درباره وبلاگ

كاري از تيم اينترنتي آپادانا
فهرست اصلی
آرشيو موضوعی
امام مهدي و آخر الزمان
معرفي كتاب
سيره اهل بيت
اخبار
گالري عكس
احاديث و سخنان
جريانات اسلامي از گذشته تا كنون
اسلام شناسي
وبلاگ هاي ما
دنياي عكس آپادانا
شبكه انگليسي آپادانا
شبكه علوم كامپيوتري آپادانا
شبكه علمي آپادانا
شبكه زيست شناسي آپادانا
شبكه اسلامي آپادانا
شبكه ادبي آپادانا
شبكه خبري آپادانا
شبكه موسيقي آپادانا
شبكه ورزشي آپادانا
شبكه سينمايي آپادانا
شبكه هري پاتر آپادانا
لينك باكس آپادانا
گروه اينترنتي آپادانا
تلويزيون آپادانا
نوشته های پيشين
طراح قالب
POWERED BY
فرهنگ هاي لغت ، اين واژه را به معناي دنيوي کردن ، غيرمذهبي کردن ، دين زدايي ، غير روحاني کردن ، جداانگاري دين و دنيا و معناهايي از اين دست بيان کرده اند.
سکولاريزاسيون جرياني است اجتماعي که از يک مجموعه عوامل اقتصادي ، سياسي ، فرهنگي و علمي تاثير مي پذيرد و تحت اين تاثيرپذيري صورت مي گيرد. در اين فرآيند، ممکن است هيچ گونه هدف و برنامه از پيش طراحي شده در کار نباشد.
بريان ويلسون در اين باب مي گويد:
«اين مفهوم (سکولاريزاسيون) با دنيوي گري که گاهي با آن مشتبه مي شود تفاوت دارد. جدا انگاري دين و دنيا اساسا به فرآيندي از نقصان و زوال فعاليت ها، باورها، روشهاي انديشه و نهادهاي ديني مربوط است که عمدتا متلازم با ديگر فرآيندهاي تحول ساختاري اجتماعي يا پيامد ناخواسته يا ناخودآگاه فرآيندهاي مزبور رخ مي دهد؛ در حالي که دنيوي گري يا قول به اصالت دنيا، يک ايدئولوژي است. قايلان و مبلغان اين ايدئولوژي ، آگاهانه همه اشکال اعتقاد به امور و مفاهيم ماوراي طبيعي و وسايط و کارکردهاي مختص به آن را طرد و تخطئه مي کنند و اصول غيرديني و ضدديني به عنوان مبناي اخلاق شخصي و سازمان اجتماعي حمايت مي کنند.
اين ايدئولوژي احتمالا تا حدودي به فرآيندهاي جدا انگاري ديني و دنيا مدد مي رساند؛ ولي قراين و شواهد حتي درباره جوامعي که هم چون اتحاد شوروي (سابق) به اصالت دنيا قابل بوده اند نشان مي دهد که اين مساله ، بسيار تدريجي و بسيار غيربنيادي تر از تاثيري صورت مي پذيرد که فرآيندهاي گسترده تر تحول ساختاري اجتماعي مانند صنعتي شدن و شهرنشيني بر جريان جدا انگاري دين و دنيا داشته اند».
پيداست که سکولاريزه شدن دين ، همان فلسفي يا علمي شدن ديني نيست ؛ بلکه به حاشيه راندن دين و فروکاستن نفوذ و حضور دين در متن زندگي اجتماعي انسان هاست.
سکولاريزاسيون با سکولاريسم تفاوت هايي دارد؛ از جمله اين که:
1- سکولاريسم يک مسلک و يک ايدئولوژي است ؛ اما سکولاريزاسيون يک جريان و فرآيند است.
2- سکولاريسم مکتب و ديدگاهي است با اصول ، مباني و اهداف ويژه خويش ؛ اما سکولاريزاسيون يک واقعه و پديده عيني است. جرياني است که تحقق خارجي دارد و در آن قداست زدايي ، ناديني کردن ، غيرمذهبي شدن ، عرفي شدن و دنيوي شدن رخ مي نمايد. فرآيندي که در آن ، نقش و جايگاه اجتماعي تفکر ديني و نيز وظايف و اعمال ديني و نهادهاي مذهبي رنگ مي بازد.
سکولاريسم و لائيک
نوشته شده توسط محسن آريامنش در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت موضوع اسلام شناسي | لينک ثابت
فلاسفه اسلامي در طول قرن ها انديشه ورزي در بستر انديشه اسلامي به تامل عميق در معارف عقلي ، نقلي و شهودي پرداخته اند.
آنچه از ميان اين انديشه ها آشکار است اهتمام فراوان ايشان به بحث از مبدا و وجود حق تعالي است. تقريبا هيچ کتاب فلسفي اي يافت نمي شود که به بحث از مبداشناسي نپرداخته باشد، اما در اين ميان شيخ اشراق و سپس عرفاي عرفان نظري با بسط عالم خيال و عوالم مثاليه به بحث از معاد بيش از پيش اهميت دادند. ميراث فکري چند صد ساله فلسفه اسلامي در نهايت به صدرالمتالهين رسيد تا وي شاهکار حکمت متعاليه را به جهان انديشه تقديم کند.
فلاسفه اسلامي در طول قرن ها انديشه ورزي در بستر انديشه اسلامي به تامل عميق در معارف عقلي و نقلي و شهودي پرداخته اند. آنچه از ميان اين انديشه ها آشکار است اهتمام فراوان ايشان به بحث از مبدا و وجود حق تعالي است. تقريبا هيچ کتاب فلسفي يافت نمي شود که به بحث از مبداشناسي نپرداخته باشد، اما در اين ميان شيخ اشراق و سپس عرفاي عرفان نظري با بسط عالم خيال و عوالم مثاليه به بحث از معاد بيش از پيش اهميت دادند. ميراث فکري چند صد ساله فلسفه اسلامي در نهايت به صدرالمتالهين رسيد تا وي شاهکار حکمت متعاليه را به جهان انديه تقديم کند. گر چه اگر حکمت هاي شاد و اشراق و يماني و عرفان نظري نبودند ملاصدرا نمي توانست چنين حکمتي تاسيس کند، اما عمق انديشه صدرا و نبوغ فلسفي او موجب شد او به ابتکار عجيبي در فلسفه اسلامي دست يازد و به نزاع فلسفه و شريعت و عرفان و کلام پايان دهد.
از جمله اين نزاع ها مساله معاد جسماني است که حتي سبب تکفير فلاسفه توسط برخي ظاهر بينان و ساده انديشان شده است. در حقيقت اثبات و تبيين معاد جسماني از سوي ملاصدرا از ارکان و شاهکارهاي حکمت متعاليه است. آنچه در پي مي آيد ناظر بر جلسد هشتم و نهم اسفار، شواهد، مبدا و معاد و شرح زادالمساخر ملاصدرا ست.
نکته کليدي در فهم ابداعات فلسفي ملاصدرا، شناخت مباني فلسفي اوست. ملاصدرا با قائل شدن به اصالت وجود، اشتراک معنوي وجود و سپس تشکيک وجود گام مهمي در اثبات مسائل خاص فلسفي نهاد. مساله معاد نيز چه جسماني و چه روحاني مبتني بر شناخت نفس انسان و نحوه وجود آن است. کساني که در انکار معاد به سر مي برند در شناخت نفس مشکل دارند. در شناخت نفس نيز بايد به نکاتي توجه کرد.
1- تقوم هر شي ئ طبيعي به صورت آن و فصل اخير آن است و اجناس و فصول عالي و متوسط اگرچه از لوازم هستند، اما در تقوم شي ء دخالتي ندارند. بدن انساني اگرچه در حکم قوه و استعداد نفس براي کسب کمالات است ولي هويت و حقيقت خويش را از نفس اخذ مي کند.
2- تشخص هر شي ئ عبارت از نحوه وجود خاص آن شي ئ است و اعراض از لوازم تشخص هستند و جزو مقومات تشخص نيستند. چه بسا کيفيات ، کميات و ديگر اعراض يک شي ئ تبديل يابد، اما آن شخص همان شخص باشد.
3- با توجه به وحدت تشکيکي وجود در نظريه صدرالمتالهين ، شخص واحد جوهري به هر درجه از کمال وجودي دست يابد آن مرتبه اصل حقيقت او و مادون آن از آثار و لوازم آن محسوب مي شود، بنابراين هر چه وجود کمال بيشتري يابد و قوي تر شود. حيطه وجودي آن نسبت به ديگر مراتب افزون شده داراي درجات بيشتري مي شود.
4- صور خيالي صادر شده از نفوسي که با قواي خيالي انسان صورت مي گيرد قائم به ماده نيستند و در عامل مثال منفصل نيز نيستند، بلکه در عالم نفس به سر مي برند و از هيولاي عالم طبيعت خارج هستند. آنچه نفس با قوه مصوره خويش تصور و با باصره خيالي خويش مشاهده مي کند در اين عالم (مادي) حضور ندارد. حواس ظاهري به دليل ضعف وجودي خويش نمي تواند اين صور و آثار آن را درک کند.اين صور خيالي و مثالي وجودي بسيار اقوي از صور مادي دارند، چرا که اگر شواغل مادي از بين رود آثار و لوازم اين صور مثالي مشاهده خواهد شد.
5- قوه خيالي و مثالي انسان جوهري مجرد از اين بدن حسي است. پس با متلاشي شدن اين قالب مرکب از عناصر و اضمحلال اعضاي آن اين جوهر باقي است و فساد و فنا به آن راه ندارد.
6- حق تعالي نفس انساني را به گونه اي خلق کرده است که قدرت بر ابداع صور غيرحسي دارد. هر صورتي که بدون واسطه ماده حاصل شود، حصولش براي فاعل عين حصول آن براي خود اوست. اين قدرت که در دنيا براي اهل کرامت موجود است در آخرت براي عامه موجود است. در اين حال اهل سعادت به دليل صفاي نيت ايشان و نيکي اخلاقشان ، صور جناني مانند حور و حوض و شراب طهور همنشين ايشان است ، اما اشقياء به دليل عقايد پليدشان و اخلاق زشتشان ، حجيم و زقوم و عقرب ها و مارها همنشين ايشان است.
7- اصل و حقيقت ماده ، قوه و استعداد است و اصل و منبع آن امکان ذاتي است و به هر حال اين امور به نقص و فقر وجودي برمي گردد. پس مادامي که يک شي ئ در وجود ناقص باشد استکمال پساز نقص و فعليت پس از قوه را مي طلبد.
با اين اصول و ارکان ذکر شده آشکار است که شخص معاد در روز قيامت همين شخص است چه از نظر نقسي و چه بدن و تبدل خصوصيات بدن مانند مقدار و وضع و شکل و هيات ضرري در بقائ شخصيت بدن ندارد، زيرا تشخص هر بدني به بقاء نفس آن همراه با ماده ماست ، اگرچه خصوصيات ماده تبدل يابد. پس نفوس انساني پس از مدت طبيعي بدن طبيعي باقي هستند و متوسطين و ناقصين نمي توانند ارتقائ به عوالم بالاتر يابند، همچنين تلقي به بدنهاي تناسخي ندارند پس اين نفوس نه در اين عالم هستند و نه در عالم تجرد محض بسر مي برند، بلکه در عالمي بين عالم ماده و تجرد عقلي موجود هستند.
بنابراين وقتي نفسي از بدن مفارقت و تخيل مدرک صور جسماني را حمل کرده مي تواند امور جسماني را درک کند و با ذات خويش صورتهاي جسماني را که در حيات حسي مي کرد تخيل کند. پسنفس انساني در ذات خويش چشم و گوشي و شامه و قوه چشايي و لامسه دارد و اين قوا اصل و اساسي اين حواسي دنيايي هستند. پس وقتي انسان مي ميرد و همه لوازم قواهايش ازاو جدا مي شود. در اين حال نيز حامل قواي متصوره است که از دنيا جدا شده است و توهم مي کند که او همان انساني است که در قبري است که ادراک کننده آلام و دردهاست به آن صورتي که شريعت ها گفته اند و اين همان عذاب قبر است. اگر نفس انساني اهل سعادت باشد ذات خويش را در صورتي که امور وعده داده شده را مي بيند تصور مي کند و اين همان ثواب قبر است که پيامبر مي فرمايد: القبر دوخته في رياض الجنه او حفره من حفر الميزان: قبر باغي از باغهاي بهشت يا حفره اي از حفره هاي جهنم است.
به نظر ملاصدرا مرگ براي انسان حق است زيرا مرگ طبيعي است که منشا آن اعراض نفسي از عالم حواسي و روکردن او به سوي خدا و ملکوت است.
