوتري آپادانا
شبكه علمي آپادانا
شبكه زيست شناسي آپادانا
شبكه اسلامي آپادانا
شبكه ادبي آپادانا
شبكه خبري آپادانا
شبكه موسيقي آپادانا
شبكه ورزشي آپادانا
شبكه سينمايي آپادانا
شبكه هري پاتر آپادانا
لينك باكس آپادانا
گروه اينترنتي آپادانا
تلويزيون آپادانا
نوشته های پيشين
طراح قالب
POWERED BY
نويسنده:شهابالدين مشايخى
چكيده
اساسا در منابع تربيت دينى نبايد اولويت را به پيگيرى شيوههاى جزيى داد، بلكه نيل به اصول و قواعد جامع كه دربرگيرنده چارچوب تربيتى از منظر دين است، يگانه انتظار صحيح و مناسبى است كه در مواجهه با اين منابع بايد مدّنظر قرار گيرد. سلوك و گفتار امام على(ع) به عنوان نمونهاى غنى از منابع مزبور با اين رويكرد مورد توجه قرار گرفته است. برخى از اين اصول عبارتند از: آخرتگرايى ـ دنياگريزى، عملگرايى ـ آرزوگريزى، اميدوارى ـ يأسگريزى، پايدارى ـ پرهيز از رفاهزدگى، تعقلورزى ـ غفلتزدايى، تواضعگرايى ـ تكبرگريزى.
مقدمه
يكى از مشكلاتى كه امروزه دامنگير بسيارى از مراجعان به منابع دينى جهت أخذ و برداشت دستورالعملها و راهكارهاى پرورشى و تربيتى شده است، انتظارات غيرمنطقى و دور از واقع از اين منابع و مراجع است. به بيان واضحتر، امروزه كثرت اشتغالات و تنوع سرسامآور در زندگى انسان، وى را چنان احاطه كرده است كه رويكرد او به زندگى نه تنها از بستر نوعى آخرتانديشى به سوى دنياگرايى ميل كرده، بلكه در متن دنيا نيز از كيفيت به كميّت و از منش و شخصيت در حوزه تربيت، به برونداد و نمودارهاى آمارى تنزّل يافته است.
در چنين وضعيتى، هرگونه گرايشى به دريافتِ ديدگاهى ارزشى و حكيمانه در متن تربيت نيز ناظر به نوعى تطبيق با جوّ حاكم بر دوران زندگى انسان است. جزيىنگرى و روشگرايى محض، كه در صدد دريافت سريع نتايج عينى و ملموس است، راه را بر هرگونه بردبارى و دريافتهاى تدريجى، آن هم در حوزه شخصيت و ضمير باطنى، مسدود كرده است. اين ديدگاه چنان بر زواياى زندگى حاكم شده است كه حتى تربيت را نيز در چارچوب كاملاً كمّى و در قالب فرايندهايى با دروندادهاى مشخص و عملياتى تفسير مىكند.
به طور خلاصه مىتوان ديدگاه مزبور را يك نوع ديدگاه بستهاى يا نسخهاى به تربيت دانست كه صرفا با ارائه بستههاى تربيتى يا نسخههاى پرورش در صدد تغيير رفتار و اصلاح آن بر مىآيد. بديهى است چنين روندى صرفا رفتار فرد را بهطور موضعى و براساس ميزان جذب و دفع پاداشها و تنبيهات خارجى و پيرامونى تغيير مىدهد و هرگز نمىتواند عنوان تربيت با مؤلفههاى خاص خود را پذيرا باشد.
تريبت، امرى تدريجى است كه با بردبارى و تحمّل عجين گشته است، امرى كه ناظر به تغيير اساسى در موضع شخصيتى، و نه صرفا رفتارى، است. تربيت هرگز قابل نسخهپيچى يا بستهبندى نيست و همواره به يك منش و سلوك، و نه رفتار كه بعد ظاهرى عملكرد است، ختم مىشود. رفتارى كه بر بنيانهاى دورنى و باطنى استوار باشد به صورت يك سيره، منش و سلوك متجلّى مىشود كه اگر پاداشهاى پيرامونى رخت بربندند هرگز رو به خاموشى و فراموشى نمىگذارد و اگر تنبيهات و فشارهاى پيرامونى جلوى آن را بگيرند، با عطف توجه به عوامل درونى و ترجيحات شخصيّتى از پيگيرى باز نمىماند.
چيزى كه انسان را از حيوان جدا مىكند و تفاوت رويكرد تربيتى انسان را با رويكرد پرورشىِ حيوانى به او آشكار مىسازد، توجه به انتظار ما از تربيت است. واقعا از تربيت چه انتظارى داريم؟ آيا گمان مىكنيم تربيت معطوف به شكلدهى رفتار است؟ آيا مىتوان با شكلدهى رفتار بر اساس اهرمهاى تشويقى و تنبيهى به شكلدهى شخصيت نايل شد؟ آيا با فضاى روشگرايى افراطى و تمركز بر عمل مىتوان به خاستگاهى مطمئن در تربيت دست يافت؟ آيا مىتوان رفتار را شاخصى مطمئن براى ورود به عالم انگيزه و نيت فرد و شكل دهى آن از طريق رفتار مستند به اهرمهاى تشويقى و تنبيهى قلمداد كرد؟ پاسخ به اين قبيل پرسشها و ايرادات است كه روشنگر فضاى رويكردهاى گوناگون به تربيت است، رويكرد اصيل به تربيت و رويكرد غيراصيل به آن و به تعبير گوياتر، رويكرد هستهاى به تربيت و رويكرد پوستهاى به آن. اين است تفاوت حركت تربيتى اصيل ـ كه از انگيزه آغاز و به رفتار ختم مىشود ـ با حركت تربيتى غيراصيل كه از رفتار آغاز و به انگيزه ختم مىگردد.
بديهى است رفتارى كه از منبع شخصيتى انسان صادر مىشود، حوزه اولويت خود را در نظام شخصيت جستجو مىكند و بنابراين، از سطح انگيزشى بالايى برخوردار است و سطح كنشى آن، يعنى پوسته كه همان عمل و رفتار ظاهرى است، به عنوان آخرين حلقه انگيزشى، معلول و بازتاب ويژگيهاى باطنى است. اين نوع رفتار، كاملاً متفاوت با رفتارى است كه عامل تشكيل انگيزه است. چنين رفتارى متناسب با خود، اقدام به ساخت و پرداخت انگيزه و شخصيتى مىكند كه متناسب با سطح كنشى و پوسته رفتار باشد، سطحى كه بر مدار جذب و دفع خارجى و پاداش و تنبيه پيرامونى، انعكاسى مشابه در سطح انگيزشى به جاى مىگذارد و فرد همواره فعاليت خود را بر اساس انگيزههاى بيرونى و نظام تشويق و تنبيه خارجى شكل مىدهد.
در اينجا، تفاوت نظام تربيتى اصلگرا با روشگرا مشخص مىشود. نظامى كه بر اساس اصول و معيارهاى مشخص در صدد ارائه فرايند تربيت است بيش از آنكه سطح كنشى فرد را مورد توجه قرار دهد به سطح انگيزشى او توجه مىكند و بيش از آنكه تربيت را در استحكام و تداوم پوسته مدّنظر قرار دهد بر جوهره و هسته تربيت متمركز مىشود. تربيت روشگرا چارهاى جز تأكيد بر سطح كنشى و غفلت از انگيزش و تمركز بر پوسته و بىتوجهى به هسته تربيت ندارد.
رهيافت مكانيزمى به تربيت موجب استفاده ابزارى از آن در جهت شكل دهى به رفتار به منظور بهرهگيرىهاى موضعى و مقطعى شده است. اهداف و مقاصد، اوّلين و بزرگترين قربانى چنين موضعى است. امروزه نگاه غايتمدارانه به تربيت به بهانه عدم امكان سوق فرد با تمسك به انگيزههاى باطنى، جاى خود را به نگاه كاملاً ابزارى به تربيت و تلقّى تكنولوژيكى از آن و حداكثر، اهداف رفتارى داده است. آنچه در اين ميان از حيّز انتفاع ساقط شده است، همان بينش و اختيار انسان و بهطور خلاصه اراده آزاد اوست. رهيافت غايتشناختى به تربيت در قلمرو خود از سعى و كوشش، توجه و هوشيارى انسان بيشترين استفاده را مىبرد. در واقع، تربيت غايتمدار با تمركز بر اهداف، مقاصد و عواقب امور بر حوزه اراده و ظرفيت تعقل و تفكر فرد براى نيل تدريجى به مقصود مورد نظر متمركز مىشود و هرگز چرخه تربيت را بر مدار تلقينها و القاهاى برگرفته از نظام رفتار و پاسخ و تشويق و تنبيه قرار نمىدهد. در اين ميان، نقش اصول تربيت به عنوان مجارى مطمئن در تلاش ارادى براى نيل به اهداف و مقاصد، مورد توجه ويژه قرار مىگيرد و رمز غفلت از اصول در نظام تربيت و تأكيد بر روش و مواجهه نابخردانه با حكمتها و فلسفههاى تربيتى در نظامهاى دينى و فلسفى و انتظار ارائه روش و مكانيزم از آنها آشكار مىشود.