مرگ امري نيست که انسان را معدوم کند، بلکه بين آنچه انسان است و آنچه غيرانسان است جدايي مي اندازد کما اين که در احاديث وارد شده که خلقتم للبقاء لا للفناء: براي بقا خلق شده ايد نه فنا و الارض لاتاکل محل الايمان: زمين محل ايمان را از ميان نمي برد. صدرالمتالهين معتقد است بدن محسوسي امر مرکبي از جواهر متعدده است که از اجتماع آنها ابعاد سه گانه همراه با طبيعتي که اعراض هستند به وجود مي آيد. هنگامي که اجل فرا رسد هر جوهر به عالم خويش مراجعت کند. جوهر قائم به خويش است و اعراض قائم به غير هستند که جايز نيست از دنيا به آخرت انتقال يابد، در حالي که اعراض محسوسي مانند کم و کيف و وضع و... متغيير و استحاله پذير هستند و نمي توانند در دارالقرا بقاء يابند؛ بنابراين عرض که شان تجددي و تدرجي دارد جايز نيست که از اين عالم به عالم ثبات و بقائ ارتحال يابد و الا حرکت ، حرکت مي يابد و مرگ مرگ پيدا مي کند.
عالم دنيا غير از عالم آخرت است ، عالم آخرت عالمي تام است که در اين عالم در سلکي واحد جمع نمي شود. عالم آخرت محيط بر دنياست. احاطه معنوي که مانند احاطه روح به جسم است. بعث ، خروج نفسي از غبار اين هياتهاي محيط به نفسي است همان گونه که نوزاد از قرار مکين خويش خارج شود. در باطن انسان حيواني انساني با جميع اعضائ و حواسي و قوا وجود دارد که همين الان هم موجود است و با مرگ بدن گوشتي نمي ميرد، بلکه او همان است که روز قيامت محشور مي شود و ثواب و عقاب مي پذيرد. حيات او مانند حيات اين بدن نيست که عرضي باشد و از خارج بر بدن وارد شود. حيات او مانند حيات نفس ذاتي است و اين حيوان ، حيواني متوسط بين حيوان عقلي و حيوان حسي است که در روز قيامت بر صورت اعمال و نيات خود محشور مي شود. صدرا در مثالي کيفيت عذاب و عقاب آخرت را بيان مي کند.
وي معتقد است اين آتشي که در دنيا ديده مي شود، صفا و اشراق و تلالو آن داخل در حقيقت آن نيست. همه اين صفات از آتش حقيقي عقلي و از آتش جسماني اخروي مسلوب است. اين آتش هاي دنيوي آتش محض نيستند بلکه در آن نار و نور يعني آتش و نور جمع است. آتش محض به تمامه سوزاننده و آزاردهنده است. آتش محسوس دنيايي سوزاننده حقيقي نيست. آنچه مباشر حقيقي سوزاندن است آتش الهي است که مخفي از حواسي و خارج از فکر و قياسي است. سبب آتش جهنم در حقيقت معصيت ها و افعال زشت و انحراف از عدالت و راه و روش شريعت است.
از آنجا که صدرالمتالمين معاد جسماني را ضروري مي داند، از باب آن که حقيقت انسان به نفي ناطقه است و خصوصيات وجودي از قبيل دنيوي بودن و اخروي بودن قادح در حفظ هويت انسان نمي باشد و زير موجود در دنيا همان طور که ملاک تشخص و هويت آن نفسي ناطقه اوست و درجات طفلي و جواني و پيري ملازم با تغيير قواي جسماني و تغيير اين مراتب و درجات مانع صدق انسانيت بر آن نيست از آنجا که شيئيت انسان به نفس ناطقه است و اگر نفسي باقي باشد تبديل درجات بدن و زوال اصل بدن به اعتبار آن که منافات با بقائ زير به عنوان فردي از افراد انسان بودن ، ندارد و زير موجود در آخرت همان زير موجود در دنيا اگرچه موجود در آخريت نفسي ناطقه اوست نه بدن او.
نوشته شده توسط محسن آريامنش در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت موضوع اسلام شناسي | لينک ثابت
نويسنده:على احمد پناهى
نماز; احياگر فضيلت ها
اگر انسان نماز را با شرايطى كه شرع مقدّس بيان فرموده و توصيه كرده است انجام دهد، خصلت ها و فضيلت هاى انسانى در وجودش زنده مى شوند و انسان را به سوى تربيت عالى بشرى رهنمون مى گردند. مسئله نيّت پاك و اخلاص در آن، انسان را به گونه اى تربيت مى كند كه در هر كارى، هدفى عالى و خدايى داشته باشد و كارها را با توجه به هدف و مقصدى پاك انجام دهد و در كارش جز راستى و صداقت و امانت چيزى نباشد. چگونه ممكن است بنده اى كه به مبدأ و معاد (مالكِ يومِ الدّين) معرفت دارد، روزى پنج بار، راستى و صداقتورزى با خدا را با نيت خالص تمرين كند و اين خصيصه در ديگر كارها و شئون زندگى اش اثر نگذارد؟! آنكه با خداى خويش صداقت دارد، مطمئناً با بندگان خدا نيز صادق است و نمى تواند اهل ريا و شرك و نفاق و فريب باشد.
انسان در نماز روح تشكّر و سپاسى را كه از خصال عالى انسانى است، در خود تقويت مى كند. اينكه در ضمن نماز، به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)سلام مى دهيم و از خدا مى خواهيم كه بر او و خاندانش درود بفرستد، در واقع نوعى تشكر و قدردانى از مروّج نعمت هاى بزرگ نماز و اسلام است. انسان نمازگزار تسليم قضاى پروردگار است و تنها به او اميد دارد و از او كمك مى طلبد: (ايّاكَ نعبدُ و ايّاكَ نستعين) و از اين رو، در زندگى صبور و قانع است و احساس خشنودى مى كند; چون راضى به رضايت حق تعالى است. «نماگزار با گفتن (ايّاكَ نعبدُ و ايّاكَ نستعين)، هرگونه حاكميت غير خدا را محكوم مى كند، هرگونه حقارت پذيرى و استمداد از قدرت هاى پوشالى را نفى مى نمايد و به نمازگزاران، درس عزّت در سايه بندگى خدا مى دهد، تا بنده و برده غير خدا نشوند و از تهديدها و تطميع هاى ديگران، نلغزند و راه خدا را كنار نگذارند.»24
7. نماز; باعث روشنى دل
نماز معراج مؤمن است و اين معراج و عروج نه در فضاى باز آسمان، بلكه در فضاى معنويت و بندگى است و براى رسيدن به قرب پروردگار و رسيدن به آرامش كامل. وقتى چنين شد، باعث شكفتگى و طراوت وجود و روشنى دل انسان مى شود و نور الهى در درون انسان و جوهره وجودى انسان حلول مى كند و از اين رو، پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «جَعَلَ اللّهُ قُرةَ عينى فى الصلاةِ»;25 خداوند روشنايى چشم و خوشحالى ام را در نماز قرار داده است.
مراد از «روشنى چشم» در اين روايت، روشنى دل و درون است و اگر هر انسانى نماز را با شرايطش انجام دهد، همين روشنى و صفاى دل در او ايجاد مى شود و به انبساط خاطر نايل مى گردد.
الكسيس كارل مى گويد: «نيايش در روح و جسم تأثير مى گذارد و احساس عرفانى و احساس اخلاقى را توأماً تقويت مى كند. در چهره كسانى كه به نيايش مى پردازند، حسّ وظيفه شناسى، قلّت حسد و شرارت و حسّ نيكى و خيرخواهى نسبت به ديگران نمايان مى شود. نيايش خصايص خود را با علامات بسيار مشخص و منحصر به فردى نشان مى دهد: صفاى دل، متانت رفتار، انبساط خاطر، شادى بى دغدغه، چهره پُر از يقين، استعداد هدايت، آمادگى براى پذيرش حق و راضى بودن به رضاى پروردگار.»26 و عالى ترين نوع عبادت و نيايش، نماز است كه به عنوان ركن دين و «مُخّ عبادت» معرفى شده است.
امام سجاد(عليه السلام) در مناجات «خمس عشره» عرض مى كند: و مشاهده تو تنها حاجت و نياز من، و نعمت هم جوارى با تو مطلوب من، و مقام قرب تو فراخناى خواهشم است. شادى و آرامش من در مناجات تو نهفته، و دواى بيمارى و شفاى قلب سوزانم و فرو نشاندن حرارت دل و برطرف شدن اندوهم نزدتوست. پس تو در هنگام وحشت و ترس، انيس و مونس من باش و عذر لغزش هايم را بپذير و از زشتى هايم درگذر.27
8. نماز; باعث اميد و نشاط
در برنامه شبانه روزى، هر انسانى اگر بخواهد با روانى شاداب و روحيه اى بالا و خوب با مشكلات زندگى مواجه شود و با اميد و اطمينان آن را ادامه دهد، بايد به نماز و دعا پناه ببرد و از آثار روانى و معنوى آن برخوردار باشد و از اين رو، پيروان تمام اديان الهى تا زمانى كه زنده اند، بايد نماز را برپا دارند و آن را ادامه دهند; زيرا نماز در سعادت و سلامت روان آن ها نقش عمده اى ايفا مى كند.28 ايمان به خدا و راز و نياز با او به انسان اميد و توان مى دهد; احساس مى كند به پناهگاه مطمئن و باقدرتى متّكى است و بدين دليل، احساس نشاط و توانمندى مى كند و اگر اين ارتباط با آن منبع عظمتورحمت قطع باشد، احساس دل تنگى و نگرانى در او ايجاد مى شود و به بيمارى هاى روانى گرفتار مى آيد.
به اين حقيقت روان شناسان و روان كاوان بزرگى همچون يونگ، اريك فروم، ويليام جيمز و ديگران اشاره كرده اند و ايمان به خدا را اساس و پايه پيش گيرى و معالجه بيمارى روانى مى دانند.29
ديل كارنگى (Dale Carnegie) مى نويسد: «هنگامى كه كارهاى سنگين، قواى ما را از بين مى برد و اندوه ها هر نوع اراده اى را از ما سلب مى كند و بيشتر اوقات، كه درهاى اميد به روى ما بسته مى شود، به سوى خدا روى مى آوريم. ولى اصلا چرا بگذاريم روح يأس و نااميدى بر ما چيره شود؟ چرا همه روزه به وسيله خواندن نماز و دعا و بجاى آوردن حمد و ثناى خداوند، قواى خود را تجديد نكنيم؟»30
حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «پروردگارا! تو از هر مونسى براى دوستانت مونس ترى و از همه آن ها براى كسانى كه به تو اعتماد كنند، براى كارگزارى آماده ترى. پروردگارا! آنان را در باطن دلشان مشاهده مى كنى و در اعماق ضميرشان بر حال آنان آگاهى و ميزان معرفت و بصيرتشان را مى دانى، رازهاى آنان نزد تو آشكار است و دل هاى آنان در فراق تو بى تاب. اگر تنهايى سبب وحشت آنان گردد ياد تو مونس آن هاست و اگر سختى ها بر آنان فرو ريزند به تو پناه مى برند.»31
9. نماز و جلب رحمت پروردگار
خداى متعال، لطف ويژه و اقبال خاصّى به نمازگزاران دارد، و روى آوردن پروردگار به بنده، سبب كاملى براى سعادت و رستگارى اوست. روى آوردن خدا به بنده به معناى آمرزيدن گناهان و برآوردن حاجات و آباد كردن دنيا و عقباى او و نزديكى به بارگاه يزدان و برخوردارى از لطف و رحمت ايزدى و سعادت ابدى است.
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «لُو يعلم المصلّى ما يغشاهُ من جلال اللّه ما سَرَّهُ أَن يُرفَعَ رأسُهُ مِن سُجودِهِ»;32 اگر نمازگزار مى دانست كه چگونه رحمت خدا او را فرا گرفته است سر از سجده برنمى داشت.
ميرزا جواد ملكى تبريزى مى فرمايد: «بدان كه سجود از افضل اعمال بدنى است، و از امام صادق(عليه السلام)روايت شده كه فرمود: نور را در دو چيز يافتم: در گريه و سجده، و براى سجده فضيلت هاى زيادى است; از جمله آمده است كه جمعى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خواستند كه از طرف خدا بهشت را براى آنان تضمين كند، حضرت فرمود: با اين شرط كه مرا به طول سجده يارى كنيد. آنان پذيرفتند. حضرت هم بهشت را براى آنان ضمانت فرمود.»33
و اين سجده و نماز باعث مى شود كه انسان مقرّب درگاه الهى شود و از اولياى الهى به حساب آيد و فاصله او با منبع فيض و رحمت كم گشته، به اقيانوس رحمت و بركات الهى متصل شود.
على(عليه السلام) مى فرمايد: «الصلاةُ قُربانُ كلِّ تقى»;34 نماز موجب تقرّب هر پرهيزگارى است.
نماز و ياد خدا باعث مى شود كه غبار گناه از دل انسان زايل شود و نور و رحمت الهى در آن جاى گيرد و هرقدر انسان با اقامه نماز، روح خود را منوّر كند، به خدا نزديك تر مى شود و از درياى رحمت الهى بيشتر فيض مى برد و به جايى مى رسد كه جزو اولياى الهى مى گردد و كسى كه جزو اولياى الهى قرار گيرد، هيچ حزن و نگرانى ندارد و بركات الهى او را احاطه مى كنند. قرآن كريم مى فرمايد: (أَلا إِنَّ أَولياءَ اللّهِ لا خوفٌ عَلَيهِم وَ
لا هُم يَحزَنونَ) (يونس: 62); اولياى خدا خوف و حزنى ندارند و غم و اندوهى بر آنان نيست.
«اولياى خدا كسانى هستند كه ميان آنان و خدا حايل و فاصله اى نيست، حجاب ها از قلبشان كنار رفته و در پرتو نور معرفت و ايمان و عمل پاك، خدا را با چشم دل چنان مى بينند كه هيچ گونه شكّ و ترديدى به دل هايشان راه نمى يابد، و به خاطر همين آشنايى با خدا، كه وجود بى انتها و قدرت بى پايان و كمال مطلق است، ما سواى خدا در نظرشان كوچك و كم ارزش و ناپايدار و بى مقدار است. كسى كه با اقيانوس آشناست، قطره در نظرش ارزشى ندارد، و كسى كه خورشيد را مى بيند نسبت به يك شمع بى فروغ اعتنا نمى كند.»35
از اين مطالب، روشن مى شود كه نماز باعث رحمت و بركات الهى بر انسان است و موجب تقرّب انسان به خداست، نمازگزار از اولياى الهى محسوب مى شود، و اولياى الهى ترس و حزن و اضطرابى ندارند; زيرا خوف و اضطراب به خاطر احساس تنهايى و نداشتن ملجأ و پناهگاه و به خاطر ترس از آينده است. اما كسانى كه به درياى رحمت الهى راه پيدا كرده اند و هر روز پنج بار خود را با آب زلال معرفت شستوشو مى دهند، دل هايشان نورانى و پاكيزه است و نگرانى و هراسى ندارند و غم و اضطرابى كه ديگران نسبت به گذشته و آينده دارند، به وجود آن ها راه ندارد و امنيت و آرامش واقعى بر وجود آن ها حكمفرماست و به فرموده قرآن كريم: (اولئِكَ لَهُم الأَمن)(انعام: 82); آن ها در امنيت و آرامشند و به تعبير ديگر، دل هايشان به ياد خدا آرام و مطمئن است.
10. نماز; مانع زشتى و منكر
آن گاه كه انسان دست از ماديات مى شويد و با لباسى پاكيزه از نجاست ظاهرى و غصب و درآمد حرام به پيشگاه خدا روى مى آورد و در نماز خود، از خداوند رحمان و رحيم ياد مى كند و از او يارى مى خواهد كه به راه راست هدايتش كند، و او را همراه با ستمگران و گم راهان مغضوب درگاهش قرار ندهد (سوره حمد) و اين برنامه را در پنج وقت شبانه روز و در هر نماز تكرار مى كند و در جوّى معنوى مملوّ از ياد خدا و توجه به دستورات او و دورى از گناه و نافرمانى خدا قرار مى گيرد، اين حالت معنوى و توجه، غفلت را از او دور ساخته، از گناه و معصيت پروردگار بازش مى دارد.
خداوند متعال در قرآن مجيد مى فرمايد: (اَقمِ الصلوةِ اِنَّ الصّلوةَ تنهى عَن الفحشاءِ والمنكرِ)(عنكبوت: 45); نماز را بپا دار، كه همانا نماز انسان را از پستى و پليدى باز مى دارد.
محمّد بن سنان از حضرت رضا(عليه السلام) روايت مى كند كه حضرت در پاسخ پرسش هاى او درباره فلسفه نماز نوشتند: «علت نماز آن است كه نماز اقرار به ربوبيت خداوند بزرگ، نفى شريك براى او، قيام در پيشگاه او با حالت فروتنى و خضوع و درخواست آمرزش گناهان، و نهادن پيشانى به خاك به منظور تعظيم خداوند بزرگ، و نيز بدان منظور است كه انسان همواره به ياد خدا باشد و او را فراموش نكند و با حالت فروتنى و كُرنش، پيشرفت امر دين و دنياى خود را بخواهد. علاوه بر اين، نماز در پنج وقت موجب مداومت ياد خدا و ياد قيامت مى شود و اين ذكر مداوم و قيام در پيشگاه حضرت حق، انسان را از آلودگى به گناهان حفظ مى كند و از فساد باز مى دارد.»36
البته وقتى نماز اين خاصيت را خواهد داشت كه انسان آن را با آداب و شرايط خاص خودش بجاى آورد و نماز را كامل و درست انجام دهد و گوش به فرمان نماز باشد و با حال معنوى و معرفت ويژه اين عبادت سِترگ را انجام دهد.
پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «كسى كه به فرمان نماز توجه نكند، نمازش نماز كامل نيست، و اطاعت از فرمان نماز آن است كه خويش را از گناه و معصيت حفظ كند.»37
البته ممكن است گاهى خاصيت بازدارندگى نماز سريع و فورى نباشد، و پس از مدتى نمازگزار را از گناه بازدارد. «روايت شده است كه جوانى از انصار پشت سر پيامبر نماز مى خواند، ولى مرتكب فحشا مى شد، اين خبر را به پيامبر اسلام رساندند، حضرت فرمود: نمازش سرانجام، روزى او را از گناه باز مى دارد. چيزى نگذشت كه توبه كرد.»38
بنابراين، خاصيت بازدارندگى نماز به دليل همان توجه قلبى به خدا و فرمان او و خاصيت معنوى نماز است و هر قدر انسان نماز را بيشتر با حضور قلب و توجه به معنا و فلسفه نماز و محتواى آن بخواند، به همان اندازه براى او سازنده بوده، به حالش مؤثر و مفيد خواهد بود، و اگر انسان بخواهد بداند كه از نماز چقدر بهره مى برد، بايد ببيند نماز تا چه اندازه در عمل و رفتار او اثر گذاشته است.
حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «و انِّها لَتُحطُّ الذُّنُوبَ حَطَّ الورقِ و تُطَلِّقُها اطلاقَ الربقِ»،39 نماز گناهان را مى ريزد; مثل ريختن برگ درختان، و آزاد مى كند گناه كار را; چنان كه كسى را از بند بگشايند.
در روايتى هم حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «لو كان على باب دارِ احدكم نهرٌ و اغتسل فى كل يوم منه خمسَ مرّات أكانَ يبقى فى جسدهِ مِن الدّرنِ شىءٌ؟ قلتُ: لا. قال: مثَلَ الصلوةِ كمثَل النهرِ الجارى كُلَّما صلّى صلاةً كفرت ما بينهما من الذنوبِ»;40 اگر جلوى در خانه شما نهر آبى باشد و هر يك از شما هر روز پنج نوبت در آن آب خود را شستوشو دهد، آيا از چرك و پليدى چيزى در بدنش باقى مى ماند؟ راوى مى گويد: عرض كردم: نه، يا رسول الله. فرمود: نماز در پنج وقت شبانه روز همانند آن نهر جارى است. هر وقت بنده نماز مى خواند گناهان او پوشيده مى شوند.
انسان وقتى متوجه باشد كه ياد خدا و ذكر خدا باعث آمرزش گناهان مى شود و نماز انسان را شستوشو مى دهد، نگرانى و اضطرابش كاهش يافته، به رحمت خداوند اميدوار مى شود;چون گناهومعصيت باعث نگرانى و تشويش است و نماز انسان را از نگرانىو دلهره خارج مى كند و نورانيت و صفاى درونى در او ايجادمى كندو دل به رحمانيتو كرَم خداوندمتعال مى سپارد.
شيطان يكى از دشمنان قسم خورده انسان است كه به هر طريق ممكن، سعى در گم راه كردن انسان دارد و يكى از شيوه هاى شيطان براى گم راه كردن انسان ها، ترساندن و نااميد كردن آن هاست; به اين معنا كه انسان ها را نسبت به آينده نااميد مى كند و بذر هراس و نگرانى در دل انسان ها مى پاشد و روح اميد و نشاط را از انسان مى گيرد.
استاد محمدتقى مصباح مى فرمايد: «ترساندن انسان و نااميد كردن او، يكى ديگر از كارهاى شيطان است كه انسان را نسبت به آينده خويش بيمناك مى سازد و از اين رهگذر، مانع وى مى شود از انجام كارهاى خير.»41
خداوند در قرآن مى فرمايد: (الشيطانُ يعدُكُمُ الفقر)(بقره: 268); شيطان به فقر و ندارى وعده مى دهد و بدين وسيله، شما را از كارهاى مفيد اجتماعى و اخلاقى باز مى دارد.
يكى از چيزهايى كه انسان را از گزند و انحراف شيطان نگه مى دارد، نماز و ياد خداست.
حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «الصَّلوةُ حِصنٌ من سَطواتِ الشيطان»;42 نماز قلعه اى است كه انسان را از حملات شيطان نگاه مى دارد.
شيطان، مردم را از اطاعت پروردگار به اطاعت خود مى خواند، اما نماز آنان را به فطرت اصلى شان سوق مى دهد و در قلعه امن الهى قرار مى دهد و از تيرهاى زهرآلود شيطان محافظت مى كند. از اين رو، نماز موجب افسرده گشتن شيطان هاست. دور كردن شيطان، يعنى قرار گرفتن در حريم امنيت الهى و آرام گرفتن به ياد و ذكر خداى سبحان.
انسان ها از طريق نماز به جايى مى رسند كه قرآن كريم درباره آنان مى فرمايد: (رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لاَ بَيعٌ عَنْ ذِكرِاللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ) (نور: 37); مردانى كه ايشان را هيچ تجارت و معامله اى از ياد خدا و اقامه نماز باز نمى دارد.
حضرت على(عليه السلام) هنگام تلاوت اين آيه شريفه، تصويرى ذهنى و چهره اى معنوى از ذاكران خدا به دست دادند و در بخشى از آن فرمودند: «فرشتگان گرداگردشان حلقه مى زنند; رحمت و آرامش جسم و جان بر آنان فرود مى آيد و درهاى آسمان به رويشان باز مى گردد. در اين سفر روحانى، در جايگاهى كه در آن خدا از احوالشان آگاه است، كرسى هاى كرامت برايشان نهاده است، سعيشان مرضىّ خداوند و مقامشان نزد او محمود است، بوى خوش نيايش به درگاه خدا را استشمام مى كنند و آمرزش او را اميد مى دارند.»43
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «تا زمانى كه فرزندان آدم بر نمازهاى پنج گانه مواظبت دارند، شيطان پيوسته از آنان دور مى شود. پس آن گاه كه آن ها نماز را تباه گردانند و حق آن را ادا نكنند، جرئت و جسارت شيطان بر آنان زياد مى گردد و آنان را به گناهان بزرگ مى اندازد.»44
و آيا به راستى چنين نيست؟ آيا امروز، شيطان ها و صاحبان فرهنگ هاى شيطانى، از نماز، اين سلاح مؤثرى كه در دست مسلمان هاست، نمى ترسند؟! آيا درصدد آن نيستند كه نماز،
اين حربه فرهنگى مؤثر و اين دژ محكم الهى را در هم بشكنند و امّت اسلامى را گرفتار فحشا و منكر و بى هويّتى و تشويش و نگرانى كنند؟
امام خمينى(قدس سره) درباره «سفر عشق» فرمودند:
با دل تنگ به سوى تو سفر بايد كرد *** از سر خويش به بت خانه گذر بايد كرد
پير ما گفت: زميخانه شفا بايد جست *** از شفا جستن هر خانه حذر بايد كرد
آنكه از جلوه رخسار چو ماهت پيش است *** بى گمان معجزه شقّ قمر بايد كرد
گر دل از نشئه مى دعوى سردارى داشت *** به خود آييد كه احساس خطر بايد كرد
مژده، اى دوست كه رِندى سر خم را بگشود *** باده نوشان! لب از اين مائده تر بايد كرد
در ره جُستن آتشكده سر بايد باخت *** به جفاكارى او سينه سپر بايد كرد
سر خُم باد سلامت كه به ديدار رُخش *** مست ساغر زده را نيز خبر بايد كرد
طرّه گيسوى دلدار به هر كوى و درى است *** پس به هر كوى و در از شوق سفر بايد كرد.45
خلاصه آنكه اين نماز و اين عبادت با عظمت، انسان را در ابعاد گوناگون وجودى اش تربيت مى كند و از او انسانى كامل و بلندمرتبه مى سازد و او را به سوى سعادت دنيوى و اخروى رهنمون مى گرداند.
بياييم حق اين معجون انسان ساز را به خوبى به جاى آوريم و به وسيله آن در آسمان ها به پرواز درآمده، به قلّه هاى بلند معنويت و كمال نايل آييم. ان شاءاللّه.
--------------------------------------------------------------------------------
پى نوشت ها
1و2ـ حسين واعظى نژاد، طهارت روح، 1381، ص 20 / ص 21.