روشزدگى حاصل از نگاه مكانيزمى به تربيت تا جايى پيشرفته است كه در مواجهه با متون دين اسلام نيز همواره به دنبال روشهاى بستهبندى شده و نسخهاى مىگرديم، غافل از اينكه روش در نظام تربيتىِ اصيل، زاييده اصل و پرورش يافته قواعد و معيارهاى حاكم بر تربيت است. آنچه در يك مكتب تربيتى اصالت دارد نه روش و شيوه بلكه ضابطه و معيار است، چرا كه با در دست داشتن ضوابط و معيارها به راحتى مىتوان روشها و شيوههاى حركت را در چارچوب مورد نظر كشف كرد و به كار بست.1
مكتبى مانند اسلام هرگز خود را محصور به زمان مشخّص و دوران خاصى نمىكند و از اينرو سازوكار لازم را براى حضور در دورانهاى پس از خود و ديگر بافتها از طريق ارائه خطمشيها و سرچشمههاى تربيت و به دست گرفتن ابتكار عمل با سياستگذارى و ارائه اصول، تأمين مىكند. اين امر هرگز به معناى افراط در جانب اصول و غفلت از روشها نيست، زيرا هر نوع انحصار در يك طرف و فروگذارى جانب مقابل منجّر به بروز كاستىها و نقايصى غيرقابل جبران در فرايند تربيت خواهد شد. بهرهگيرى از يافتههاى علمى (تعليم و تربيت، روانشناسى، جامعهشناسى و...) براى يافتن روشها و شيوههاى جديد به شرطى مىتواند در مكتب تربيت دينى مؤثر واقع شود كه اين روشها، مرزهاى كيفى و كمّى خود را از زبان قاطع اصول و معيارهاى موجود در دين اخذ كرده باشند. بحث تركيب غايت و شيوه، هدف و مكانيزم، بينش و روش ناظر به همان عنوان هسته و پوسته و جوهر و صدف تربيت است. ما مىتوانيم از دستاوردهاى بشرى در نيل به وضعيتهاى بهتر و مناسبتر تحت حاكميت معيارهاى دينى استفاده نماييم. آنچه اهميت دارد ميزان اشراب غايات و مقاصد در روشها و شيوههاست.
بنابراين، به نظر مىرسد در مواجهه با دين مناسبترين و كارآمدترين عنصر تربيتى همان اصول و قواعدى است كه به راحتى قابل اكتشاف مىباشد. بديهى است در هر نوع مواجهه دينى، حتى در قالب الگوگيرى از نمونهها و اسوههاى بارز دينى نيز، چنين روندى معقولترين نوع استفاده و بهرهگيرى است.2
شيوه ما در ارائه اصولى چند در تربيت از منظر امام على(ع) برگرفته از رويكرد اصلگرا به تربيت و توجه به غايات تربيتى است، رويكردى كه دست ما را در اختيار روشهاى گوناگون تحت حاكميت ضوابط و اصول مأخوذه كاملاً باز مىگذارد. پيشفرضهاى بحث ما در اصول تربيت از ديدگاه امام على(ع) عبارتند از:
الف) امام على(ع) به عنوان يك انسان معصوم از گناه، خطا و اشتباه و فردى كه داراى عاليترين مقامات انسانى است، داراى بينش و شناختى از سعادت و شقاوت انسان است كه به راحتى مىتواند به عنوان يك هدايتگر و راهنما، وى را به سرانجامى نيك فرا خواند و از فرجامى بد برحذر دارد. بنابراين، هر چند براى تبيين و توجيه معيارهاى تربيتى مأخوذ از آن حضرت مىتوان استنادات معقولى را از حيث مبانى انسان شناختى، جهانشناختى، اهداف و... ارائه كرد، اما مطمئنترين استناد همان اعتماد و تكيه بر صدور ضابطه و معيار مزبور از سوى مقام امامت است.
ب) چه بسا اصول و قوانين استخراج شده به طور صريح در كلام امام(ع) منعكس نشده باشد، اما از مجموع رفتار و كلام حضرت و تأكيدات ايشان بر موارد خاص مىتوان اقدام به اكتشاف اصول مزبور كرد.
ج) با اكتشاف جامع اصول تربيت از ديدگاه امام على(ع) مىتوان چارچوبى از نظام تربيتى از ديدگاه حضرت ارائه كرد، زيرا اصول، نمودارى آشكار از اهداف و مبانى است و از طرف ديگر راهنمايى كارا براى تعيين روش و شيوه تربيت است. به عبارت ديگر، اصول مجمع و گذرگاهى براى تمام عناصر تربيت و منعكس كننده هويتِ ديگر مؤلفههاى تربيتى در نظام تربيت يعنى شيوه، مبنا و هدف است.
ويژگيهاى حاكم بر اصول تربيت
همانطور كه در ادامه اين نوشتار آشكار مىشود، نگاهى كلى به اصول تربيت از ديدگاه امام على(ع) بيانگر وجود مجموعهاى از ويژگيها و عناصر مشترك در ميان اصول گوناگون است. اين ويژگيهاى مشترك كه به نحوى بر اصول مزبور حاكميت دارد و نحوه ارتباط درونى آنها با يكديگر و همچنين ارتباط آنها با خدا و انسان را مشخص مىكند عبارتند از:
1. ويژگى تعارضمدارى
در فضاى دينى هر اقدامى متضمّن يك پاسخ مثبت فعال و يك پاسخ منفى فعال است. انجام هر عملى ما را ملزم به خوددارى از بسيارى اعمال ديگر مىكند. هرگز نمىتوان بين خدا و شيطان، حق و باطل و صدق و كذب آشتى برقرار كرد. هر گزينشى مستلزم يك وازنش است. بنابراين نه تنها ميل به خدا و تعالى فعالانه است، بلكه رهايى از شيطان و گمراهى نيز جدّى و فعالانه صورت مىپذيرد.3 يكى از موانع مهم در تربيت دينى، روحيه سازشپذيرى و مداهنه با باطل و تلاش براى جمع بين حق و باطل و ايجاد آشتى ميان آن دو است. ويژگى تعارضمدارى در تربيت دينى متكفّل پرورش روحيهاى است كه در مقام نظر همواره در صدد شفافسازى جريان حق و انفكاك آن از بيراهههاى باطل است و در مقام عمل و رفتار نيز ضمن فاصلهگيرى و انزجار عملى از باطل در صدد تقرّب به جريان حق و قرار گرفتن در قلمرو آن است. بنابراين، مىتوان اصول تربيت را بر اساس تعارض ميان حق و باطل و شفافيّت اين تقابل در حوزه نظر و رفتار تبيين كرد. تربيت دينى دو بال دارد؛ اقدام به انجام امر مثبت و مقاومت و مبارزه در برابر امر منفى. كليه اصول استنتاج شده از ديدگاههاى تربيتى امام على(ع) داراى اين ويژگى يعنى داشتن دو لبه متعارض است.
2. ويژگى خدامحورى
يكى از عامترين ويژگيهاى حاكم بر اصول تربيت مشخصه خدامحورى است. اين ويژگى جوهره اساسى رفتار و منش فرد ديندار را تشكيل مىدهد و به عنوان مهمترين عامل در ايجاد تمايز تربيت دينى از ديگر حوزههاى تربيتى مطرح مىگردد. بهطور مشخّص، مفهوم خدامحورى عبارت است از «جهتگيرى كليه اعمال و رفتارهاى انسان به سوى ملاكها و معيارهاى الهى». انعكاس اين امر در فضاى تربيت بيانگر ويژگى خدامحورى است. سريان ويژگى خدامحورى در اصول تربيت سبب جهتگيرى اصول به سوى تعالى مىشود. نگاه به انسان از هر روزنهاى غير از روزنه الهى، حتى خِرَد و عقل، پيامآور نوعى مواجهه با او در زواياى محدود به جهان مادى و راهبرى وى به گسترهاى كاملاً متفاوت از خاستگاه الهى و ابدى است.
3. ويژگى زندگىمدارى
دين ناظر به كليه جوانب زندگى انسان است و با نگرشى فراتر از رفع نيازهاى موضعى و مادى، جهتدهنده بسيارى از خواستهاى انسان در روند زندگى از حيث گزينش و نحوه عمل و مسير آن مىباشد. تربيت بر اساس چنين نگرشى مستلزم عدم انفكاك از متن زندگى است. بنابراين بايد در جريان تربيت از اصول و معيارهايى استفاده شود كه قابليت انطباق بر مسير عادى زندگى را داشته باشند و از قلمرو آن خارج نشوند. اصول تربيت هرگز سبب بروز فعاليتى در عرض فعاليت مرسوم در زندگى نمىشود، بلكه نشو و نما و انعكاس خود را از رهگذر زواياى مختلف زندگى عملى مىسازد.
اصول تربيت4
با توجه به مواردى كه گذشت با مراجعه به بيانات امام على(ع) در نهجالبلاغه مىتوان به اصولى دست يافت كه در خصوص تربيت بويژه تربيت دينى از جايگاه خاصى برخوردار است. اين مقاله در سطور آتى اين مباحث را در شش اصل مورد بررسى قرار مىدهد.
1. اصل آخرتگرايى ـ دنياگريزى
از جمله مفاهيمى كه در فرهنگ تربيت اسلامى مورد تأكيد قرار مىگيرد ايجاد نوعى تقابل ميان دنيا و آخرت و تقدم آخرت بر دنيا و فدا كردن رفاه فانى به قيمت دستيابى به آرامش جاودانه است.5 ديدگاه تقابل ميان دنيا و آخرت و لزوم گزينش آخرت بر دنيا همواره در نگاه تربيتى امام على(ع) مورد توجه و امعاننظر قرار گرفته است.6 در نگاه امام(ع) هرگز نمىتوان بدون توجه به تعارض و تقابل دنيا و آخرت7 اقدام به تعامل با آن دو كرد، چرا كه گزينش هر يك به معناى دست برداشتن از ديگرى است.8 سؤالى كه در اين ميان مطرح مىشود، آن است كه دست برداشتن از يكى به قيمت ديگرى به چه معنا است. آيا فدا كردن دنيا براى نيل به آخرت يعنى دست برداشتن از نعمتهاى دنيوى و كنار گذاشتن مطلق دنيا يا به كارگيرى دنيا در طريق آخرت؟ كلام امام(ع) بيانگر اين نكته است كه دنيا دو نوع است: دنياى حلال و دنياى حرام. آنچه همواره رهزن آخرت است دنياى حرام است و سوق دهنده به سوى آخرت دنياى حلال مىباشد.9 بنابراين، دنياى حلال به معناى نعمتها و لذتهاى مشروع، بسترى براى ديندارى و آخرتگرايى است و دنياى حرام انحراف از دين و قربانى كردن سعادت اخروى به قيمت لذتهاى حرام مىباشد. آنچه اهميت دارد استخدام دنيا براى آخرت و نيل به عاقبت و سرانجام نيكو از طريق معامله صحيح با دنيا10 و نه ترك مطلق آن11 است. دنيا هرگز نبايد متبوع آخرت و مقدم و حاكم بر آن باشد بلكه همواره به تبع آخرت و مؤخر از آن است.