3ـ قال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله): «إنَّ عَمودَ الدّين الصلاة.» (شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 3، ص 23.)
4ـ عبدالله جوادى آملى، اسرار عبادات، 1376، ص 40.
5ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 10، ص 211.
6ـ محمّد غزالى، مكاشفة القلوب، ص 145 و 147.
7ـ عبدالوهاب بن احمدشعرانى،كشف الغمّه، ج 1، ص 337 و 340.
8ـ رضى الدين حسن بن فضل طبرسى، مكارم الاخلاق، 1412 هـ.ق، ص 310.
9ـ مهاتما گاندى، همه مردم برادرند، ترجمه محمود تفضّلى، 1366، ص 106.
10ـ عفيف عبدالفتاح طيّار، روح الصلاة فى الاسلام، ص 31.
11ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 79، ص 227.
12ـ ابوالقاسم فردوسى، شاهنامه.
13ـ حافظ، ديوان.
14ـ جلال الدين محمد مولوى، مثنوى معنوى، تصحيح قوام الدين خرمشاهى، دفتر اول، ص 138.
15ـ عباس عزيزى، نماز و عبادت امام على(عليه السلام)، نبوغ، 1379، ص 25.
16ـ صحيفه سجاديه، ترجمه علينقى فيض الاسلام، تهران، 1394 ق، دعاى يازدهم، ص 90.
17و18ـ ناصر مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، 1378، ج 2، ص 45 / ص 47.
19ـ نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، 1372، حكمت 244.
20ـ روح اللّه الموسوى الخمينى، آداب الصلاة، 1370، ص 350.
21ـ حسن بن محمد ديلمى، ارشادالقلوب، 1372، بيروت، دارالفكر، ج 1، ص 214.
22ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 83، ص 20.
23ـ ميرزا جواد ملكى تبريزى، اسرار الصلوة، بى تا، ص 53.
24ـ محسن قرائتى، پرتوى از اسرار نماز، 1369، ص 160.
25ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 77، ص 79.
26ـ الكسيس كارل، نيايش، ترجمه على شريعتى (مجموعه آثار شريعتى)، 1377، ج 8، ص 31ـ32.
27ـ شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، مناجات «خمس عشره»،مناجات هشتم.
28ـ مهدى پروا، روان شناسى يكتاپرستى، 1380، ص 78.
29ـ همان، ص 86.
30ـ ديل كارنگى، آيين زندگى،ترجمه ريحانه سيف،1380، ص203.
31ـ نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، 1372، خطبه 225.
32ـ شيخ صدوق، خصال، ج 2، ص 632.
33ـ ميرزا جواد ملكى تبريزى، اسرارالصلوة، ص 426.
34ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 82، ص 310.
35ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 8، ص 333.
36ـ شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 3، ص 4.
37ـ عبدعلى جمعه حويزى، نورالثقلين، ج 4، ص 161.
38ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 5 ،ص 371.
39ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 33، ص 449.
40ـ شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 40، ص 12.
41ـ محمدتقى مصباح، راهيان كوى دوست، 1376، ص 233.
42ـ محمد محمدى رى شهرى، پيشين، ج 7، ص 166.
43ـ نهج البلاغه، تنظيم صبحى صالح، خطبه 222.
44ـ قتيبه دينورى، عيون الاخبار، 1373، ج 2، ص 28.
45ـ امام خمينى، ديوان، 1372، ص 79.
..............................................................................................
منبع:ماهنامه معرفت ، شماره 84
نوشته شده توسط محسن آريامنش در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت موضوع اسلام شناسي | لينک ثابت
نويسنده:على احمد پناهى

مقدّمه
يكى از پايدارترين تجلّيات روح آدمى و اصيل ترين ابعاد وجود او حسّ نيايش و پرستش است. مطالعه تاريخ زندگى بشر نشان مى دهد هر زمان و هر جا بشر وجود داشته، نيايش و پرستش هم وجود داشته، اما شكل عبادت و معبود او متفاوت بوده است; از نظر شكل، از حركات دسته جمعى موزون همراه با يك سلسله اذكار و اوراد گرفته تا عالى ترين خضوع ها و خشوع ها و راقى ترين اذكار و ستايش ها، و از نظر معبود، از سنگ و چوب گرفته تا ذات قيّوم ازلى و ابدى منزّه از زمان و مكان، همه در پاسخ به حسّ نيايش و پرستش بوده اند.
انسان در حال پرستش، از وجود محدود خويش پرواز مى كند و با حقيقتى مى پيوندد كه در آن نقص و كاستى و فنا و محدوديتى وجود ندارد و به قول انيشتين، دانشمند بزرگ معاصر، «در اين حال، فرد به كوچكى آمال و اهداف بشرى پى مى برد و عظمت و جلالى را كه در ماوراى امور و پديده ها در طبيعت و افكار تظاهر مى نمايد، حس مى كند.»1
اقبال مى گويد: «نيايش عمل حياتى و متعارفى است كه به وسيله آن، جزيره كوچك شخصيت ما وضع خود را در كل بزرگ ترى از حيات اكتشاف مى كند.»2
يكى از خُلق هاى ثابت، همگانى، تغييرناپذير و نسخ ناپذير، كه زمان هيچ گاه نمى تواند در آن تأثير داشته باشد، عبادتوپرستش است. پرستش از نيازهاى اساسى انسان است.
پرستش يعنى چه؟ پرستش يعنى حالتى كه انسان از ناحيه باطنى خود به حقيقتى كه او را آفريده است و خود را در قبضه قدرت او مى بيند، توجه داشته باشد و خودش را نيازمند و محتاج او ببيند. عبادت اساساً قطع نظر از هر فايده و اثرى كه داشته باشد، خود يكى از نيازهاى روحى بشر است و انجام ندادن آن موجد عدم تعادل و اضطراب در روح مى باشد. در ميان عبادات، نماز از جايگاه ويژه اى برخوردار است، به گونه اى كه اين عمل به عنوان ركن و اساس دين معرفى شده،3 و اين جايگاه رفيع به خاطر نقش و جايگاه و تأثيرگذارى شگرف آن در آرامش روح و روان، دور نگه داشتن انسان ازپليدى هاوآثارويژه تربيتى آن است.
وقتى قرآن كريم سخن از نماز به ميان مى آورد، مى فرمايد: (أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكري) (طه: 14); نماز را به خاطر ياد من بر پاى دار. در آيه ديگر مى فرمايد: (أَلا بِذِكرِ اللّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوب) (رعد: 28); آگاه باشيد كه ياد خدا آرامش بخش دل هاست. يعنى اگر در دل كسى ياد خدا با نماز ظهور كند، آن دل مطمئن و آرام است و اضطراب و نگرانى ندارد و آن دل آباد و مهذّب است.
پس معلوم مى شود كه نياز انسان به عبادت و پرستش، يك نياز اساسى و سِتُرگ است و نماز در ميان عبادات از جايگاه ويژه اى برخوردار بوده و قطع نظر از هر چيزى، طبيب در خانه است; يعنى اگر ورزش براى شادابى مفيد است، آب تصفيه شده براى سلامت جسم لازم است، هواى پاك براى هركس ضرورى است، غذاى سالم براى انسان لازم است، نماز هم براى سلامتى روح و روان انسان لازم و حياتى است. و آن گاه كه انسان در شبانه روز ساعتى از وقت خود را به راز و نياز با پروردگار اختصاص مى دهد، روحش را با صفا و پاك مى كند و عناصر موذى و ملال آور را به وسيله نماز از روح خود بيرون مى ريزد و عطر روح بخش معنويت و طهارت را جايگزين آن مى كند.
با توجه به جايگاه رفيع و بلند نماز در آرامش دل و صفاى باطن و با عنايت به اين مطلب كه اين فريضه آثار و بركات معنوى و مادى و اخروى زيادى دارد، در اين نوشتار سعى شده است تا به گوشه اى از آثار تربيتى و روان شناختى نماز پرداخته شود.
1. نماز و رفع نگرانى و اضطراب
اضطراب و نگرانى يكى از بزرگ ترين بلاهاى زندگى انسان ها بوده و عوارض ناشى از آن در زندگى فردى و اجتماعى كاملا محسوس است. از سوى ديگر، آرامش يكى از گم شده هاى مهم بشر بوده و به هر درى مى زند تا آن را پيدا كند. اگر گزارش تلاش و كوشش انسان ها را در طول تاريخ براى پيدا كردن آرامش از راه هاى صحيح و كاذب جمع آورى كنيم، خود كتاب بسيار قطورى خواهد شد.
خداوند متعال در قرآن كريم درمان تمام نگرانى ها و اضطراب ها را ياد و ذكر خدا معرفى مى كند، آنجا كه مى فرمايد: (اَلاَ بِذِكرِ اللّهِ تطمئنُّ القُلوبُ)(رعد: 28); آگاه باشيد كه ياد خدا و ذكر او باعث آرامش دل هاست.
يكى از مصاديق كامل ذكر خدا نماز است و خداوند متعال فلسفه نماز را ظهور ياد خدا در دل ها بيان كرده: (اَقِم الصلوةَ لِذِكري) (طه: 14) نماز را به خاطر ياد من به پا دار.
خداوند متعال حكيم است و حكيم كارهاى خود را از روى حكمت و تدبير انجام مى دهد. در تشريع نماز هم رازهايى وجود دارند كه به تمام آن ها نمى توان پى برد، ولى با توجه به روايات و قرآن كريم، مى توان به بعضى از آن ها دست يافت. مهم ترين راز اقامه نماز «طهارت ضمير» است تا انسان جانش را از هرچه غير خداست پاك كند. انسان در هر لحظه به خداى متعال و عنايت او احتياج دارد و اگر عنايت الهى لحظه اى از انسان قطع شود، نابود و هلاك مى گردد. دل انسان تنها با ياد و ذكر خدا آرام مى گيرد و قلب انسان با ذكر و نام او نورانى و با صفا مى شود.
وقتى قرآن كريم سخن از نماز به ميان مى آورد، مى فرمايد: نماز بخوانيد تا ياد مرا زنده كنيد: (اَقِمِ الصلوة لِذِكرى) و من به وسيله نماز در ياد شما ظهور مى كنم. اگر ياد خدا به وسيله نماز در دل ظهور كرد، آن دل مطمئن است; چون خود فرمود: (اَلاَ بِذِكرِ اللّهِ تطمئنُّ القلوبُ);با نام خدا دل ها آرام مى گيرند.
«پس دل انسان نمازگزار مطمئن است و چيزى او را نمى هراساند.»4 كسى كه دلش با ياد خدا مطمئن و محكم است، آرامش روحى و روانى دارد و هيچ هراسى از غير خدا ندارد و اميدوار و آرام است; چون متّكى به قدرت و عظمت الهى است و انوار الهى در درونش رسوخ كرده و ياد خدا عامل طمأنينه او شده است.
در سوره معارج، آيه 20 درباره اسرار نماز مى فرمايد: «طبع انسان در برابر شدايد جزع مى كند، و اگر خيرى به او برسد سعى مى كند انحصارطلب باشد و به ديگران ندهد، اگر رنج و شرّى به او برسد جزع و بى تابى مى كند، صبر را از دست مى دهد; و اگر خيرى به او برسد از ديگران منع مى كند، مگر نمازگزاران.»
علل نگرانى و اضطراب درون عبارتند از:
الف. احساس پوچى و بى هدفى در زندگى
گاهى ريشه نگرانى هاى آزاردهنده انسان، احساس پوچى زندگى و بى هدف بودن آن است، ولى كسى كه به خدا ايمان دارد و مسير تكاملى زندگى را به عنوان يك هدف بزرگ پذيرفته است و مى داند كه خداى بزرگ مالك و صاحب اختيار عالم و جزا دهنده است، از سرگردانى و اضطراب نجات پيدا مى كند. (مالكِ يومِ الدينِ)(حمد: 4)
ب. آينده تاريك و مبهم
گاهى اضطراب و نگرانى به خاطر آينده تاريك و مبهمى است كه در برابر فكر انسان خودنمايى مى كند. احتمال زوال نعمت ها، گرفتارى در چنگال دشمن، ضعف، بيمارى، درماندگى و احتياج، همه آدمى را رنج مى دهند، اما ايمان به خداوند و اعتقاد به او و منشأ كمك و يارى دانستن او، انسان را آرام و مطمئن مى كند. (اِيّاكَ نَعْبُدُ و ايّاكَ نستعين)(حمد: 5)
ج. نگرانى به خاطر عدم دريافت پاداش
گاهى انسان براى رسيدن به يك هدف زحمات زيادى متحمّل مى شود، اما كسى را نمى بيند كه به زحمت او ارج نهد و از او قدردانى كند. اين ناسپاسى او را به شدت رنج مى دهد و در حالت اضطراب و نگرانى فرو مى برد. اما هنگامى كه احساس كند كسى از تمام تلاش ها و كوشش هاى او آگاه است و به آن ارج مى نهد، جاى نگرانى برايش باقى نمى ماند.5
خلاصه اينكه از طريق ذكر است كه روحانيت و بُعدِ معنوى فرد بر بُعد خاكى و زمينى و مادى او غلبه مى كند و درمى يابد كه شك و دو دلى خاطره اى شيطانى است، و اضطراب و پريشانى درون از وسوسه هاى شيطان ريشه مى گيرد. آن گاه كه انسان در عبوديت خويش داراى اخلاص باشد و در جهت اطاعت از پروردگار خود بكوشد، خداوند متعال او را سرپرستى كرده، همّ و غم او را زايل مى سازد. در چنين وضعى، كسى كه به ياد خداست، در همراهى خدا به سر مى برد و آن گاه كه ابتلائات و گرفتارى ها بر انسان ذاكر يورش مى آورند و زندگانى، با رنج ها و آلامش، بر او سنگينى مى كند، از رهگذر ذكر و ياد خدا به اطمينان دست مى يابد و از قناعت و رضايت خاطر برخوردار مى شود. كسى كه با ياد و ذكر خدا، خود را در حضور حق مى بيند هيچ گونه ناله و شكوه اى ندارد; زيرا جايى براى ناراحتى و اضطراب و ترس و بيم در وجود او نيست و دلش با ياد خدا آرام و مطمئن گشته است.
يكى از دانشمندان اسلامى مى گويد: از طريق ذكر، همه مخاوف و ترس ها و بيم ها از ميان برمى خيزند و همه ناراحتى ها از آدمى سترده مى شوند. آن گاه كه فرد به ياد خدا مى افتد، قلبش با طمأنينه، معمور و آباد مى گردد و مالامال از رضا مى شود. قلبى كه آكنده از ترس و يأس بود، لطف و توجه پروردگار آن را زير سايه خود قرار مى دهد و به اين يقين و قاطعيت مى رساند كه رهيدن از ناراحتى هاى درونى، سهل و هموار است و مى توان وسوسه ها را در هم كوبيد و تخيّلات باطل را از خود به دور ساخت. چنين فرد ذاكرى با خداست و از هيچ امرى بيمناك نبوده، از هيچ چيزى نمى ترسد و به هيچ عارضه اى روانى دچار نمى گردد. اين حالت به خاطر ثباتى، كه خداوند متعال در دل او ايجاد مى كند به هم مى رسد.6(والذّكرينَ اللّهَ كثيراً و الذّكراتِ اعدَّ اللّهُ لهم مغفرةً و اجراً عظيماً)(احزاب: 35); خداوند متعال براى مردان و زنان ذاكر، مغفرت و پاداش عظيمى آماده كرده است.
اما كسى كه از خدا غافل، و گرفتار تكبّر و خودخواهى باشد به خويشتن ستم مى كند; چون مى پندارد كه عاقل و خردمند است و ديگران جاهل و نابخردند. ولى بايد گفت: در واقع، خود او نادان ترين افراد و نابخردترين مردمان است. (وَ مَن اعرضَ عنْ ذكرى فَاِنَّ لهُ معيشةً ضنكاً) (طه: 124); آنكه از ياد من روى گردان است، زندگانى اش سختوغيرقابل تحمّل خواهد بود.
«ذاكر» كسى است كه خدا نيز به ياد او است (واذكرونى اَذكُركُم)(بقره: 152); و از من ياد كنيد تا به ياد شما باشم.
آن گاه كه خدا به ياد بنده اى باشد، از رهگذر خير و ثناى خويش، در ملأ اعلى با وى مقابله به مثل مى كند; ولى وقتى دچار گناه مى گردد، احساس جرم نموده، سقوط در معاصى، وى را بيمناك مى سازد. سپس وقتى به خداى روى مى آورد و در سرّ و عَلَن، خداى را ياد مى كند، او را مشمول آمرزش خويش قرار مى دهد و همّ و غم و تنگناهاى زندگانى او را برطرف مى سازد.7
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «مَثَل البيتِ الّذى يُذكراللّهُ تعالى فيه و البيتُ الّذى لا يُذكر اللّهُ فيه مِثلُ الحىِّ و الميّت»;8مَثَل خانه اى كه در آن از خدا ياد مى شود و خانه اى كه در آن ذكرى از خدا به ميان نمى آيد مانند مَثَل زنده و مرده است.
يعنى دلى كه مركز ياد و ذكر خداست، آباد و آرام است، و دلى كه از ياد خدا تهى است ويران و تاريك، و اندوه و اضطراب آن را فرا گرفته است. تنها ياد خدا و ذكر او دل ها و روح هاى پريشان را دوا مى كند و آرامش واقعى را به ارمغان مى آورد.
گاندى مى گويد: دعا و نماز، زندگى ام را نجات داده است. بدون آن ها بايد از مدت ها پيش ديوانه مى شدم. من در تجارب زندگى عمومى و خصوصى خود، تلخ كامى هاى بسيار سختى داشته ام كه مرا دست خوش نااميدى مى ساختند، اگر توانسته ام بر اين نااميدى ها چيره شوم، به خاطر نمازها و نيايش هايم بوده است. دعا و نماز را مانند حقيقت بخشى از زندگى خود نمى شمارم. فقط به خاطر نياز و احتياج شديد روحى آن ها را به كار مى بسته ام; زيرا اغلب خود را در وضع و حالى مى يافتم كه احتمالا بدون دعا و نماز نمى توانستم شادمان باشم. هرچه زمان گذشت، اعتقاد من به خداوند افزايش يافت و نياز من به دعا و نماز بيشتر شد و بدون آن ها زندگى برايم سرد و تهى بود.9
2. نماز و پرورش تمركز ذهن و صفاى درون
اضطراب فكرى و تنش هاى روانى از بيمارى هاى مهلكى هستند كه بشريت قرن حاضر را تهديد مى كنند. روان كاوان و دانشمندان مى كوشند تا راه هاى كاهش بار فكرى انسان ها را پيش بينى كنند و براى مقطعى به فكر و روان او استراحت دهند و او را از دگرگونى هاى روحى نجات بخشند. مهار اين پراكندگى هاى فكرى و تنش هاى درونى شرط نخست دست يابى به نبوغ، درايت و فهم مسائل است. به همين دليل، كوشش مى شود مكان هايى كه براى مطالعه و تحقيق در نظر گرفته مى شوند از آرام ترين و مطبوع ترين و دل انگيزترين مكان ها باشند تا امكان تمركز ذهن و رفع نگرانى را فراهم آورند.
روان شناس معروف، ويليم مولتون مارستن، در مجله گزيده اى از ريدرز وايجست مى نويسد: «بيشتر مردم از حيث قدرت تمركز حواس در ارتباط با مسائلى كه تصميم گيرى در ارتباط با آن به عهده آنان نهاده شده، عاجزند و همين تشتّت و پراكندگى موجب خطا و سرگردانى آنان مى شود، در حالى كه عقل انسانى اگر تمركز قوى و شديد نسبت به امرى پيدا كند، به صورت يك ابزار جبران كننده، ايفاى نقش خواهد نمود.»
سپس با استناد به سخن يكى ديگر از روان شناسان، كه به «پدر روان شناسى» معروف است، مى افزايد: «فرق نوابغ و افراد عادى، در امكان تمركز ذهن و قواى عقلانى است، نه در توانمندى و ساير صفات فكرى.»10
نماز اين عمود دين و معراج مؤمن اگر با شرايط باطنى و ظاهرى انجام شود نه تنها ذهن را در مدار تمركز مى نهد، بلكه درون را نورانى و با صفا مى كند و اگر انسان حضور قلب و توجه در نماز را به خوبى درك كرده باشد توان آن را پيدا مى كند كه در يك لحظه تمام قواى ذهنى را متوجه يك چيز بكند و در نماز اين تمرين را به دفعات انجام داده است.
3. نماز; واقعى ترين لذّت
اگر مى خواهيم در امتداد زندگانى خويش، لحظاتى از جدّى ترين هيجانات روانى بهره مند شويم، و اگر مى خواهيم روح خود را به وَجد و سرور برسانيم، دقايقى چند روح خود را به نيايش و عبادت پروردگار واداريم. و اگر مى خواهيم زندگى ما اصالت داشته باشد و قابل تفسير عُقلايى باشد بايد خالق متعال را عبادت كنيم.
دير يا زود، همه ما از اين كره خاكى و از اين ستارگان و آفتاب فروزان، كه ميلياردها سال از زندگى آن ها مى گذرد و هنوز درخشنده اند، چشم فروبستهوباخاك تيره هماغوش خواهيم شد.
امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد: «يا باغَىِ العِلم، صلِّ قبلَ أَنْ لاتَقْدِرَ على ليل و لا نَهار تُصَلِّىَ فيهِ»;11 اى طالب علم و دانشجو! نماز بخوان، پيش از آنكه بر شب و روزى قادر نباشى تا در آن نماز بگزارى. آرى، دير يا زود نسيم بادهاى خزانى آخرين نفس هاى ما را در لابه لاى خود در خواهد پيچيد. آيا اين ستارگان زرّين خيمه لاجوردين، به ما خاك نشينان محقّر چشمك نمى زنند و ما را به اشارت نمى خوانند؟ آيا اين اشاره در عين مرموز بودن، اين نكته را براى ما فاش نمى سازد كه:
خراميدن لاجوردى سپهر *** همان گرد گرديدن ماه و مهر
مپندار كز بهر بازيگرى است *** سرا پرده اى اين چنين سرسريست؟!12
خلاصه اينكه همه زمين و زمان با زبان خود به ما هشدار مى دهد و ندا مى كند كه متوجه باش و در غفلت نمان. زندگى در بستر خود به پيش مى رود و در اين بستر، با حوادثى درگير است; گاهى يأس و نااميدى و اندوه هاى ما به آخرين درجه شدّت خود مى رسند و گاهى پس از لحظاتى اندوه و غم، بارقه اميدى در دل انسان زده مى شود و يأس ها به اميد و شادى مبدّل مى گردند و در طوفان سهمناك يأس و اندوه جانكاه، بارقه خيره كننده اى از گوشه مبهم جان سر مى كشد، و سراسر وجود ما را پر از فروغ مى سازد و هميشه در گوش دل ما مى گويد:
هان مشو نوميد، چون واقف نيى زاسرار غيب *** باشد اندر پرده، بازى هاى پنهان، غم مخور.13
در آن هنگام كه شادى ها و اطمينان و كُرنش هاى ما به غير خدا از حدّ مى گذرند; يعنى كشتيبان وجود ما، كه شخصيت ماست، به جاى هدف گيرى ساحل، از روى عمد يا خطا، خود را در گرداب هاى نابودكننده ساقط مى كند و خود را به اندوه و غم و تيرگى گرفتار مى سازد. تنها ياد خدا و ذكر اوست كه اين تيرگى را به نور و صفا مبدّل مى كند و عبادت و نيايش اوست كه چراغ راه انسان شده و اين سرگشته را نجات مى دهد.
در اين موقع است كه احساس مى كنيم در دريايى از نور غوطهور گشته ايم و سبك بال شده ايم. مرغ سبك بال روح ما در حال عبادت و نماز از تنگناى قفس تن رها گشته، پر و بالى در بى نهايت مى گشايد. اگر اين پرواز به درستى صورت گيرد، ديگر براى روح آدمى برگشتن و دوباره در زندان تاريك بدن محبوس شدن امكان نخواهد داشت; زيرا روح آدمى در آن حال كه مى خواهد از خانه محقّر بدن به پرواز درآيد، اين كالبد خاكى را به صورت رصدگاهى درمى آورد كه به سوى بى نهايت هدف گيرى شده است و هرگز ديده از نظاره بى نهايت نخواهد پوشيد.
خداوندا! اين مرغ ناچيز و محبوس در قفس، به تو چشم دوخته است و با لرزاندن بال هاى ظريف خود، آماده حركت به سوى توست، نه براى آنكه از قفس تن پرواز كند و در فضاى بيكران پر و بالى بگشايد، نه; زيرا زمين و آسمان با آن همه پهناورى جزقفس بزرگ ترى براى اين پرنده شيدا چيزى نيست!
تنگ تر آمد خيالات از عدم *** زان سبب شد خيال اسباب غم
باز هستى تنگ تر بود از خيال *** زان شود در وى قمر همچون هلال
باز هستى جهان حسّ و رنگ *** تنگ تر آمد كه زندانى است تنگ
علّت تنگى است تركيب و عدد *** جانب تركيب حس ها مى كشد
زان سوىِ حِس، عالم توحيد دان *** گر يكى خواهى، بدان جانب بر آن.14 او مى خواهد آغوش بارگاه بى نهايتت را به رويش باز كنى و به ديدار خويش بخوانى، كه ديدار تو و حضور در محضر تو برايش آرام بخش ترين حالات و لذيذترين مشتهيات است.