رابطه دنيا و آخرت و نحوه مواجهه با هر يك از اين دو در كلام امام على(ع) نه تنها به طور مستقيم بيان شده است بلكه حضرت با آشكار ساختن ماهيت دنيا و آخرت و ارائه ويژگيهاى آن دو و همچنين وضعيّت انسان در مواجهه با هر يك از آنها همواره در صدد بيان اين نكته هستند كه ما بدون توجه به جايگاهى كه در آن واقع شدهايم و همچنين بدون توجه به جايگاهى كه پس از مدتى نه چندان طولانى به آن منتقل خواهيم شد، نمىتوانيم تضمينى براى نيل به تربيت و هدايت، و سعادت و رستگارى داشته باشيم. توجه همه جانبه به دنياشناسى و آخرتشناسى و نحوه تعامل با آن دو، به صور مختلف در كلام امام على(ع) مدّنظر قرار گرفته است. آنچه مهم است تبيين خط سير تأثير اصل آخرتگرايى و دنياگريزى در روند تربيت از منظر امام(ع) است. شايد بتوان روند مزبور را چنين ترسيم كرد: الف) شناسايى دقيق دنيا و آخرت، ب) شناسايى ارتباط ميان دنيا و آخرت، ج) نحوه تعامل با دنيا و آخرت.
توجه به سير تأثير اصل مزبور در تربيت و هدايت انسان ما را به اين نكته رهنمون مىسازد كه اساسا نحوه اثرگذارى اصل آخرتگرايى و دنياگريزى بر انسان از مرحله شناخت و آگاهى آغاز و به مرحله گرايش و عمل ختم مىشود. بنابراين نقش عاملِ شناختى و بينشى در دستيابى به گرايش نهايى غيرقابل انكار است. به هر ميزان كه تلاش در جهت شناخت دنيا و آخرت و آگاهى از هدايت واقعى آن دو بيشتر باشد، ارتباط موجود ميان آن دو روشنتر و عمل به مقتضاى واقعى هر يك راحتتر خواهد بود. سؤالى كه در اين ميان مطرح مىشود، اين است كه آيا شناخت صرف مىتواند بازتابى عملى و رفتارى را در پى داشته باشد. در پاسخ به اين سؤال با رجوع به كلام امام(ع) پيرامون مقوله دنيا و آخرت در مىيابيم كه سه عامل در اين روند موثرند: الف) شناخت دنيا در كنار شناخت آخرت، ب) تداوم و استمرار شناخت مزبور و ج) توسعه و تعميق (تعالى) شناخت مزبور.
با به كار بستن اين سه مرحله مشكل، انتقال از حوزه شناخت محض به گرايش و حركت در وادى تربيت عملى كاملاً حل مىشود، به اين معنا كه شناخت دنيا به تنهايى نه امكان دارد و نه لزوما مفيد است. از اينرو هرگاه بحث دنياشناسى مطرح مىشود به نحوى در تقابل با آخرت قرار مىگيرد، گويا شناخت كامل دنيا منوط به تعيين مرزهاى آن با آخرت است. هيچگاه نمىتوان به شناختى حقيقى از دنيا بدون شناخت آخرت نايل شد. چه بسيار كسانى كه به واسطه عدم اعتقاد به آخرت در صدد آگاهى از آن بر نيامدند و تلاش آنها براى فهم عميق از دنيا با شك جدى مواجه شد و از اينرو، همواره يا به مقتضاى واقعى دنيا عمل نكردند يا به طور ناقص و غيرقابل قبول، اقدام به اين كار نمودند.
بنابراين، شناخت دقيق دنيا و تبيين مرزهاى آن با آخرت مىتواند در دستيابى به درك عميق آن و سپس عمل به مقتضاى واقعى آن مؤثر باشد.12 از طرف ديگر، تداوم آگاهى مزبور عاملى اساسى در عمل به مقتضاى هر يك از آن است. از اينرو عنصر ياد و توجه به وضعيت دنيا و آخرت و اجتناب از غفلت و فراموشى در كلام امام(ع) به صور مختلف و مكررا مطرح شده است.13 اين امر نه تنها به طور مستقيم بلكه به صورت غير مستقيم و با تمسّك به امورى كه يادآور واقعيت هر يك از دنيا و آخرت هستند، مورد توجه قرار مىگيرد.
واقعياتى از قبيل مرگ، فناپذيرى، حسابرسى در قالبهاى مختلف مرگانديشى،14 استقبال از مرگ،15 اشتياق به مرگ و نهراسيدن از آن، روش برخورد با مرگ،16 عبرت از مرگ،17 قبر، قبرستان،18 فناپذيرى، ثبت اعمال، رستاخيز، ارزيابى، بهشت و جهنم و... . بيانگر اهتمام ويژه به غفلتزدايى از انسان و سوق او به سوى توجه مستمر به واقعيت دنيا و آخرت است. بديهى است تأثير علم و آگاهى در رفتار، منوط به ميزان رسوخ آن در اعماق وجود انسان و يقين حاصل از آن است. انسان به هر ميزان كه اقدام به شناخت واقعيت دنيا و آخرت نمايد، آمادگى لازم را براى اقدامات عملى در خود مهيّا مىسازد. از طرف ديگر، به هر ميزان كه خود را در معرض توجه به آگاهى مزبور قرار دهد و ياد آخرت را در خود زنده نگه دارد و خود را از غفلت مصون سازد، مىتواند از قلمرو گرايشها و كششهايى كه منجر به غفلتزايى در وى مىشوند جلوگيرى نمايد. به بيان ديگر، انسانى موفق به غفلتزدايى از خود و توجه مستمر مىشود كه در مرحله عمل از مقتضاى آگاهيهاى خود نسبت به دنيا و آخرت عدول نكرده باشد.
از طرف ديگر، عمل مزبور خود موجب بسط حوزه توجه انسان و ياددارى وى مىشود. بنابراين، يك رابطه متقابل ميان علم و آگاهى و عمل و رفتار از حيث گسترش علم به تمام زواياى زندگى و تعميق آن وجود دارد. هر نوع شناخت، متناسب با خود عملى را در پى دارد و هر عمل منجر به نوعى غفلتزدايى و گسترش آگاهى مزبور از حيث كمّى و كيفى خواهد شد. بديهى است آگاهى مزبور نيز به نوبه خود منجر به گسترش كمى و كيفى حوزه عملكرد خواهد شد. اين روند همچنان مسلسلوار ادامه خواهد يافت.
اصل تربيتى آخرتگرايى ـ دنيا گريزى ما را در مدار يك حركت پيشروندهاى قرار مىدهد كه امكان تعالى در آن محدود به نهايتى نيست. تربيت و هدايت دينى بدون توجه به اين اصل بنيادين امكانپذير نيست، امرى كه از ديدگاه قرآن نيز حضورى فعال در جريان هدايت انسان دارد.
2. اصل عملگرايى ـ آرزو گريزى
در فرهنگ دينى، عمل هرگز در تقابل با علم قرار نگرفته است، بلكه برعكس، به هر ميزان كه علم گسترش يابد انتظار گسترش عمل نيز بيشتر خواهد شد. از طرف ديگر، هرگونه توسعه عمل متناسب با مقتضاى آگاهيهاى دينى، منجر به نوعى كسب آگاهى، بينش و معرفت خواهد شد19 و بالعكس، هر نوع كوتاهى در عمل منجر به تعميق در جهالت و غفلت مىشود.20 بنابراين، علم و عمل در يك ارتباط متقابل سبب تعالى و گسترش حوزه خود خواهند شد و از اين جهت، رابطه ميان آن دو، رابطه هميارى و همكارى متقابل است. از طرف ديگر، با مراجعه به قرآن و روايات درمىيابيم يك نوع تعارض آشكار ميان عمل و آرزو به عنوان دو قطب در برابر يكديگر وجود دارد. اين تعارض حكايت از تقابل واقعيت و توهم و نيز صدق و كذب مىكند، به اين معنى كه اگر فردى داراى رويكردى عملگرا باشد هرگز خود را با وعدههاى پوچ و آرزوهاى طولانى و خيالى سرگرم نمىكند.21
از منظر امام(ع) آرزو پديدهاى است كه بستر شكلگيرى آن نوعى جهالت به واقعيتهاى وجودى و غفلت از محدوديتهاى حاكم بر انسان است. از اينرو، آرزو آفت انديشه22 و سبب غفلت از واقعيتهايى است كه انسان با آن مواجه است.
آرزوگرايى يعنى عدم توجه به محدوديتهاى وجودى23 و نيز غفلت از واقعيت دنيا و دل بستن به آن و فراموشى آخرت.24 بنابراين آرزو منجر به فريب انسان و غوطهور شدن وى در غفلت و جهالت مىشود. آنچه انسان را از اين وادى سرگردان نجات مىدهد، اهتمام به عمل است. عملگرايى يعنى توجه و هوشيارى نسبت به وضعيت انسان، محدوديتهاى او و ارتباط وى با دنيا و آخرت. عملگرايى مستلزم نوعى مسئوليتشناسى در فرد است كه نافى هر نوع خيالگرايى و تن دادن به لذتهاى موهوم است.
بنابراين آرزوگرايى روحيهاى است كه از نوعى دنياگرايى منشعب شده است و بالعكس، عملگرايى ويژگى بارز فرد آخرتگرا و عاقبتانديش است. اصل عملگرايى و آرزو گريزى در تربيت دينى ناظر به حاكميت واقعنگرى در روند زندگى و پرهيز از خيالپردازى است. تأكيد بر عمل و تداوم آن به طور طبيعى موجب اجتناب و پرهيز از آرزوگرايى و خيالپردازى خواهد شد. القاى روحيه واقعبينى به متربى از رهگذر عملگرايى و آرزو گريزى ضامن نيل به تعالى در تربيت و رستگارى در هدايت است.