تنها چيزى كه غربت مرگبار آدمى و تحيّر اضطراب انگيز او را به روشنى و صفا مبدّل كرده خلوت با پروردگار و عبادت اوست، ياد اوست كه به نهان خانه درون انسان نفوذ كرده و مأنوس تر از آغوش مادر براى كودك شيرخوار، به انسان آرامش و راحتى مى بخشد و نور الهى است كه مثل چراغى فروزان از آغاز حيات انسان تا آخر عمر، به او گرمى و نشاط مى بخشد و اگر كسى با اين منبع نور و روشنايى ارتباط داشته باشد، شاه راه حيات را گم نخواهد كرد. تنها دوايى كه بيماران نااميد از طبابت طبيب را به آرامش و اميد وا مى دارد و در بدترين حالات و پُرتشويش ترين زمان ها ـ وقتى كه از همه چيز نااميد شده اند ـ نيايش و ياد خداست كه با نوازشى نامحسوس دست خداوندى را به سر و صورت بيمار مى كشد، او را به هيجان درمى آورد و به زندگى اميدوار مى كند.
در روايتى نقل شده است كه حضرت على(عليه السلام) به عبادت علاقه شديد داشت و مناجات با خداوند را بالاترين لذت مى دانست و بر هر لذت ديگرى ترجيح مى داد. عبادت را به خاطر شوق بهشت و ترس از جهنّم انجام نمى داد، بلكه خدا را سزاوار پرستش مى دانست.15 خلاصه اينكه براى عاشق جمال حق و جوياى سعادت، هيچ لحظه و زمانى شيرين تر و لذيذتر از خلوت با معشوق و جان جانان نيست و وقتى با اوست و در محضر اوست، به عالى ترين وجد و سرور نايل مى شود و نماز عالى ترين و نزديك ترين راه براى رسيدن به اين مقام است.
4. نماز; برطرف كننده تكبّر
انسان طالب كمال و سعادت خويش است، مى خواهد هم در دنيا و هم در آخرت سعادتمند گردد، و سعادت و كمال انسان در پرستش خداوند و اطاعت او نهفته است; چرا كه ممكن الوجود
زمانى به كمال مى رسد كه به واجب الوجود بپيوندد و نماز، اين اكسير عظيم، عبارت است از: تلاش و جلوه معنوى اشرف مخلوقات در پيشگاه خالق اكبر. در نماز، گفتارها و كردارها، همه براى تواضع و خشوع در مقابل حضرت حقّ تعالى هستند و توجه به قدرت لايزال حضرت حق و تمسّك و توكّل انسان نمازگزار بر آن منبع عظيم است و با ياد او آرام و استوار است.
امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد: «خدايا! دل هاى ما را به ياد خود از هر يادى، و زبان هايمان را به سپاس خود از هر سپاسى، و اندام هايمان را به طاعت خوداز هر طاعتى مشغول گردان.»16
با راز و نياز و نماز است كه انسان متوجّه فيض الهى مى گردد و شيرينى عبادت و سجده را درك مى نمايد.
نماز اگر با شرايط خاص و مطلوب اقامه شود، انسان را تربيت مى كند و تكبّر را، كه يكى از بيمارى هاى روحى و اخلاقى است، درمان مى كند.
اساس تكبّر اين است كه انسان خود را برتر از ديگران مى داند (خود برتربينى) و توقّع دارد ديگران به او احترام كنند و صدرنشين مجلس باشد و همه در مقابلش تعظيم كنند.17علماى اخلاق تكبّر را به سه بخش تقسيم كرده اند كه يكى از آن ها «تكبّر در برابر خداوند» است و منظور از آن، كه بدترين نوع تكبّر است و از نهايت جهل و نادانى سرچشمه مى گيرد، اين است كه انسان ضعيف خود را بنده خدا نداند، بلكه مردم را به بندگى و اطاعت خود دعوت كند.18
كسى كه هر روز پنج بار با حال خضوع و خشوع، يعنى در نهايت تواضع ظاهرى و باطنى در برابر پروردگار خود مى ايستد و در هر نماز، چندين بار به ركوع و سجود مى رود و اظهار بندگى و تواضع مى كند، نه تنها در مقابل خدا، بلكه در مقابل بندگان خدا هم تكبّر نمىورزد و خود را كمتر از آن مى داند كه در مقابل خالق و آفريدگار خود تكبّر و خود برتربينى داشته باشد.
امام على(عليه السلام) مى فرمايد: «فَرضَ اللّهُ الايمانُ تطهيراً مِن الشركِ و الصلوة تنزيهاً عن الكِبرِ»;19 خداوند ايمان را براى پاكى از نجاست شرك و نماز را براى پاكيزگى از پليدى كبر، واجب گردانيده است.
امام خمينى(قدس سره) مى فرمايد: «چون نماز معراج كمالى مؤمن و مقرِّب اهل تقواست، متقدّم به دو امر است كه يكى مقدّمه ديگرى است:
اول. ترك خودبينى و خودخواهى; كه آن، حقيقت و باطن تقواست.
دوم. خداخواهى و حق طلبى; كه آن حقيقت معراج و قرب است.»20
5. نماز; رافع غفلت
«غفلت» داراى مفهوم گسترده اى است كه هرگونه بى خبرى از شرايط زمان و مكان را (كه انسان در آن زندگى مى كند) شامل مى شود، اعم از واقعيت هاى حال و آينده و گذشته خويش و صفات و اعمال خود و پيام ها و آيات حق و همچنين هشدارهايى كه حوادث تلخ و شيرين زندگى، به انسان ها مى دهند. اما در اينجا، مراد «غفلت از ياد خدا» است.
خطرى كه به وسيله «غفلت» و بى خبرى از «ياد خدا» متوجه سعادت انسان مى شود، بيش از آن است كه غالباً تصور مى كنيم، غفلت اركان سعادت ما را ويران مى سازد و مانند آتش سوزان، خرمن زندگى را مى سوزاند و تمام امكانات و استعدادهاى خداداد را بر باد مى دهد.
هنگامى كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) به معراج رفت، خطاب هايى از سوى خداوند به او شد; از جمله اينكه «يا احمَدُ انتَ لا تغفل ابداً. مَن غَفلَ عنّى لا اُبالى بِأىِ واد هَلَك»;21 اى احمد! هرگز غافل مشو. هركه از من غافل شود، من اعتنايى نمى كنم كه او در كدام راه نابود مى شود.
اين بيان به خوبى نشان مى دهد كه عاقبت غفلت از خداوند، هلاكت و نابودى است; زيرا غفلت سرچشمه بسيارى از گناهان است و حتى باعث مى شود انسان از حيوانات هم پست تر گردد و در عذاب الهى گرفتار آيد.
قرآن كريم در اين باره مى فرمايد: «به يقين، گروه زيادى از جن و انس را براى دوزخ آماده كرديم; آن ها عقل هايى دارند كه با آن انديشه نمى كنند و چشم هايى دارند كه با آن حقايق را نمى بينند و گوش هايى كه با آن نمى شوند; آن ها همچون چهارپايانند، بلكه گمراه تر!; اينان همان غافلانند.» (زيرا با داشتن همه گونه امكانات هدايت،باز هم گمراهند!) (اعراف:179)
طبيعت زندگى دنيا، غفلت زاست; گاهى انسان را چنان به خود مشغول مى سازد كه همه چيز را فراموش مى كند، حتى خويشتن را. نماز فرصت خوبى براى بازنگرى در اعمال و بازيافتن خويشونجات ازچنگال اهريمن غفلت فراهم مى سازد. نماز، اين ذكر عظيم الهى، انسان را هر روز متوجه معاد و روز جزا مى كند و باعث خروج انسان از غفلتو بى توجهى مى شود.
وقتى انسان در هر روز، چندين بار مى گويد: «مالكِ يومِ الدين»، به ياد قيامت و عظمت آن و خالق آن مى افتد و سعى مى كند با اعمال و كردار خود، به مقام قُرب الهى برسد تا سعادت آخرت نصيبش شود و به همين دليل، متوجه و هوشيار است و به بيراهه نمى رود و اعمال خود را در مسير سعادت و فلاح ابدى قرار مى دهد.
امام باقر(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: «ايُمّا مؤمن حافَظَ على الصَّلواتِ المَفروضةِ فصلّاها لِوقتِها فليس هذا من الغافلين»;22هر فرد با ايمانى نمازهاى واجب را به موقع و به طور صحيح انجام دهد، از غافلان نخواهد بود.
ميرزا جواد ملكى تبريزى مى فرمايد: «اذان دعوت براى ملاقات است و همان گونه كه روز قيامت براى عرضه بر خداوند فراخوانده مى شوند، در اين دنيا هم با اذان، مؤمنان به مجلس حضور و معراج و زيارت حضرت پروردگار خوانده مى شوند.»23و اين احساس حضور در محضر حق، انسان را از غفلت و بى خبرى خارج مى سازد و متوجه مى كند كه بايد هوشيار باشد و وظايف بندگى را به خوبى انجام دهد تا در محضر حق شرمنده و نادم نباشد.
ادامه دارد//
نوشته شده توسط محسن آريامنش در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت موضوع اسلام شناسي | لينک ثابت
نويسنده:حميدرضا مظاهرى سيف
يقين در طرح جامع شناخت
علوم جديد يا علوم سكولار، كه در روش شناسى اصالت حس و تجربه را مى پذيرد، به ناچار با شكاكيت كه در واقع سفسطه پنهان است39 دست و پنجه نرم مى كند. اما طرح جامع شناخت كه قرآن كريم راهنماى آن است، با تعيين موارد يقين، هم آرامش و اطمينان علمى و روان شناختى را تأمين مى كند و هم مبادى لازم براى اخلاق و زندگى را فراهم مى نمايد، از سوى ديگر، انسان را از فرو افتادن در دام قطعى انگارى گمان ها و مظنونات بى نياز ساخته و باز مى دارد.
با اينكه قرآن كاركردهاى شناختى حس و تجربه را مى پذيرد و به مشاهده و تأمّل در پديده هاى مادى و طبيعى تشويق مى كند. اما هيچ كدام از دستاوردهاى حس و تجربه را به عنوان موضوعات يقين بر نمى شمرد. چيزهايى كه در قرآن امكان شناخت يقينى آن ها وجود دارد موارد زير است:
1. لقاء پروردگار (يُفَصِّلُ الآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبَّكُمْ تُوقِنون.)(رعد:2)
2. آخرت (وِ بِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنوِن.)(بقره: 4)، (نمل: 3)، (لقمان: 4)، (مدّثر: 47)، (تكاثر: 5)، (سجده: 12)
3. بهترين بودن احكام الهى (وَ مَنْ اَحْسَنُ مِن اللّهِ حُكماً لِقَوم يُوقِنون.) (مائده: 50)
4. آيات الهى از جهت آيت بودن و خدا نمايى (وَ فى الأَرضِ آياتٌ لِلمُوقِنين) (ذاريات: 20) آيات الهى گاهى تكوينى و در عالم آفرينش است و گاهى آيات كلامى و تشريعى است كه براى هدايت بشر بر پيامبران نازل گرديده است. (قَد بَيَّنّا الآياتَ لِقوم يُوقِنوِن) (مائده: 50)، (نمل: 82)، (سجده: 24)، (جاثيه: 4 و 20)، (طور: 36)، (نمل: 14)
5. ربوبيت خداوند متعال (رَبُّ السَّمواتِ وَ الأَرضِ وَ ما بَيْنَهُما إنْ كُنتُمْ مُوقِنين) (دخان: 7)، (شعراء: 24)، (انعام: 75)
با جمع بندى آيات مربوط به يقين، كه تنها بخشى از آن ها در اينجا بيان گرديد، به اين نتيجه مى رسيم كه آنچه در ظرف معرفت بشرى با وصف يقين تحقق مى يابد، وجود خداوند متعال آيات و اوصاف اوست. البته آيات تكوينى تنها از جهت آيه بودن و ربط به پروردگار موضوع يقين هستند، نه از حيث ذات خودشان. مثلا آمدن روز و شب يا رعد و برق آيات قدرت و حكمت و رحمت الهى است. اما قوانينى كه از ذات اين پديده ها و روابط ميانشان بر مى آيد، همچنين آثار و عوارض آن ها مى توانند مورد شناخت واقع شوند. اما اين شناخت به صورت ظنى است نه يقين و ممكن است اين قوانين در دانش بشرى دست خوش تحول و تكامل قرار گيرد، چنان كه تاريخ علم همين حقيقت را نشان داده است. اما با اين حال، يقين آور بودن اين آيات براى همه است حتى كسانى كه پس از مشاهده اين آيات آن را انكار مى كنند. چنان كه فرمود: (وَ جَحَدوا بِها وَاسْتَيْقَنَتْها اَنْفُسُهُم)(نمل: 14)
كاركردهاى علم
با توجه به ظنى بودن و تحول پذيرى دانش طبيعى اساساً دانش به چه كار انسان مى آيد؟ در قرآن كريم دو كاركرد عمده براى علم معرفى شده است: نخست معرفت الهى با ثمراتى كه در پى دارد. و ديگر تسخير طبيعت به منظور بهره بردارى مادى. در واقع علم هم حيات مادى را آباد مى كند، و هم مايه حيات معنوى است. (سَخَّرَ لَكُم ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الأَرضِ جَميعاً مِنهُ اِنَّ فِى ذالِكَ الآياتٌ لِقوم يَتَفَكَّروُن)(جاثيه: 13) و بسيارى ديگر از آيات شريفه قرآن.40
ادارك رابطه پيوسته ماده و معنا و دنيا و آخرت به صورت ظاهر و باطن41 اين دو كاركرد را همراه هم قرار داده است. اگر شناخت ظاهر عالم مؤمنانه وباطن نگر باشد، خود كليد گشايش ابواب بركات آسمان و گنجينه نعمات زمين است. (وَلَوْ اَنَّ اَهْلَ القُرى ءآمِنوا وَاتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَيْهِم بَرَكت مِن السَّماءِ والارضِ)(اعراف: 96) اين مطلب بدين ترتيب قابل تعليل است: يكم، همه علم از آن خداست و اگر رابطه با او اصلاح شود، رشد دانش بهبود مى يابد.
دوم، عالم واقعاً و حقيقتاً الوهى است. اگر شناخت انسان غير از اين باشد، علم او در مقام نظر نادرست و بوده و در مقام عمل هم چنين خواهد شد و چندان كامياب نبوده و كارگر نمى افتد. پس اگر عالم را چنان كه هست، الهى بشناسيم و هر كدام از تجربه و حكمت و دين را در جاى خود و كنار هم بنشانيم و تمامى امكانات شناخت را به كار زنيم، آن گاه آثار علم از جمله تسخير و تسلط بر طبعيت و تنظيم روابط انسانى و تدبير جوامع بشرى بسيار شايسته تر تحقق مى يابد. چنان كه در مدت كمى پس از ظهور حضرت حجت (عج) كه حيات طبيه قرآنى تحقق مى پذيرد، دانش بشرى پيشروى چشم گيرى خواهد يافت.42
علت سوم آنكه، طبيعت شعور و شناخت داشته و به تسبيح ذات احدى مشغول است. به عبارت ديگر، لشگر خدا و در خدمت اوست.43 و در برابر علوم سكولار و كفرآميز فروتنى نكرده و منابع خود را بيرون نمى ريزد. در عصر ظهور، با رشد صحيح دانش همان گونه كه در روايات آمده، زمين گنجينه هاى خود را براى آن حضرت آشكار مى سازد.44
غفلت زدگى و تجاوزگرى از ويژگى هاى بارز علوم جديد يا علوم سكولار است. انسان با اين علوم در گام نخست روى آيت بودن و نشانگرى علم را به فراموشى سپرد و ساحت قدس الهى را مورد تعرض قرار داد، بعد به مصداق آيه (نَسُوا اللّهَ فَأنْسيهُم اَنْفُسَهُم)(حشر: 20) خويش را فراموش كرد و بر هستى خود تعدّى ورزيد و آن را به افكار و رفتار و آمال شيطان آلود، پس از آن به طبيعت و جوامع انسانى روى آورد و با غفلت از حقيقت و حقوق آن ها، تجاوزگرى را پيشه خويش ساخت. البته نبايد تنها به ابعاد آشكار خشونت علوم سكولار، به ويژه در عرصه توليد سلاح هاى كشتار جمعى توجه نمود بلكه ابعاد به ظاهر صلح جويانه و انسان دوستانه علوم جديد نيز در ذات خود جهالت و خشونت را به همراه دارد. استفاده لجام گسيخته از طبيعت به صورت منبع توليد و اندوختن انرژى به طور همزمان، كه خطرناك ترين علمكرد خشونت بار در برابر طبيعت است،45 از جهل و غفلت نسبت به حقيقت طبيعت برآمده و بزرگ ترين مشكل جهان معاصر يعنى بحران محيط زيست را به وجود آورده است.46
در رابطه با علوم انسانى تصور جاهلانه از انسان به عنوان يك ماشين موجب تجاوز قانونمند و مترقيانه اى بر انسان شده كه با نام صنعتى شدن جوامع، رشد شهرنشينى و از همه فريباتر، توسعه شناخته مى شود. حال آن كه، ثمره بزرگ آن اسارت انسان در كارخانه ها و نظام پيچيده شهرى جديد، بروكراسى و مقتضيات تمدن تكنولوژيك با همه تلخى ها و تاريكى هايش بوده است.47تعريف تازه تر از انسان، دوره جديدى از سلطه اطلاعات بنياد را براساس نظريه هاى جنگ روانى و تكيه بر نظريات علوم انسانى سكولار و استفاده از فناورى اطلاعات و ارتباطات رقم زده كه با تهديد و جنگ و تبليغات و ترويج مفاسد اخلاقى همراه گرديده است.48
اما قرآن با دعوت انسان به علم به معناى شناخت آيه اى كه خداشناسى و تدبّر در آيات الهى است، خودشناسى عرفانى و عالم شناسى ملكوتى را به انسان مى آموزد و راه شكوفايى و بهبود بهره بردارى از امكانات وجود خود، طبيعت و جامعه را به انسان مى نمايد.
آثار علم
1. كشف قوانين طبيعى: (وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنينَ وَ الحِسابَ)(يونس: 15)، (اسراء: 12)
2. توحيد ذاتى: (فَلا تَجْعَلوُا لِلّهِ اَنداداً وَ أَنْتُم تَعلَمون)(بقره: 22)، (آل عمران: 18)
3. تذكر و ياد پروردگار: (فَاِذا أَمِنتُم فَاذْكُروا اللّهَ كَما عَلَّمَكُم ما لَم تَكوُنُوا تَعلَمون) (بقره: 239)
4. عبادت و عبوديت: (إن تَصُومُوا خَيرٌ لَكُمْ أنْ كُنتُمْ تَعلَمُون) (بقره: 184)، (بقره: 280)، (انفال: 27)، عنكبوت: 29) و 34)، (جمعه: 9)، (شعراء: 132)
5. توجه به آنچه نزد خداست: (إنَّما عِندَاللّهِ هُوَ خيرٌ لَكُم إِنْ كُنتُم تَعلَمُون) (نحمل: 95)
6. توحيد در مالكيت خداوند: (لِمَنِ الأرضُ وَ مَن فيها إنْ كُنتُمْ تَعلَمُون)(مؤمنون: 84)
7. درك حضور و تعظيم خداوند تبارك و تعالى: (هُوَ يُجيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيه إنْ كُنتُم تَعلَمُون)(مؤمنون: 88)، (علق: 14)
8. تسليم قضاى الهى شدن: (إنَّ اَجَلَ اللّهِ إِذا جَاءَ لاَ يُؤَخَّرُ لَو كُنتُم تَعلَمُون) (نوح: 4)
9. شناخت حق و باطل: (لِيَعلَمَ الَّذينَ اوتُوالعِلْمُ اَنَّه الحَقُ مِن رَبِّكَ) (حج: 54)، (حج: 62)، (بقره: 26 و 44)، (عنكبوت: 41)
10. درك حقيقت دنيا و آخرت: (وَ مَا هَذِهِ الحَيوةِ الدُّنيا اِلاَّ لَهوٌ وَ لَعِبٌ وَ إنَّ الدّارَ الآخرةَ لَهِىَ الحَيَوانُ لَو كانُوا يَعلَمُون)(عنكبوت: 64)
11. درك ارزش و عظمت خويشتن: (وَ لَبِئسَ ماشَروا بِه اَنفُسَهُم لَو كانُوا يَعلَمُون) (بقره: 102)، (حشر: 19)
12. ترك اصرار بر گناه: (وَ لَم يَصِّروا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُم يَعلَمُون)(آل عمران: 135)
13. خشوع: (اِنَّما يَخشَى اللّهُ مِن عِبادِه العُلَماءُ)(فاطر: 28) و (اسراء: 107 و 109)
14. اميد به رحمت پروردگار: (أمَّنْ هُوَ قانِتٌ ءَانَاءَالَّيلِ ساجِداً و قَائِماً يَحْذَرُ الأَخِرَةَ وَ يَرجُوا رَبِّهِ قُل هَلْ يَستَوِى الَّذينَ يَعلَمُونَ وَالَّذينَ لاَ يَعلَمُون) (زمر: 9)
15 و 16. تواضع و بلند مرتبگى: (يَا أَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اذَا قيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فى الْمجلِسِ فَافْسَحوا يَفسَحِ اللّهُ لَكُم و إِذا قيلَ...)(مجادله: 11)
اين موارد آثار و ثمرات علمى است كه با طرح جامع شناخت قرآنى حاصل مى شود و چنان كه روشن است همه جلوه هاى كمال انسانى را مى نمايانند و حكايت گر حيات حقيقى هستند. هم از اين رو، حضرت على(عليه السلام) فرمودند: «العلمُ حياةُ»49 و رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نيز فرمودند: «العلمُ نورٌ و ضياءٌ يقذفُهُ الله فى قلوب اوليائه و نَطَقَ بِه على لسانهم.»50
احتجاج انبياء به علم
علم به معنا و مفهوم قرآنى نور و مايه حيات طيبه است كه در دعوت انبياء آشكار شده و آنان با علم بر مردم احتجاج مى نمودند. همچنان كه حضرت موسى(عليه السلام) در پاسخ فرعون كه پرسيد: (فَمَن ربُّكُما يَا مُوسى) (طه: 49) فرمود: (الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الأَرضَ مَهداً وَ سَلَكَ لَكُم فيها سُبُلا وَ اَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخرَجنَا بِهِ أَزواجاً مِن نَّبَات شَتَّى)(طه: 53) در اين آيه شريفه يكى از اعجاز علمى قرآن آمده كه آن تبيين زوجيت گياهان است.
همچنين در آيات 11 تا 20 سوره نوح احتجاجات آن پيامبر بزرگ بر امتش به صورت تبيين آيات طبيعى آمده كه مطالب علمى جالبى در جغرافيا، فيزيك و زيست شناسى دارد. از جمله در آيه 16 همين سوره مى فرمايد: (وَ جَعَلَ القمرَ فيهنَّ نوراً و جعلَ الشمسَ سراجاً.) خداوند براى ماه در آسمان ها نور قرار داد و خورشيد را در آن ميان چراغى فروزان كه نور مى پراكند نمود. سراج مشعل فروزنده اى است كه نور آن از خودش بر مى آيد. اما براى ماه كه فرمود: خداوند براى او نور قرار داده اين نور مى تواند از غير باشد. و نمى گويد كه ماه هم چراغ روشنگر است كه فروغ از خود دارد. و اين مطلب در آن روزگاران، كه هنوز علم بشرى آن را نيافته بود، در شمار اعجاز علمى قرآن كريم محسوب مى شود. بنابراين، علم به معناى قرآنى شرط هدايت و حيات آدمى است. و بدين سبب فراگيرى آن بر هر مسلمانى واجب است. همه نشانه هاى سعادت در شمار آثار علم به مفهوم قرآنى آن است.
اخلاق علمى در قرآن
1. دليل جويى: (اَمِ اتَّخَذُوا مِن دونِهِ ءَالِهَهً قُلْ هاتُوا بُرهانَكُم...)(انبياء: 24 / بقره: 111/ انعام: 143/ اعراف: 104 و 105 / مؤمنون: 117 / فاطر: 40 / قصص: 75 / نساء: 174 / انفال: 42).
2. لزوم رجوع به دانايان و پارسايان، چنان كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) به عموى خويش فرمود: (يَأَبَتِ إِنّى قَدْ جَآءَنِى مِنَ العِلمِ مَا لَمْ يَأتِكَ فَاتَّبِعْنِى...)(مريم: 43) نحل: 43)، (انبياء: 7)
3. توجه و پرداختن به بهترين ها: (قُل لِعِبادِى يَقُولُوا الَّتى هِىَ أَحسَنُ ...)(اسراء: 53)، (نساء: 125)، (زمر: 18)، (نحل: 125)، (اعراف: 145).
4. نياميختن حق و باطل: (يَا اَهلَ الكِتابِ لِمَ تَلبِسُونَ الحَقِّ بِالباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الحَقَّ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ) (آل عمران: 71)، (بقره: 42، 146)، (مائده: 116)، (اعراف: 169)، (غافر: 5).
5. ترك گفت و شنودهاى جاهلانه و غير قابل اعتماد: (وَ مِنَ النّاسِ مِن يَشتَرِى لَهوَ الحَديثِ لِيُضلَّ عَن سَبيلِ اللّهِ بِغيرِ عِلم...) (لقمان: 6)، (اسراء: 36)، آل عمران: 61 و 66)، (نساء: 157)، (حج: 3)، (انعام: 19)، (نور: 15)، (جاثيه: 24).