3. اصل اميدوارى ـ يأس گريزى
يكى از امكاناتى كه همواره در روند تربيت دينى در نظر گرفته شده است، امكان جبران و تدارك وضعيتهاى نامطلوبى است كه موجب گمراهى و انحراف مىشود. اميد به فراهم بودن موقعيت براى رشد و باز نماندن از كاروان هدايت با ارتكاب گناه يا خطا نه تنها سبب ترغيب بسيارى براى ورود به جرگه دين مىشود بلكه باعث رشد انگيزه در جهت تداوم حضور در متن دين خواهد شد. هرگز نمىتوان شاهدى مبنى بر لزوم خروج از جرگه دين با ارتكاب گناه و خطايى هر چند بزرگ يافت. از آنجا كه انسان موجودى جايزالخطاست و همواره در معرض ارتكاب گناه و خطا قرار دارد نمىتوان وى را با گرايش به انحراف براى هميشه از قلمرو دين خارج دانست و راه برگشت را بر او مسدود نمود. فهم و درك اين امر براى هر انسانى بسيار اهميت دارد كه هر چند نبايد مرتكب گناه شود اما اگر به هر دليلى نتوانست از گناه اجتناب كند نبايد مأيوس و نااميد شود، بلكه مىتواند با جبرانِ گناه مزبور و از بين بردن آثار آن نه تنها به حالت اوليه باز گردد، بلكه به دليل شماتت خويش، حاصل از پشيمانى و ندامت، امكان بازگشت به گناه را كلاً بر خود مسدود مىنمايد يا به حداقل مىرساند. مفاهيمى از قبيل توبه، رجا، توكل، آرامش و آسايش در مقابل يأس، نااميدى و درماندگى از امكان تدارك، نشانگر حاكميت اصل اميدوارى ـ يأس گريزى بر تربيت و هدايت انسان است.25
تربيت كه موضعى فعال در مواجهه با انسان دارد، داراى دو وجهه است؛ از يك طرف، روحيه عمل و اطاعت و اجتناب از خيالپردازى و دورى از عمل را در انسان تقويت مىكند و از طرف ديگر، با ايجاد سازوكار برگشتپذيرى (توبه) در صدد القاى روحيه اميدوارى جهت نيل به اهداف تربيت حتى با امكان گناه و خطا است.26 بايد توجه داشت كه روحيه اميدوارى به طور فعال در صدد نفى هرگونه مشخصه يأس و نااميدى است و از اينرو، مستلزم نوعى يأس گريزى فعّالانه است كه خود را در عمل نشان مىدهد.27 توبه نمونه بارز ديگرى از عمل است كه نشانگر رسوخ روحيه اميدوارى در فرد است.28 خداوند با افتتاح باب توبه و استغفار، زمينه بازگشت و اميدوارى را فراهم آورده است.29
بنابراين، جاى هيچ شك و شبههاى نيست كه پرورشِ ويژگى اميدوارى در فرد سبب بروز عمل و اطاعت بيشتر در وى مىشود، چرا كه اميدوارى در مقام عمل اهميت دارد، نه نوعى اميد در خيال و آرزو. از طرف ديگر، رابطهاى ناگسستنى بين يأس از نجات با طمع به دنيا وجود دارد؛ كسانى كه اميدوار نيستند به عمل روى نمىآورند و خود را در چنبره طمع و آرزوهاى دنيايى محصور مىكنند. بنابراين، مشاهده مىشود كه پيوندى مستحكم ميان دو اصل سابق با اصل اميدوارى ـ يأسگريزى وجود دارد.
4. اصل پايدارى ـ پرهيز از رفاهزدگى
امروزه بشر در برابر يك سؤال جدى قرار گرفته است و آن اينكه تا چه حد بايد در جهت كسب رفاه و آسايش، پيش رفت و به چه قيمتى بايد آن را به دست آورد. آيا اساسا رفاه و راحتى امرى است كه لزوما براى تداوم حيات انسان، حتى به قيمت سلب هرگونه روحيه پايدارى و استقامت در برابر مشكلات، سختىها و ناكامىها ضرورت دارد؟ ديدگاهى كه امروزه براى انسان به تصوير كشيده مىشود، اين است كه هرگونه نياز غريزى بايد هر چه سريعتر و به نحو احسن پاسخ داده شود و اشباع گردد. تلاش جهانى براى رفع نيازهاى مادى و سر و سامان دادن به سازوكارهاى مورد نظر، از اين جهت جايى براى اقدامهاى مبتنى بر بردبارى و تحمل و شكيبايى باقى نگذاشته است. رفاهزدگى و مصرفگرايى هرچند در طول تاريخ مختص طبقه خاصى از جامعه بوده است، اما امروزه به عنوان يك روند عمومى براى رونق اقتصادى و نيل به شكوفايى اقتصادى جنبه عمومى پيدا كرده است. بالا بردن سطح انتظارات و درخواستهاى مردم از جهات مختلف مادى و ايجاد اين باور كه انسان بايد حتما در دنيا داراى زندگى مرفّه، بىدغدغه و مملو از آسايش و آرامش ناشى از دستيابى روزافزون به امكانات برتر مادى باشد، موجب شكلگيرى يك قالب شخصيتى عمومى در ميان انسانها شده است و آن اينكه بايد هر امرى را كه در رفع نيازهاى مادى دخيل است به دست آورد و روز به روز در بالا بردن كيفيت آن تلاش كرد.
در اين ميان، مقولهاى به نام استقامت در برابر محروميت، بردبارى و شكيبايى و بالاخره تقوا و كفّ نفس معناى خود را از دست داده است. اين امر وقتى در سطح گسترده زندگى مطرح مىشود و تمام خواستههاى انسان را دربرمىگيرد، به دنبال خود، حرص و طمع، هواپرستى و تن پرورى، بىتابى و رها كردن خويش را به دنبال دارد. بديهى است هرگونه زيادهخواهى و طفرهروى از كفنفس و خوددارى، منجر به نوعى تجاوز و گناه خواهد شد. به نظر مىرسد رويكرد امروز جامعه جهانى به نيازهاى انسان و لزوم پاسخگويى به آن، همان رويكرد حيوانى در تأمين نيازهاى خويش است. براى يك حيوان صبر و شكيبايى و پرهيز و خوددارى مفهوم ندارد. او با وجود موقعيتِ آماده، اقدام به عمل مىكند و هرگز در صدد تعالى خويش با خوددارى و پرهيز از پاسخگويى به اميال نفسانى خود بر نمىآيد. مقوله خوددارى در تربيت اسلامى بيانگر اين نكته است كه انسان نبايد همواره در صدد پاسخگويى به نيازهاى مادى خود برآيد، بلكه ضمن تأمين نيازهاى اساسى لازم است با جلوگيرى از زيادهخواهى، روحيه طمع و هواپرستى را در خويش از بين ببرد. حتى در صورت فراهم بودن امكانات، پرورش اراده و تحمل در پرهيز از لذات مادى و جسمانى مىتواند باعث تعالى شخصيت وى شود. از اينرو، خودِ نفس اجتناب و پايدارى به عنوان تمرينى براى تقويت اراده و استقامت در موقعيتهاى بحرانى توصيه شده است. اصل پايدارى به ما مىآموزد كه تقواى اجتناب و پرهيز همواره بايد با شكيبايى در برابر مشكلات و پايدارى در برابر بسيارى از خواستههاى حتى مشروع تقويت شود. بديهى است تقواى اجتناب به معناى حضورى فعال در صحنه زندگى و جواب منفى به بسيارى از لذتهاست.
بنابراين تقواى مزبور با حرص و آز و هواپرستى و تنپرورى مخالف است و به طور فعّال جلوى انسان را در پذيرش بىقيد و شرط لذات مادى مىگيرد. مسلما دين به مقتضاى خود داراى دستوراتى است كه به نوعى با روحيه لذتطلبى و رفاهزدگى در تعارض است و انجام دادن دستورهاى دينى مستلزم استقامت و مقاومت در برابر بسيارى از خواهشهاى نفسانى است.30 اين مفهوم در بسيارى از كلمات امام على(ع) در ارتباط با هدايت و موعظه اقشار مختلف مردم به چشم مىخورد.
اهميت اين امر هنگامى نمايانتر مىشود كه اگر به تاريخ صدر اسلام توجه داشته باشيم، روحيه دنياگرايى و اجتناب از مظاهر آخرتگرايى سبب بروز بسيارى از انحرافات در جهان اسلام در ابتداى حركت و نهضت جهانى آن شد. زيرا پس از پيروزيهاى چشمگير مسلمانان و گسترش حكومت اسلامى امكانات رفاهى بيشترى نصيب آنان شد و آنان را به وادى رفاهزدگى و حرص و طمع براى جمعآورى ثروت سوق داد. آنچه در اين ميان حائز اهميت است، رابطه پايدارى با عاقبتانديشى و انعكاس صداقت در مقام عمل از يك طرف و رابطه رفاهزدگى با آرزوپرورى و دنياگرايى از طرف ديگر است.
5. اصل تعقل ورزى ـ غفلتزدايى
يكى ديگر از اصولى كه همواره در كلام ناصحانه امام على(ع) مدّنظر قرار گرفته است، توجه به عقل و شكوفايى آن و پرهيز از غفلت و نادانى است. اگر بخواهيم تعريفى كاركردى از تعقل و غفلت در كلام امام(ع) ارائه كنيم، بايد بگوييم تعقل فرايندى است ناظر به نوعى عاقبتانديشى و غفلت متضمّن نوعى بىتوجّهى نسبت به عاقبت امور. از اينرو، پديده تعقل با عنايت به هدف و پايان كار و ترسيم ميزان سود و زيان آن، اقدام به گزينش و انجام عمل مىكند ولى در موضع غفلت عنايتى نسبت به سرانجام كار و نتيجه آن وجود ندارد بلكه بيشتر تمركز بر وضعيت كنونى است.
رمز آن اين است كه در موقعيت غافلانه آنچه محورِ انجام كارى قرار مىگيرد نيل به لذت فورى و دريافت پاسخ سريع است، هرچند اين روند به نوعى ضرر در وراى عمل مزبور منجر شود. اما در موقعيت عاقلانه محور مورد تأكيد، همان سرانجام است، هرچند مستلزم نوعى مشقت و اجتناب از لذت و راحتى آنى و فورى باشد. به هر ميزان كه عوامل شكوفاكننده و تقويتكننده عقل را بيشتر مورد توجه قرار دهيم از امكان بروز غفلت و نادانى جلوگيرى خواهد شد.
با نگاهى اجمالى به كلام امام(ع) در مىيابيم كه توجه ويژهاى به عوامل مزبور و اجتناب از عوامل غفلتزا شده است. اين امر تا آنجا پيش رفته است كه توجه به آن در تمام حالات و تكتك اعمال بايد رعايت شود. عاقبتانديشى و لزوم ترجيح فوايد نهايى حتى به قيمت فروگذارى لذتهاى آنى و مقطعى مستلزم آخرتانديشى و انجام عمل و پرهيز از آرزو و خيالپرورى است و بالعكس غفلت، متضمن دنياگرايى و خيالپرورى و اجتناب از هرگونه پايدارى و شكيبايى است. عوامل اساسى كه شناخت و تأكيد بر آن در پرورش بينش و ايجاد امكان بيشتر تعقلورزى در ديدگاه امام على(ع) بخصوص در نهجالبلاغه به آن اشاره شده است، عبارتند از: الف) انديشه و آفات آن،31 ب) انديشه و تعقل در آيات عذاب،32 ج) بينش و توجه به عوامل تقويتكننده آن33 (توجه به قرآن، سنت پيامبر(ص)، احاديث، تاريخ و آثار گذشتگان)، د) موانع بينش34 (وابستگىها و سمتگيريهاى عاطفى، حجابهاى مادى، فتنههاى اجتماعى)، ه ) آثار بينش و بصيرت35 (حركت معقول و سنجيده، گرايش سالم، شهامت و خطرپذيرى، زهد، استقبال از مشكلات، بدعت گريزى و قاطعيت) و) آثار دورانديشى امرى كه موجب تعادل و ميانهروى و پرهيز از افراط و تفريط مىشود.36
بديهى است يك مربى آگاه با تمركز بر عوامل سوقدهنده بينش انسانى، در صدد ايجاد فضايى روحى براى متربى بر مىآيد كه خود وى از درون با تعقل و تفكر راه هدايت را بيابد و همواره در طريق سعادت گام بردارد. يكى از دستاوردهاى تربيتى اين اصل نوعى خود تربيتى است كه وقتى فرد چراغ عقل را در درون روشن كرد و از تاريكىِ خود كاست، آنگاه بدون تكيه همه جانبه بر مربى قادر به گام برداشتن در مسير خواهد بود و با امكان و ظرفيت عقلانى خود خواهد توانست راه را بشناسد و خود ناظر بر اعمال و ارزياب خويش باشد.
6. اصل تواضعگرايى ـ تكبرگريزى
يكى از موانع مهم در طريق تربيت و نيل به سعادت، خودمحورى و غرور و تكبر است. اين ويژگى راه پذيرش هدايت را مسدود مىكند و سبب ايجاد سدّى بين فرد و عوامل تربيتى مىشود. عنصر تواضع در مناسبات تربيتى از نظر امام على(ع) ضرورتى غيرقابل اجتناب است. اگر تواضع و فروتنى و پذيرش اين كه انسان براى كمال نيازمند غير خود است و بايد در برابر برنامههاى او پذيرش داشته باشد، در وى نباشد، امكان تحقق فضاى تربيت از بين مىرود. از اينرو، تواضع در برابر خدا به عنوان37 محورىترين بخش تواضع مطرح مىشود. اين نوع تواضع، چهره كامل خود را در عبادت الهى نشان38 مىدهد. اگر تواضع و فروتنى در برابر مردم نيز مطرح مىشود، در راستاى تواضع در برابر خداوند قابل توجيه است. غرور و تكبر آفتى براى پندپذيرى و رستگارى انسان محسوب مىشود.39 محور تواضع نوعى نگاه به خود از زاويه قبول كاستيها و نقصانهاى خويش و محور تكبّر فريفته شدن به امكانات خويش و خودبزرگبينى است. خودپسندى به عنوان آفت عقل و ادراك، نگاه انسان را محدود به خويشتن مىنمايد و وى را از امكانات بيرون از خود محروم مىكند.40 از اينرو، تمام مظاهر غرور، نخوت و تكبر در قالب خود بزرگبينى،41 خود برتربينى،42 خودپرستى،43 خودپسندى،44 خودستايى،45 خودمحورى،46 خودخواهى47 و خودنمايى48 مورد نهى قرار گرفتهاند. تواضع در درون خود باعث شكوفايى عقل و خرد مىشود، به نحوى كه مرزهاى آن به سوى دريافت امكانات برتر ديگر در خارج از وجود خويش گسترش مىيابد.
بديهى است اين امر مستلزم پذيرش وجود كاستى در خويشتن است و بالعكس، تكبر با پيشفرض انحصار بر امكانات و تواناييهاى خويش، راه عقل و بينش را در جهت كسب توانمندى بيشتر از طريق ديگران مسدود مىكند. از اينرو، ريشه اصل تواضعگرايى و تكبرگريزى همان تعقل و غفلت است. در فرهنگ تربيتى اسلام، غرور و تكبر سبب ضلالت آدمى است، امرى كه در سرآغاز خلقت سبب فريفته شدن شيطان و خود بزرگبينى او شد و او را از بارگاه الهى خارج ساخت. از طرف ديگر، تواضع و فروتنى سبب نزديكى به سرچشمه هدايت و زندگى در بهشت هدايت است، امرى كه در جريان خلقت انسان، ملائكه مظهر تامّ آن بودند. به هر ميزان كه روحيه تواضع در انسان پرورش يابد، امكان نيل به هدايت و قرب الهى بيشتر مىشود و به هر ميزان كه ويژگى تكبر وى را محدود سازد، پافشارى بر ضلالت و گمراهى غيرقابل اجتناب است.
نتيجهگيرى
از آنجا كه تربيت از منظر دين ناظر به غايتهاى متعالى است، موضوع تربيت، شخصيت و ضمير باطنىِ انسان است نه صرف رفتار و اعمال ظاهرى او. بدينلحاظ روشهاى تربيتى بيش از اينكه داراى وجههاى ظاهرى بر اساس تنبيه و پاداش باشند از ويژگيها و كاركردهاى درونى برخوردارند. اين امر به طور طبيعى روشها را در محدودهاى برتر، يعنى اصول تربيت كه چارچوب ارزشى تربيت را از ديدگاه مكتب و دين خاصى بيان مىكند، قرار مىدهد. بنابراين، كارايى اصول تربيت در زمينه تربيت دينى و ارزشى از اولويت و ترجيح بيشترى نسبت به روشها برخوردار است. از اين جهت مىتوان گفت تربيت دينى يك نوع تربيت اصول مدار است تا روش مدار.
پىنوشتها
1. قابل ذكر است كه اين امر در مورد روشهاى عام تربيت كاملاً جارى است اما در باب روشهاى خاص كه از سوى مكتب تربيتى ارائه مىشود و داراى ويژگى خاصى است صادق نيست. البته اين روشها داراى ويژگى خاصى هستند كه نيل به آنها از سوى ديگران امكانپذير نيست. مانند روشهاى خاص عبادى و يا معاملاتى در اسلام.
2. جهت كسب اطلاع بيشتر مىتوانيد به كتاب اصول تربيت از ديدگاه اسلام اثر مؤلف رجوع نماييد.
3. فَقُلْ لِي عَمَلِي وَلَكُمْ عَمَلُكُمْ أَنْتُمْ بَرِيئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَأَنَا بَرِىءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ؛ بگو: عمل من براى من، و عمل شما براى شماست شما از آنچه من انجام مىدهم بيزاريد و من از آنچه شما انجام مىدهيد بيزارم (يونس، 41)
4. قابل ذكر است اين مقاله هرگز مدعى ارائه تمام اصول از ديدگاه امام على(ع) در همه جوانب و حيطههاى تربيتى نيست بلكه آغازى بر انجام اين امر مهم است.
5. تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللّهُ يُرِيدُ الاْآخِرَةَ؛ شما متاع دنيا را مىخواهيد و خدا آخرت را مىخواهد (انفال، 67) و همچنين ر.ك: آل عمران، 152 ـ مؤمنون، 33 ـ مؤمن، 39 ـ غاشيه، 77 ـ نحل، 107 ـ قصص، 61 و... .