6. عمل صالح و پرواپيشگى از خشم خداوند: (إنْ تَتَّقُوااللّهَ يَجعَلْ لَكُم فُرقاناً...) (انفال: 29)، (حجر: 99)، (آل عمران: 130)، (عنكبوت: 69).
عوامل و آثار جهل
1. عوامل جهل
بى ايمانى: اگر انسان آگاهى هاى بسيارى هم داشته باشد بدون ايمان، در جمع بندى به خطا رفته و دچار كج فهمى مى شود. (قُلْ انْظُروا ماذا فِى السَّمواتِ وَالأَرضِ وَ مَا تُغْنِى الآيات وَالنُّذُر عَن قَومِ لاَ يُومِنُون) (يونس: 101)، (نجم: 29 و 30)، (منافقون: 3)، (روم: 53)، (انعام: 125) اعراف: 27)، (نحل: 104)، (فصلت: 44)
سستى در شناخت حق و عمل به آن: (لَقَد جِئْناكُم بِالحَقِّ وَلكِنَّ أَكثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُون) (زخرف: 78)
عجله از بزرگترين آفات علم و اسباب جهل است زيرا علم به حلم و شكيبايى نيازمند است (... وَ لاَ تَجعَلْ بِالقُرآنِ مِنْ قَبل اَنْ يَقْضى اِليكَ وَحيُه وَ قُلْ ربِّ زِدنى عِلْماً)(طه: 114)، (انبياء: 37)
استكبار: تاريخ نشان داده است كه وقتى انسان احساس توانمندى و بى نيازى مى كند، خود را بزرگ شمرده و به سركشى مى پردازد و به انكار آيات الهى و رفتار جاهلانه رو مى آورد. (وَ لَقَد مَكَّنّهُم فِيما إِن مَّكَّنَّكُم فيهِ وَ جَعَلَنا لَهُم سَمْعاً وَ اَبْصاراً و أَفئِدةً فَمَا أَغنى عَنهُم سَمْعُهُم وَ لاَ أَبصارُهُم ولاَ أفئِدَتُهُم مِن شَىء إِذ يَجحَدونَ بِآياتِ اللّهِ...)(احقاف: 26)، (جاثيه: 8 و 9)، (غافر: 56)، (نمل: 13 و 14)، (اعراف: 40)، (نوح: 17)، (مدثّر: 23 و 24)
سلطه پذيرى: سلطه گران براى حفظ حيات طبيعى سلطه گرانه خويش با پندارپردازى و ترويج مفاسد و ايجاد وحشت ساير مردم را در وضعيت سلطه پذيرى نگه مى دارند. اساس سلطه پذيرى بر جهل نهاده شده و نتيجه آن انكار آيات الهى به تبعيت از ستمگران است.
(وَ تِلكَ عادٌ جَحَدوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوا رُسُلَه وَاتَّبَعوا اَمْرَ كُلِّ جَببّار عَنيد)(هود: 59 و 97)
تعصب: (وَ كَذالِكَ اَرسَلْنا مِنْ قَبلِكَ فِى قَرْيَةِ مِنْ نَذير إِلاَّ قالَ مُترَفُوها اِنَّا وَجَدْنا آبائَنا عَلى اُمَّة وَ انَّا عَلى ءاثرِهِم مُقتَدون)(زخرف: 23)، (احزاب: 67)، (بقره: 170)، (غافر: 83)، (مائده: 104)، (زخرف: 24)
تكيه بر حس محض: (فَقَالُوا اَرِنا اللّهَ جَهرَةً فَأَخَذَتهُمُ الصعِقَةُ بِظُلمِهِم ...)(نساء: 153)، (بقره: 55 و 118)، (اسراء: 90 و 93)، (فرقان: 21)
2. آثار جهل
جدال جاهلانه: (وَ مِن النّاسِ مَن يُجادِلُ فِى اللّهِ بِغَيرِ عِلم وَ هُدىً وَلا كِتاب مُنير) (حج: 8)، (آل عمران: 66)، (انعام: 119)، (احقاف: 23)، (اسراء: 36).
انكار حق: (وَجَحَدوا بِها وَاسْتَيقَنَتْها اَنْفُسُهُم ظُلماً و عُلُواً)(نمل: 14)، (اعراف: 77 و 79)، (فصلت: 17)، (نحل: 107 و 108)، (محمّد: 9)، (زخرف: 78)، (فتح:12)، (يوسف: 37)، (عنكبوت: 38).
پيروى از هوا و هوس كه به عنوان جامع علل مخالفت با پيامبران معرفى شده است: (فَإِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكَ فاعْلَم أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهوَاءَهُم وَمَن أَضَلُّ مِمَّن اتَّبَعَ هَوَئهُ بِغيرِ هُدًى مِنَ اللّهِ...) (قصص: 50)، (جاثيه: 23)، (بقره: 120)، (صاد: 26)، (انعام: 119)، (محمّد: 16)
نفى و اثبات هاى بى دليل: (هأَنتُم هؤُلاءِ حَاجَجْتُم فيَِما لَكُم بِهِ عِلمٌ فَلِمَ تُحاجُّونَ فيَِما لَيسَ لَكُم بِهِ عِلمٌ والله وَ اللّهُ يَعلَمُ وَ أَنْتُم لاَ تَعلَمُون) (آل عمران: 66)، (غافر: 56)، (احقاف: 4)، (نمل: 111).
سطحى نگرى: (يَعلَمُونَ ظاهِراً مِن الحيوةِ الدُّنيا وَ هُمْ عَنِ الآخِرَةِ غافِلون) (روم: 7)، (ملك: 10)، (يونس: 100)، (مائده: 58)، (يونس: 42)، (حج: 46)، (يوسف: 105).
پذيرش اطلاعات و اخبار سست و بى اساس: (إِنْ جائَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَاء فَتَبَيَّنُوا اِنْ تُصيبُوا قَوماً بِجَهالَةِ فَتُصبِحُوا عَلى مَا فَعَلتُم نادِمين)(حجرات: 6)
پيروى از ظن و گمان هاى بى پايه: (قَالُوا مَا هِىَ إِلاَّ حَياتُنا الدُّنيا نَمُوتُ وَ نَحيا وَ مَا يُهلِكُنا اِلاَّ الدَّهرَ وَ مَا لَهُم بِذالكَ مِن علم اِنْ هُم اِلاَّ يَظُنُّون)(جاثيه: 24)، (نجم: 28)، (يونس: 36)، (آل عمران: 154)، (انعام: 148).
نتيجه گيرى
علم بر آمده از كاربرد شايسته ابزار متعارف شناخت (تجربه حسى و عقل) و همچنين ايمان و تقواست. اگر انسان بنا بر طرح جامع شناخت كه قرآن كريم به آن هدايت فرموده، فراگيرى علم را اساس حيات خويشتن قرار دهد. هدايت الهى تداوم يافته و درهاى علم راستين، كه همانا شناخت آيه اى عالم است، به رويش گشوده مى شود و از آثار و كاركردهاى دانش بهره مند مى گردد. و اما اگر راهى غير از اين طى شود، اوهام نظام يافته ظرفيت آگاهى انسان را پر كرده، و سرچشمه نور و دانش و هدايت فرو بسته مى شود. در اين صورت آگاهى هاى انسان موجب گرفتارى ها و بحران هاى بى شمار و سهمگينى در زندگى فردى و اجتماعى مى گردد. همچنان كه جهان امروز با علوم سكولار به جاى بهشت در زمين جهنمى ساخته كه آتش جنگ و توطئه و ستم از جاى جاى آن زبانه مى كشد. و امروز ارمغان انقلاب اسلامى پاسخ او به پرسش هاى بى پاسخ انسان معاصر و راه گذر از بحران هاى موجود نهضت توليد دانش، افق رهايى از ظلمت زمان را نمايانده و چرخش تاريخ و تمدن به سوى نور را رقم مى زند.
--------------------------------------------------------------------------------
پى نوشت ها
1ـ مهدى گلشنى، از علم سكولار تا علم دينى، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، چ دوم، 1380، ص 17ـ26.
2ـ لوسين گلدمن، فلسفه روشنگرى، ترجمه شيوا كاويانى، انتشارات فكر روز، 1375، مقدمه مترجم، ص 19ـ 21.
3ـ جنبش هاى محيط زيست گرايى (Ecologe) پاسخى به پيامدا سوء دانش سكولار است. (ايدئولوژى هاى مدرن سياسى اندرو و وينسنت، ترجمه مرتضى ثاقب فر، ققنوس، 1378، بخش هشتم.
4ـ دانالد ديگليس، فلسفه علم در قرن بيستم، ترجمه حسن مياندارى، سمت، 1375، بخش نهم و دهم.
5ـ گفتار در روش رنه دكارت، ترجمه محمدعلى فروغى، در كتاب سير حكمت در اروپا، البرز، چ دوم، 1377، ص 614.
6ـ محمدتقى جعفرى، شناخت انسان در تصعيد حيات تكاملى، اميركبير، 1362، ص 10 ـ 15.
7ـ مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، مجلد 13، صدرا، چ دوم، 1374، ص 425.
8ـ محمدتقى جعفرى، قرآن نماد حيات معقول، مؤسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفرى، 1382، ص 82 ـ 84.
9ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان ف اتفسير القرآن، ج 16، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، چ بيست و چهارم، 1379، ص 309.
10ـ سيد محمدحسين طباطبائى، قرآن در اسلام، ص 94.
11ـ مولى محسن فيض كاشانى، المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء، دفتر انتشارات اسلامى، الطبعه الثالثه، 1415 ق، ص 83.
12ـ ر.ك. نظريه العلم فى القرآن غالب حسن دارالهادى، بيروت، 1421 ق.
13ـ عبدالله جوادى آملى، شناخت شناسى در قرآن، دفتر انتشارات اسلامى، چ دوم، 1374، ص 156.
14ـ آلن چالمز، چيستى علم، ترجمه سعيد زيباكلام، انتارات علمى فرهنگى، 1374، فصل دوازدهم / حميد پارسانيا، علم و فلسفه، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، 1377، بخش اول.
15ـ قال الصادق(عليه السلام): «... فمنها قلبه الذى به يعقل و يفقه و يفهم...» (محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 34.
16ـ محمدتقى جعفرى، قرآن نماد حيات معقول، ص 92.
17ـ محمد محمدى رى شهرى، علم و حكمت در قرآن و حديث، ج 1، دارالحديث، 1379، حديث 232.
19ـ بقره: 259.
20ـ بقره: 260.
21ـ نحل: 108 / طه: 124 و 125 / فرقان: 44 و 73 / نمل: 80 و 81 / روم: 52 و 53 و 59 و 60 / فاطر: 1 / فصلت: 44 / زخرف: 40 / جاثيه: 123 / احقاف: 26 / بقره: 18، 19، 20 و 171 / انعام: 25 / اعراف: 179 / يونس: 43 / هود: 24.
22ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 2، دارالحديث، باب بصيرت، حديث 1730.
23ـ فصلت: 44 و 17 / نمل: 66/ محمد: 47 / حج: 46 / مائده: 71 / اعراف: 64 / هود:24/طه: 124 / بقره: 18 / يونس: 43.
24ـ سيد محمدحسين طباطبائى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، مندرج در مجموعه آثار شهيد مطهرى، ج 6، چ چهارم، 1375، ص 107.
25ـ سيد محمدحسين طباطبائى، رساله الولايه، ضميمه كتاب طريق ران (شرح و ترجمه رساله الولايه)، صادق حسن زاه، نشر بخشايش، 1381، ص 170 از متن رساله و ص 49 و 50 از شرح رساله.
26ـ بقره: 55 و 118 / نساء: 153 / اسراء: 90 و 93 / فرقان: 21.
27ـ انفال: 17.
28ـ انفال: 50 / محمد: 37 / تحريم: 6.
29ـ نازعات: 5 / نساء: 97 / نمل: 28 و 32 / سجده: 11.
30ـ فجر: 22.
31ـ بقره: 16 / آل عمران: 87.
32ـ شورى: 5.
33ـ احزاب: 43.
34ـ احزاب: 56.
35ـ مهدى گلشنى، قرآن و علوم طبيعت، نشر مطهر، 1375، ص 45.
36ـ عبدالغنى الخطيب، قرآن و علم امروز، ترجمه اسدالله مبشرى، مؤسسه عطائى، 1362، ص 47.
37ـ تائوى فيزيك فرتيوف كاپرا، ترجمه حبيب الله داد، كيهان، چ چهارم، 1375، ص 7.
38ـ مهدى گلشنى، قرآن و علوم طبيعت، ص 70.
39ـ همان، ص 69.
40ـ عبدالله جوادى آملى، شريعت در آينه معرفت، تنظيم و ويرايش حميد پارسانيا، اسراء، چ دوم، 1378، ص 270.
41ـ لقمان: 20 / زخرف: 12 و 13 / اعراف: 10 / قصص: 73 / روم: 46.
42ـ روم: 8.
43ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، الجزء الثانى و الخمسون المكتبه الاسلاميه، چ سوم