6. فَكُونُوا مِنْ أَبناءِ الآخِرَة، وَ لاتَكُونُوا مِنْ أبْناءِ الدُّنْيَا؛ بكوشيد از فرزندان آخرت باشيد و نه دنيا. (نهجالبلاغه صبحى صالح، خطبه 42 و خطبه 203)
7. اِنَّ الدُّنْيا وَ الاخِرَةِ عَدُوّانِ مُتَفاوتانِ وَ سَبِيلانِ مُخْتَلِفَانِ؛ فَمَنْ اَحَبَّ الدُّنْيا وَ تَوَلاَّها أَبْغَضَ الآخِرَةَ وَ عَادَاهَا، وَ هُمَا بِمَنْزِلَةِ الْمَشْرِقِ وَ المَغْرِبِ، وَ مَاشٍ بَيْنَهُمَا، كُلَّمَا قَرْبَ مِنْ وَاحِدٍ بَعُدَ مِنْ الآخَرِ، وَ هُما بَعْدُ ضَرَّتَانِ؛ دنيا و آخرت دو دشمن متفاوت و دو راه جداى از يكديگرند. پس كسى كه دنيا را دوست داشته باشد و بر آن عشق ورزد از آخرت نفرت دارد و با آن دشمن است. آن دو بمنزله مشرق و مغرباند و رهرو به سوى هر كدام، به هر اندازه كه به يكى نزديك شود از ديگرى دور خواهد شد و آن دو همواره به زيان يكديگرند. (همان، حكمت 103)
8. فَعَلَيْكُمْ بِالْجِدِّ وَ الاِجْتِهَادِ وَ التَأهُبِ وَ الاِْسْتِعْدَادِ وَ التَزَوُّدِ فِى مَنْزِلِ الزَّادِ وَ لاتَغُرَّنَكُم الحَيَاةُ الدُّنيَا؛ بر شما باد به تلاش و كوشش، آمادگى و آماده شدن و جمعآورى زاد و توشه در دوران زندگى و دنيا شما را مغرور نسازد. (همان، خطبه 230)
قال على(ع): مَرَارَةُ الدُّنْيَا حَلاوَةُ الآخِرَةِ وَ حَلاَوَةُ الدُّنْيا مَرَارَةُ الآخِرَةِ؛ تلخكامى دنيا، شيرينى آخرت و شيرينى دنيا تلخى آخرت است (همان، حكمت 251) و همچنين ر. ك: همان، خطبه 157.
9. آگاه باشيد! اى بندگان خدا! پرهيزكاران از دنياى زودگذر به سلامت گذشتند و آخرت جاودانه را گرفتند. با مردم دنيا در دنياشان شريك گشتند، امّا مردم دنيا در آخرت آنها شركت نكردند، پرهيزكاران در بهترين خانههاى دنيا سكونت كردند، و بهترين خوراكهاى دنيا را خوردند، و همان لذّتهايى را چشيدند كه دنياداران چشيده بودند، و از همان چيزهايى كه در دنيا سركشان و متكبّران بهره گرفتند، بهرهمند شدند. سپس از اين جهان با زاد و توشه فراوان، و تجارتى پر سود به سوى آخرت شتافتند. آنها... در دنيا لذت پارسايى در ترك دنياى حرام را چشيدند و يقين داشتند در روز قيامت در جوار الهى به سر خواهند برد، جايگاهى كه در آن درخواست آنها رد نمىشود و هيچ كاستى در برخوردارى آنها از لذت رخ نخواهد داد. (همان، نامه 27)
10. الدُّنيَا خُلِقَتْ لِغَيْرَها، وَلَمتُخْلَقْ لِنَفْسِهَا؛ دنيا براى رسيدن به آخرت خلق شده است، و نه براى خودش (همان، حكمت 463)
11. هنگامى كه علاء از برادرش عاصم بن زياد شكايت كرد كه عبايى پوشيده و از دنيا كناره گرفته است، امام(ع) فرمودند: اى دشمن حقير جان خويش! شيطان سرگردانت كرده، آيا بر زن و فرزند خود رحم نمىكنى؟! آيا گمان مىكنى خداوند نعمتهاى پاكيزهاش را بر تو حلال كرده اما دوست ندارد تو از آنها استفاده كنى؟! (همان، خطبه 209)
12. آنچه در كلام امام(ع) در شناخت حقيقت دنيا بيشتر منعكس شده است جنبه فناى دنيا و زودگذر بودن آن است. فانى بودن دنيا به معناى فانى بودن كل دنيا و فانى بودن تمام نمادهاى آن است. خوشى و غم دنيا پايدار نيست و از اينرو، قابل اتكا نيست، برخلاف آخرت كه چون جاويد و پايدار است، هم غم و هم شادمانى آن قابل توجه و دقت نظر است. براى اطلاع بيشتر، ر.ك: همان، خطبههاى83، 111، 145، 203، 226، 119، 133، 28و 176 و نامه 31.
13. همان، خطبه 226، 195، 77، 145، 28، 45، 63.
14. همان، نامه 69، 23، 31، خطبه 167، 109، 132، 123، 21، 124، 188.
15. همان، خطبه 66، 180.
16. همان، حكمت 230، نامه 27.
17. همان، خطبه 83، 132، 149، 221 و حكمت 122.
18. همان، خطبه 83.
19. يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانا وَيُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر از خدا پروا داريد، به شما [نيروى] تشخيص [حق از باطل] مىدهد و گناهانتان را از شما مىزدايد و شما را مىآمرزد و خدا داراى بخشش بزرگ است. (انفال/29)؛ وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ؛ پروردگارت را پرستش كن تا يقين براى تو حاصل شود (حجر/ 99).
20. ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوءَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُون؛ آنگاه فرجام كسانى كه بدى كردند آن است كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به سخره گرفتند (روم/10).
21. اَلا وَ اِنَّكُمْ فِى اَيّام أَمَلَ مِنْ وَرَائِهِ اَجَلٌ، فَمَنْ عَمَلَ فِى اَيّام اَمَلِهِ قَبْلَ حَضُورِ اَجَلِهِ فَقَدْ نَفَعَهُ عَمَلُهُ وَ لَمْ يَضْرُرْهُ اَجَلُهَ وَ مَن قَصَرَّ فِى ايّامِ اَمَلِهِ قَبْلَ حُضُوِر اَجَلِهِ فَقَدْ خَسِرَ عَمَلُه وَ ضَرّهُ اَجَلُهُ؛ آگاه باشيد هم اكنون در روزگار آرزوهاييد، كه مرگ را در پى دارد. پس هر كس در ايام آرزوها، پيش از فرا رسيدن مرگ، عمل نيكو انجام دهد، بهرهمند خواهد شد و مرگ او را زيانى نمىرساند و آن كس كه در روزهاى آرزوها، پيش از فرا رسيدن مرگ كوتاهى كند، زيانكار و مرگ او زيانبار است (نهج البلاغه، خطبه 28)؛ اَكْثَرُ مَصَارِعِ العُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ المَطَامِعِ؛ بيشترين موارد قربانى عقل و خرد هنگامى رخ مىدهد كه برق طمع مىدرخشد (همان، حكمت 231)؛ اَلْهَوَى عَدوّ الْعَقل؛ هوا و هوس دشمن عقل و انديشه است؛ اَلْعَمَلَ العَمَلَ ثمَّ النَهَايَةَ النَّهَايَة... ؛ كار كار سپس به پايان رساندن آن، به پايان رساندن آن. (همان، خطبه 176). اى بندگان خدا! هم اكنون عمل كنيد، كه زبانها آزاد، و بدنها سالم، و اعضا و جوارح آمادهاند، و راه بازگشت فراهم، و فرصت زياداست، پيش از آنكه وقت از دست برود، و مرگ فرا رسد... . (همان، خطبه 196) و همچنين ر.ك. همان، خطبه 237 و خطبه 132 و 230.
22. وَ اعْلَمُوا اَنَ الأَمَلَ يُسهِى العَقْلَ وَ يُنْسِى الذِّكْرَ فَاَكْذِبُوا الاَمَلَ فَاِنَّهُ غُرُورٌ وَ صَاحِبُهُ مَغْرُورٌ؛ بدانيد كه آرزوهاى دور و دراز عقل را غافل و ياد خدا را به فراموشى مىسپارد. آرزوهاى ناروا را دروغ انگاريد كه آرزوها فريبندهاند و صاحبش فريب خورده. (نهجالبلاغه، خطبه 86)؛ اَلاَمانِىُّ تُعْمِى اَعْيُنَ الْبَصَائِرِ؛ آرزوها چشم بصيرت را كور مىكنند. (همان، حكمت 275).
23. منظور از محدوديتهاى وجودى انسان امكانات محدود و موقتىاى است كه در اختيار او گذاشته شده است، مانند توانايى و عمر محدود. واقعبينى وى را به عدم امكان جامه عمل پوشاندن به آرزوهاى طولانى و واهى سوق مىدهد. وَاعْلَمْ يَقِينا اِنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ امَلَكَ وَلَنْ تَعْدُوَاجَلَكَ؛ يقين بدان كه تو به همه آرزوهاى خودنخواهى رسيد، و تا زمان مرگ بيشتر زندگى نخواهى كرد. (همان، نامه 31). مَنْ جَرَى فِى عِنَانِ أَمَلِهِ عَثَرَ بِازجَلِهِ؛ آن كس كه در پى آرزوهاى خويش تازد، مرگ او را از پاى درآورد. (همان، حكمت 19) و نيز ر.ك. خطبه 132 و 52 و 114 و 145 و 45
24. وَ اَمَّا طُولُ الاَمَلَ فَيُنْسِى الآخِرَةَ؛ و آرزوهاى طولانى، آخرت را از ياد مىبرد. (نهجالبلاغه، خطبه 42)؛ مَنْ لَهَجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْيَا اِلْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلاثٍ: هَمٌّ لاَيَغُبُّهُ، وَ حِرْصٌ لاَيَتْرُكُهُ، وَ أَمَلْ لايُدْرِكُهُ؛ آن كس كه قلب او با دنياپرستى پيوند خورد، همواره جانش گرفتار سه مشكل است، اندوهى رها نشدنى، حرصى جدا نشدنى، و آرزويى نايافتنى. (همان، حكمت 228) و حكمت 334.
25. ستايش خداوندى را سزاست كه كسى از رحمت او مأيوس نگردد، و از نعمتهاى فراوان او بيرون نرود، خداوندى كه از آمرزش او هيچ گنهكارى نااميد نگردد. (همان، خطبه 45) و نيز ر.ك. همان، خطبه 182.
26. و بر بدترين افراد اين امت از رحمت خدا نوميد نباشيد، زيرا كه خداى بزرگ فرمود: همانا از رحمت خدا نوميد نباشند جز كافران. (همان، حكمت 377) همچنين ر. ك: خطبه 115؛ در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيك شتاب ورزد. (همان، حكمت 94)
27. پس هركس بهخدا اميدوار باشد، بايد اميد او در كردارش آشكار شود. (همان، خطبه 160)
28. هيچ شفاعت كنندهاى كارسازتر از توبه نيست. (همان، حكمت 371 و حكمت 88 و 87)
29. مَاكَانَ اللّهُ لِيَفْتَحَ لِعَبدٍ بَابَ التَوْبَةِ وَ يَغْلُقَ عَنْهُ بابَ الْمَغْفِرَةِ؛ اينگونه نيست كه خدا درِ توبه كردن را بر بندهاى باز گذاشته باشد ولى درِ آمرزش را بر او بسته نگهدارد. (همان، حكمت 435 و نيز ر.ك. نامه 131).
30. من شما را به راه روشنى بردم... آن كس كه استقامت كرد به سوى بهشت شتافت و آن كس كه لغزيد در آتش سرنگون شد. (همان، خطبه 119 و نيز ر.ك. خطبه 201)؛ همانا رسول دا(ص) همواره مىفرمود گرداگرد بهشت را دشوارىها و گرداگرد آتش جهنم را هوسها و شهوات گرفته است... . (همان، خطبه 176).
31. همان، حكمت 215.
32. همان، خطبه 193.
33. همان، خطبه 133، 18، 147، 131، 99 و 221.
34. همان، خطبه 109، 20، 89، 93، 164 و نامه 65، خطبه 230، 147 و 154.
35. همان، خطبه 154، 105، نامه 10 و 62.
36. همان، حكمت 181.
37. همان، خطبه 192.
38. همان، خطبه 193.
39. همان، حكمت 282.
40. همان، حكمت 212.
41. همان، حكمت 167 و 398 و خطبه 192.
42. همان، نامه 53.
43. همان، خطبه 192 و 117.
44. همان، نامه 53، 31، خطبه 89، نامه 31، 53.
45. همان، خطبه 5 و 216.
46. همان، خطبه 88، حكمت 161.
47. همان، خطبه 216.
48. همان، حكمت 333.
...................................................................................................
منبع:فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 27
نوشته شده توسط محسن آريامنش در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت موضوع سيره اهل بيت | لينک ثابت
در جلد ششم كتاب «بحار الانوار» به نقل از جابربن عبدالله انصاري آمده است: «نماز عصر را با پيامبر(ص) گزارديم و هنگامي پيامبر(ص) كه از نماز عصر فارغ شدند آنگاه در قبله خويش نشسته مردمان گردش جمع گرديدند در اين حالت بوديم كه شيخي بينوا از راهي دور به مسجد آمد و بر تن وي لباس كهنه و پارهاي بود آنچنان وضع ناراحت كنندهاي داشت كه نميتوانست خود را از شدت پيري و ضعف نگهدارد. رسول خدا(ص) به سوي او متوجه گرديده و وضعيت و حال او را جويا شدند. مرد مستمند گفت: اي پيامبر خدا گرسنهام سيرم كنيد، عريانم مرا بپوشانيد و فقيرم بر من احسان نمائيد. رسول خدا (ص) فرمودند: من اكنون چيزي ندارم به تو دهم ولي از آنجا كه راهنما به سوي كار نيك مانند كنندهكار نيك است، ترا به منزل دخترم راهنمائي ميكنم، يعني همان كسي كه خدا و رسول دوستش دارند و او نيز خدا و رسولش را دوست ميدارد. او كسي است كه همواره رضاي خدا را بر خواست خويش مقدم ميشمارد پس به سوي فاطمه برو.
خانه فاطمه زهرا(س) كنار منزل پيامبر(ص) بود. آن خانهاي كه رسول خدا براي خود ساخته بود. پيامبر به بلال فرمودند: بلال از جاي برخيز و اين مرد را بر در خانه فاطمه(س) برسان. اعرابي همراه بلال آمد تا به خانه فاطمه زهرا(س) رسيد و با صدائي بلند فرياد زد، السلام عليكم اي اهل بيت نبوت و اي كساني كه فرشتگان در خانه شما رفت و آمد دارند و اي آناني كه روح الامين حضرت جبرئيل پيام پروردگار را به بزرگ خانواده ميرساند.
فاطمه زهرا(س) پاسخ دادند: عليك السلام تو كيستي؟
عرض كرد: مردي عربم پيش سرور انسانها رفتم و گفتم كه از راه دور آمدهام. اي دخت پيامبر برهنه و گرسنهام مرا دستگيري كنيد، اميدوارم كه خدا ياريتان كند.
در آن لحظه كه آن مرد مستمند از فاطمه زهرا(س) در خواست كمك و ياري ميكرد، سه روز بوده كه در خانه فاطمه زهرا(س) و علي (ع) طعامي يافت نميشد و رسول خدا(ص) نيز اين را ميدانستند.
صديقه طاهره (س) پوست دباغي شده گوسفندي را كه حسن(ع) و حسين(ع) بر روي آن ميخوابيدند برداشت و آورد و به شيخ سائل مرحمت فرمودند و اظهار داشتند اميدوارم خدا بهتر از اين را به تو مرحمت فرمايد.
مرد عرب گفت: اي دخت پيامبر من به شما از گرسنگي شكايت كردم و شما به من پوست گوسفند داديد، من با اين پوست چگونه گرسنگي خود را تسكين بخشم.»
جابر ادامه ميدهد: «پس از آنكه صديقه طاهره(س) اين سخن را از اعرابي شنيدند گردنبندي را كه در گردن داشتند و از دختر عمويشان فاطمه دخت حمزه به هديه دريافت داشته بودند از گردن باز كرده و به اعرابي داده و فرمودند بگير و آنرا بفروش اميد است كه خداي تعالي بهتر از آنرا به تو عنايت فرمايد. اعرابي گردنبند را گرفته و به سوي مسجد رسول خدا(ص) رفت در حاليكه پيامبر خدا(ص) در بين ياران خود نشسته بودند. پس اعرابي به عرض رساند: يا رسول الله فاطمه(س) دختر شما اين گردنبند را به من داده و فرمودند آنرا بفروش. اميد است كه خدا گره از كارت بگشايد.»
جابر اضافه ميكند: «عمار ياسر برخاسته و عرض كرد اي پيامبر گرامي خدا(ص) آيا به من اجازه ميفرماييد كه اين گردنبند را بخرم، فرمودند آري و اي عمار اگر مردم جهان هم با تو در خريدن آن شركت كنند، خداي تعالي آنان را در آتش نخواهد افكند. عمار از مرد مستمند پرسيد: گردنبند را چند ميفروشي؟ گفت به وعدهاي كه سيرم كند و بردي يماني كه خود را با آن بپوشانم و در آن براي اطاعت امر حق نماز گزارم و پولي كه مرا به خانوادهام برساند. عمار ياسر سهميه و غنيمت خويش را كه پيامبر به وي از غزوه خيبر بخشيده بودند صرف كرده و از آن تقريبا چيزي باقي نمانده بود پس به مرد عرب گفت به تو بيست دينار طلا و دويست درهم نقره هجري و بردي يماني و توشهاي كه ترا به خانوادهات برساند و يك وعده غذا كه سيرت نمايد در مقابل گردنبند خواهم داد. مرد عرب گفت: تو عجب مرد سخاوتمندي هستي. عمار با وي رفت و آنچه را به عهده گرفته بود به او پرداخت. اعرابي نزد رسول اكرم (ص) آمد و پيامبر سوال فرمودند آيا سير و پوشانده شدي. پاسخ داد: آري و بينياز هم شدم. فرمودند: پس فاطمه را دعا كن. اعرابي دست به دعا برداشته گفت: پروردگارا تو خدائي نيستي كه ما تو را ساخته باشيم، آنچه ميگويم ميشنوي و غير تو معبودي نيست كه او را بپرستيم و تو اي پروردگار! رازق ما هستي. خداوندا! به فاطمه آنچه را كه به هيچ چشمي نيامده و هيچ گوشي نشنيده عطا و عنايت فرما.»
جابر گويد: «عمار گردنبند را گرفته و آنرا به مشك آلوده و معطر كرد و در برد يماني پوشاند و به دست برده خود كه نامش سهم بود و از نبرد خيبر به وي رسيده بود سپرد و گفت: اين گردنبند را بگير و آنرا به رسول اكرم(ص) بده و تو پس از انجام كار از آن رسول خدا(ص) خواهي بود. سهم گردنبند را گرفته و آنرا پيش رسول اكرم(ص) برد و از گفتار عمار ايشان را آگاهي داد. پيامبر فرمودند: نزد فاطمه زهرا(س) برو و گردنبند را به وي بده و تو خود نيز متعلق به فاطمه خواهي بود. غلام گردنبند را پيش فاطمه زهرا (س) برد و از فرموده رسول خدا(ص) ايشان را آگاه كرد. بانوي دو جهان گردنبند را گرفتند و غلام را آزاد فرمودند. سهم خنديد. فاطمه (س) سوال كردند: علت خنده تو چيست؟ پاسخ داد: عظمت بركت اين گردنبند مرا به خنده انداخت زيرا كه گرسنه را سير كرد و برهنهاي را پوشاند و فقيري را غني كرد و بندهاي را آزاد كرد و باز هم به صاحبش بازگشت.»
نوشته شده توسط محسن آريامنش در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت موضوع سيره اهل بيت | لينک ثابت
خداوند متعال درجات حضرت استاد علامه شعرانى را متعالى فرمايد كه مى فرمود: ((هر كس از كودكيش معلوم است كه چه كاره است )).
وقتى پيرمردى قزوينى هم سن و سال استاد بزرگوارم جناب آيت الله حاج ميرزا ابوالحسن رفيعى قزوينى (رفع الله درجاته ) حكايت مى كرد كه ما در اوان خردسالى در قزوين همين آقا سيد ابوالحسن رفيعى را صدا مى زديم كه بيا بازى ، ايشان تا ميدان با ما همراهى مى كرد، ولى با ما بازى نمى كرد، در گوشه اى مى ايستاد، يا به نبش ديوارى تكيه مى داد و بازى و بازيگران را تماشا مى كرد، آقا از همان ابتداء اهل بازى نبود.
من از اين حرف شيرين و دل نشين پيرمرد به ياد حضرت يحيى پيامبر عليه السلام افتادم كه خداى سبحان در آيه سيزدهم سوره مريم قرآن فرموده است : يا يحيى خذ الكتاب بقوه و اتيناه الحكم صبيا حكم ، امر حكيم محكم و متين و رصين است كه بر اساس استوار حق و حقيقت قرار گرفته است و ريشه دوانده و پايدار است يس و القرآن الحكيم .
سبحانه الله حضرت يحيى پيامبر عليه السلام را در كودكى و خردساليش تا چه پايه عقل و درايت بوده است كه خداوند فرموده است و آتيناه الحكم صبيا.
در تفسير منهج الصادقين آمده است كه :
از ضحاك منقول است كه در وقت سه سالگى يحيى ، كودكان محله روزى به در خانه زكريا رفتند و او را آواز دادند كه اى يحيى از خانه بيرون آى تا بازى كنيم ، هم از درون خانه آواز داد كه : ما للعب خلقنا يعنى ما براى بازى آفريده نشده ايم .
نوشته شده توسط محسن آريامنش در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت موضوع سيره اهل بيت | لينک ثابت
گويند در بنى اسرائيل، مردى بود كه مىگفت: من در همه عمر، خدا را نافرمانى كردهام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديدهام . اگر گناه، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمىرسد!؟
در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل، نزد آن مرد آمد و گفت: (( خداوند، مىفرمايد كه ما تو را عذابهاى بسيار كردهايم و تو خود نمىدانى!آيا تو را از شيرينى عبادت خود، محروم نكردهايم؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبستهايم؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفتهايم؟ عذابى بزرگتر و سهمگينتر از اين مىخواهى؟ ))
نوشته شده توسط محسن آريامنش در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت موضوع سيره اهل بيت | لينک ثابت
ابوحامد غزالى، از دانشمندان بزرگ اسلامى در قرن پنجم و ششم هجرى است . به سال 450 هجرى در توس زاده شد و پنجاه و پنج سال بعد (505 هجرى ) در همان جا درگذشت . زندگانى شخصى و علمى امام محمد غزالى، پر از حوادث و مسافرتها و نزاعهاى علمى است . وى برادرى داشت كه به عرفان و اخلاق شهره بود و در شهرهاى ايران مىگشت و مردم را پند و اندرز مىداد . نام او احمد بود و چند سالى از محمد، كوچكتر . محمد و احمد، هر دو در علم و عرفان به مقامات بلندى رسيدند؛ اما محمد بيشتر در علم و احمد در عرفان.
محمد غزالى بر اثر نبوغ و دانش بسيارى كه داشت، از سوى خواجه نظام الملك طوسى، وزير ملكشاه سلجوقى و مؤسس دانشگاههاى نظاميه، به رياست بزرگترين دانشگاه اسلامى آن روزگار، يعنى نظاميه بغداد، منصوب شد . وى در همان جا، نماز جماعت اقامه مىكرد و عالمان و طالبان علم به او اقتدا مىكردند. روزى به برادر كوچكتر خود، احمد، گفت: ((مردم از دور و نزديك به اين جا مىآيند تا در نماز به من اقتدا كنند و نماز خود را به امامت من بگزارند؛ اما تو كه در كنار من و برادر منى، نماز خود را با من نمىگزارى . )) احمد، رو به برادر بزرگتر خود كرد و گفت: (( پس از اين در نماز شما شركت خواهم كردم و نمازم را با شما خواهم خواند.))
مؤذن، صداى خود را كه گواهى به يكتايى خداوند و رسالت محمد (ص) بود، بلند كرد و همه را به مسجد فرا خواند. محمد غزالى، عالم بزرگ آن روزگار، پيش رفت و تكبير گفت . احمد به برادر اقتدا كرد و به نماز ايستاد؛ اما هنوز در نيمه نماز بودند كه احمد نماز خود را كوتاه كرد و از مسجد بيرون آمد و در جايى ديگر نماز خواند. محمد غزالى از نماز فارغ شد و همان دم پى برد كه برادر، نماز خود را از جماعت به فرادا برگردانده است . او را يافت و خشمگينانه از او پرسيد: (( اين چه كارى بود كه كردى؟ ))
- برادر، محمد!آيا تو مىپسندى كه من از جاده شرع خارج شوم و به وظايف دينى خود عمل نكنم؟
- نه نمىپسندم .
- وقتى در نماز شدى، من به تو اقتدا كردم؛ ولى تا وقتى به نماز خود، پشت سر تو ادامه دادم كه تو در نماز بودى .
- آيا من از نماز خارج شدم؟
- آرى؛ تو در اثناى نماز، از آن بيرون آمدى و پى كارى ديگر رفتى .
- اما من نمازم را به پايان بردم.
- نه برادر در اثناى نماز، به ياد اسب خود افتادى و يادت آمد كه او را آب ندادهاند . پس در همان حال، در اين انديشه فرو رفتى كه اسب را آب دهى و او را از تشنگى برهانى. وقتى ديدم كه قلب و فكر تو از خدا به اسب مشغول شده است، وظيفه خود ديدم كه نمازم را با كسى ديگر بخوانم؛ زيرا در آن هنگام، تو ديگر در نماز نبودى و نمازگزار بايد به كسى اقتدا كند كه او در حال خواندن نماز است .
محمد غزالى، از خشم پيشين به شرم فرو رفت و دانست كه برادر، از احوال قلب او آگاه است . آن گاه روى به اطرافيان خود كرد و گفت: ((برادرم، احمد، راست مىگويد . در اثناى نماز به يادم آمد كه اسبم را آب ندادهاند و كسى بايد او را سيراب كند . ))
نوشته شده توسط محسن آريامنش در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت موضوع سيره اهل بيت | لينک ثابت
امام اميرالمؤ منين على عليه السلام به يكى از دانشمندان يهود گفت : هر كس طباع او معتدل باشد مزاج او صافى گردد، و هر كس مزاجش صافى باشد اثر نفس در وى قوى گردد، و هر كس اثر نفس در او قوى گردد به سوى آن چه كه ارتقايش دهد بالا رود، و هر كه به سوى آن چه ارتقايش دهد بالا رود به اخلاق نفسانى متخلق گردد و هر كس به اخلاق نفسانى متخلق گردد موجودى انسانى شود نه حيوانى ، و به باب ملكى درآيد و چيزى او را از اين حالت برنگرداند.
پس يهودى گفت : الله اكبر! اى پسر ابوطالب ، همه فلسفه را گفته اى - چيزى از فلسفه را فروگذار نكرده اى ؟
نوشته شده توسط محسن آريامنش در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت موضوع سيره اهل بيت | لينک ثابت
(اميرالمؤمنين عليه السلام ) روزى به صحرا برون رفت ، خالد را ديد كه با لشگرى به جايى مى رفت . خالد چون اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد عمودى آهنين در دست داشت ، برآورد تا بر فرق مبارك امير زند. شاه مردان و شير يزدان دست دراز كرد و عمود از وى فرا گرفت و در گردنش كرد و تاب داد چون قلاده شد. خالد باز گشت و پيش ابوبكر رفت . هر چند خواستند كه برون كنند نتوانستند. آهنگر را حاضر كردند گفت : تا در آتش نبرند برون نتوان كرد. و چون در آتش برند خالد هلاك شود.
پيش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام رفتند و تضرع و زارى نمودند تا آن حضرت با دو انگشت مبارك آن را بگرفت و تاب باز داد و از گردنش برداشت .
نوشته شده توسط محسن آريامنش در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت موضوع سيره اهل بيت | لينک ثابت
هيبره بن عبدالرحمن گويد: پيش اميرالمؤمنين عليه السلام شدم در كوفه . آن حضرت به من نگريست و گفت : دلت با اهل و عيال است كه در مدينه اند؟ گفتم : آرى . فرمود: چون نماز خفتن بگزاريم ، پيش من آى در بام سراى من . گفت : پيش وى رفتم . گفت : چشم بر هم نه . بر هم نهادم . گفت : بازگشاى . بگشادم . گفت : كجايى ؟ گفتم : بر بام سراى خود در مدينه . گفت : برو به نزديك اهل و عيال خود و عهد تازه كن . برفتم و ايشان را بديدم و برون آمدم . گفت : چشم بر هم نه . بر هم نهادم . گفت : بگشا. گشادم ، باز در كوفه بودم .
گفت : يا هبيره ! نه عامه دعوى مى كنند كه زنى ساحره به يك شب از زمين عراق به زمين هند مى رود؟ گفتم : آرى . گفت : اگر وى به كفر خود بدان قادر است ، ما به ايمان خود بدان قادرتر باشيم . يا هبيره ! مى دانى كه من كيستم ؟ من على بن ابى طالبم و وصى مصطفى ام . به نزديك آصف بر خيا يك علم بود از كتاب ، وى قادر بود كه تخت بلقيس را از يك ماهه راه به يك طرفه العين پيش سليمان آرد. به نزديك من است علم جمله كتابها. پس من قادر باشم بدانچه خواهم . گفتم : باشى يا اميرالمؤمنين !
نوشته شده توسط محسن آريامنش در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت موضوع سيره اهل بيت | لينک ثابت
آخرين نوشته ها
تفکر انتقادي در سنت اسلامي
عرفي شدن پديده ديني
معاد جسماني به روايت صدرا
مفهوم تساهل در تعليم و تربيت اسلامي
شعر و تفکر در عرفان اسلامي
بررسى آثار تربيتى ـ روان شناختى نماز (قسمت دوم)
بررسى آثار تربيتى ـ روان شناختى نماز (قسمت اول)
نظريه قرآن در باب چيستى علم (قسمت دوم)
نظريه قرآن در باب چيستى علم (قسمت اول)
آشنايى با شيعه زيديه (قسمت دوم)